هر دم نمازم می دهی ، راز و نیازم می دهی

هر دم نمازم می دهی ، راز و نیازم می دهی
من می روم از کوی تو ، اما تو بازم می دهی
گویی بیا بخشیدمت ، گرچه ز خود رنجیدمت
با خوبرویان دیدمت ، سوز و گدازم می دهی
ماهی میان آسمان ، چون کوکبی در کهکشان
آن خودی ، قدری بدان ، هی سوز و سازم می دهی
صد بار رفتی آمدی ، بر قلب و جان خنجر زدی
یک بار نماندی تا ابد ، گلشن ز رازم می دهی
آسوده ام از هر بلا ، تا دستگیری خود مرا
افتاده در چاهم اگر یوسف جوازم می دهی
خالق تویی ای یار من ، هادی شوی خود این سخن
پایان ندارد سخن ، سوز و گدازم می دهی
دل گل بمانده پای دل ، شرمنده از سودای دل
ای وای دل ای وای دل ، هر شب نمازم می هی
1397.05.29  14:01  "یسار"

ای که آغوش تو آرام دل و جان من است

ای که آغوش تو آرام دل و جان من است
لب گشا گو سخنی زان شکرستان من است
لب فرو بندی  و گر چهره کشی در پس ابر
همه دانند که این عین غمستان من است
جان به لب آمده ام ، جان به لبم باز رسان
گوشه ای از رخ زیبای تو ایمان من است
زاهدم یا اگرم صوفی با دلق نیاز
درگهت ای صنما ، کعبه ایوان من است
سالها معتکف کوی خیالت بودم
زان که کوی تو بسی ، باغ  و گلستان من است
دل قوی دار و از این مرحله  شعری پرداز
هر غزل قافیه ای از رخ جانان من است
1397.05.29  13:45  "یسار"

خوشا به حالتان در این گرمای جان سوز

خوشا به حالتان در این گرمای جان سوز به خنکای روستا پناه برده اید و در مامن امن دشتهای آن روزگار میگذرانید
دشتهایی که در بهار پر از شقایقهای سرخ و گلهای ریز نقش نارنجی بابونه و بوته هایی ناشناس با گلهای ارغوانی و سبز خاکشیر می شود و گلهای سفیدش بد جوری وسوسه ات می کند پای بر ترمز بفشاری و ماشین را کناری بزنی و از مناظر این گلها لذت ببری و یا شاید دسته ای فراهم کنی برای تقدیم به عزیزی . تابستانش اما بوی گندم رسیده مشامت را می نوازد و جالیزهای هندوانه دعوتت میکند به شیرینی وسرخی اش.
انگار صف کشیده اند برای تو ، تا مهمانت کنند لختی به آسودگی از دغدغه های زندگی و کار و سفر. تنها باشی یا با همراهی فرقی نمی کند . باز وسوسه می شوی بایستی و آرام بگیری در خنکای آلاچیق جالیز و گپ و گفتی داشته باشی با جوانک روستایی که تو را با کوزه آبی به مهمانی میخواندت و گوشه ای می نشینی و آرام به آرامشش می اندیشی . اویی که تمام سرمایه اش امیدی است که به لطف پروردگار دارد در این سودای مشروط . کشت دیمی که فراهم آمدن محصولش به بارانی بسته است که از آسمان فرو خواهد ریخت . و آرزو میکنی که ای کاش آسمان این قدر بخل نورزد و امید جوانک روستایی کشاورز را حاصل کند و تو چند هندوانه ریز و درشت زیر بغل می زنی و به سمت ماشین می روی تا دیگرانی را در شیرینی کامت سهیم کنی که در خانه انتظارت را میکشند و این سهیم شدن چقدر شیرین است.
1397.05.29  13:10  "یسار"

در صبح انتظارم ، رخشنده شد بهارم

در صبح انتظارم ، رخشنده شد بهارم
در این ترنم صبح ،  بگشوده ای به کارم
یک پنجره، به یک دشت ، بر آسمان آبی
دانی که در خیالم ، نقش تو می نگارم
در هر طلوع رویت ، یک آسمان ستاره
رخشد میان بستان ، گلهای نو بهارم
ساقی دهد به می تاب ، در هر طلالوء ناب
تا در افق نشستی ، باریده ابر تارم
از هر نسیم صبحت ، بوی تو می نشاند
بر این سکوت زیبا ، بینی که اشک بارم
یادی کن از من زار در انتهای گلزار
خاری شدم به چشم ، هر آنکه نیست یارم
من تا فرشته خویم ، آیی دمی کنارم
تا دیو و دد نشانم ، حس گریز دارم
از خود به خود گریزم ، با ناله ها ستیزم
شاید که نور امید ، تابد سر مزارم
1397.05.29  09:57  "یسار"

در فراق یار می سوزد بی پروا دلم

در فراق یار می سوزد بی پروا دلم
موج در امواج می تازد بر هر جا دلم
گرچه فانوس دو چشمت رهنمایم می شود
می برد چشمت مرا تا عمق این صحرا دلم
قایق بشکسته قلبم به تاری بسته است
گر بلرزانی به هم می ریزد این تنها دلم
بادبانی پاره دارم از تن صد چاک خویش
می وزد طوفان تنهایی در این شبها دلم
عاشقی مانند دریا می برد هست مرا
کو نجاتی تا برد یکجا به آنجاها دلم
در سرای عاشقی یک دم غنودن خوش بود
کی شود تا گردد اینجا مامن و ماوا دلم
1397.05.28  15:31  "یسار"

یارا نه می دادی مرا ، غمهای دوری و فراق

یارا نه می دادی مرا ، غمهای دوری و فراق
نه می نشاندی بر دلم ، از غصه هایت احتراق
دوری گزینم کی توان، گشته دل پیرم جوان
زخمم رسیده استخوان ، ماه تو گشته در محاق
با دیدنت شادان شدم با رفتنت نالان ترم
هم دیدنت هم رفتنت ، باشد برایم اتفاق
زان روی پر مهرت مرا ، مرحم نشان این زخم را
دلداده ات گشتم چرا ، آیا تو وصلی یا فراق
افتاده ام در دام تو ، مستم ز بوی جام تو
موزون شده اندام تو ، ای یار صاحب طمطراق
جان من  و جان خودت ، رویای خویشم در شبت
بر گو سوال و مطلبت ، ای سوز  و ساز اشتیاق
1397.05.28  13:21  "یسار"

در انتظار دیدنت جان را به لب آ ورده ای

در انتظار دیدنت جان را به لب آ ورده ای
گویا به سوغاتت مرا از جان به لب آورده ای
مانند قهو تلخ فام ، مانند شیرینی عسل
بر سفره افطار ما شیرین رطب آورده ای
خون دلم جاری بود ، از آستان چشم من
رودی خروشان از دلم بر چشم شب آورده ای
رویین تنان اینجا کم اند ، مانند کوهی محکمند
از کوه آبشار اینجا جاری به لب آورده ای
من آسمانی تر شدم ، از دوری روی تو هم
گویا ستاره وش مرا ، در روز و شب آورده ای
1397.05.28  13:08  "یسار"

جیگریم تاج سریم ، باغچادا گلّی اثریم

جیگریم تاج سریم ، باغچادا گلّی اثریم
نازلی یاریم که سنه ی ، آسماندا قمریم
جلوه ایله بو چمنده من بیر ایی سپ سن
گول کیمی هی آچیلاش ، گوزلریمه ناز پریم
او قشنگ گوزلریله ، بیر ده دایان باخ منه تا
اورگیم جانه گلیب ، عشقی وه یول سالسی پریم
زحمت اولدو سنه بیللم منه بیر باخوشوی
جان ویره رم که سنه زحمت اولوبدو ثمریم
باغ  و بستان آچیلار سن آچاسان گوزلرویوی
بلبل آواز اوخویار ، تا که سسین گلسه پریم
1397.05.28  12:41  "یسار"

از مشرق نگاهت  ، خورشید ماه تابت

از مشرق نگاهت  ، خورشید ماه تابت
ای مهربان تر از عشق ، هستیّ پر صلابت
ناز نگاه خویشت ، بر من گرفتی انگار
بادا مرا مبارک ، این نغمه و اشارت
لطف ازل همان بود ، که یاری ات گزینم
ای یار پر محبت ،  محبوب پر صلابت
از بانگ دلفریبت ، آید ندای ایمان
از خنده های زیبات ، باشد مرا بشارت
جنت بود به کویت ، آیم اگر به سویت
دل برده ای به یغما ، تا بشنوم صدایت
گل های باغ خود را  ، پر عطر و بو نمودی
تا بر من آرد از دور ، عطر تو را هدایت
یک ماه تاب زیبا ، گشتی بر آسمانم
ای گلرخ تو بادا ، چون کوکب هدایت
1397.05.28   11:32  "یسار"

گریان شده چشمم ، پریشان شده زلفم

گریان شده چشمم ، پریشان شده زلفم
از دوری دیدار ، هامون شده جانم
از بهر تو ای یار پریچهره چه سازم
کز دوری رویت همه در سوز و گدازم
ساحل به تلاطم ، دریا همه موج است
از موج سیاهی زلفان پریشان شده رنجم
افتاده در این دشت ، آهوی پریشان
رخسار تو باشد ، مرا هم سر و سامان
جامی ز می ناب ، بده دست من زار‌
تا باشم از این قصه پر غصه به درمان
1397.05.29  09:47  "یسار"

سمفونی شعرهایم

سمفونی شعرهایم را ، با نام و یاد تو آغاز میکنم ای آغازگر هستی
می دانم که می دانی آنچه در ضمیر وجودم نهفته است. پس آن را که بر من صلاح و مفید میدانی بپذریر و به مقام اجابت برسان ، و آنچه را که صلاح نیست و از نادانی من سرچشمه میگیرد ، بر من ببخشای باشد که هماره بر خواسته ات گردن نهم و بپذیرم آنچه را که تو برایم رقم زده ای و شکرگزار آن باشم .  ای محبوب دلهای بی قرار، بی قراریم را با سکون وجودت پیوند ده که آنرا که تو سکونش باشی تلاطمی نبیند ، و آنرا که تو متلاطم گردانی سکونی نیابید. آرام  و موج دریا ، ریزش برگ و رویش بهاری همه از آن توست . ماییم بندگان درگاهت ، و خلق نمودی جن و انس را بهر عبادت، باشد که در این مسیر گام برداریم و هماره سپاسگزار نعمتهایت باشیم و تو را بستاییم و بر غیر دل نبندیم . زانکه ، هر  کس به غیر تو دل بست به همانش واگذاری و چه سست بنیان است غیر تو که بخواهیم دل ببندیم بر آن.
رهنمونمان باش بر راه راستی که دستور پیمایشش را دادی ، زانکه هر که را تو هدایت کنی ، گمراه نشود ،  و آنکه به دست تو گمراه شود هدایت نیابد.
ای هستی هستی بخش ، امیدمان به هست توست ، زیرا هر چیز غیر تو نیستی و عدم است . چند صباحی در این دنیا فرصت زیستن و عبادت داده ای ، این را بر ما مبارک گردان و با دستی تهی از گناه ، و دلی پر امید به فضلت ما را به درگاه خویش بپذیر ، زیرا آنکه تو را بپذیرد و تو او را بپذیری نیک عاقبت خواهد بود. یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیهً مرضیه ، فدخلی فی عبادی والدخلی جنتی . ما را به جنتت بشارت داده اند ، لیک ما قرب تو را خواهانیم و جوار امنت را که بهترین و نیکوترین قرب است. باشد که چنین باشد.
1397.05.28   11:22 "یسار"

جوانه میزند به دل نگاه عاشقانه ات

جوانه میزند به دل نگاه عاشقانه ات
فتاده هر زمانه ای به دل تو  و بهانه ات
شکارگاه چشم تو پر از خدنگ پر شرر
زند به قلب سبز من نگاه جاودانه ات
فسون ابرویت مرا فسانه ساز میکند
به هر نگاه تازه ای گرفته دل بهانه ات
خدای را چنین مزن به قلب خسته ام خدنگ
که می کند مرا غمین ، تمام عاشقانه ات
جفای تو صفای دل ، فزون کند هماره ام
چگونه گویمت بمان ، که دل کند بهانه ات
۱۳۹۷.۰۵.۲۴  ۲۲:۵۲  "یسار"

دلم خون از فراق یار خویش است

دلم خون از فراق یار خویش است
هماره حال دل زار و پریش است
من از بیچارگی هرگز ننالم
دلم از درد غیر خویش ریش است
سکوت ار چه رضایت را نشان است
ولی در هر سکوتم درد بیش است
بنالم از غم یار و غم یار
مرا خود  وصل او مرهم به ریش است
اگر ماتم از این گردون عالم
ولی شطرنج ایامم به کیش است
فسانه گشته عشق و مهر انگار
که حال از دوری یارم پریش است.
۱۳۹۷.۰۵.۲۴  ۱۵:۳۵  "یسار"

یادش بخیر دوران کودکی.

یادش بخیر دوران کودکی. پدرم عمه ای داشت، همه به او میگفتیم بی بی. هنرمندی بود در زمان خودش، دستکش و جورابهای پشمی زیبایی می بافت و با رنگهای سفید و سیاه و قرمز نقشهای چشم نوازی را بر نوک انگشتان دستکشها  و ساق جورابها میزد.  گاهی که دلش تنگ میشد و طاقت نمی آورد، می آمد خانه مان و به کنایه میگفت : آمده ام که به من سر بزنید و حالم را بپرسید. و من همیشه از این کنایه اش دلم به درد می آمد.
نگذارید که در کوران حوادث زندگی چنین شود . در هر فرصتی به هر بهانه ای حال هم را بپرسیم.
۱۳۹۷.۰۵.۲۴   ۱۴:۲۹  "یسار"

ماییم  و جمعی خاموشان در آستان کهکشکان

ماییم  و جمعی خاموشان در آستان کهکشکان
لطفی نما از بهرشان حمدی بخوان ای جان جان
دل داده کوییم اگر  آید صدایی سوی در
جان می دهیم در این سحر هر دم به مهر دلخوشان
صدها حوادث دیده ایم ، آن را نوازش خوانده ایم
از بهر جان جان جان ، جان می دهیم ما مدهشان
یک دم صبوری کرده ای ، جان را طهوری کرده ای
مست می جان جهان ، ما سرکشیم دردی وشان
ما را نگر تا جان دهم ، هر آنچه خواهی آن دهم
اجرا کنی فرمان دهم ، شو بنده ای از بهرمان
من سوختم جان تو را  ، یک دم نما یاد مرا
از سوختن دارم نشان ، از رب خلاق جهان
هم سوختن کار من است ، هم ساختن کار من است
من کن بگویم می شود ، تو بنده شو باشی چو مان
رحمی اگر آوردمت ، زیرا که خود پروردمت
روی سوی جنت بردمت ، ای بنده عاصی بمان
گندم اگر چه خورده ای ، جان و دلت آزرده ای
از یاد ، خوبان برده ای ، گامی  به سوی ما دوان
بنده همان بهتر که باز ، آرد سوی ربش نیاز
ای ربنای چاره ساز، قلب مرا از غم رهان
1397.05.23  13:13 "یسار"

از برگ برگ لاله ی رویت بسازم

از برگ برگ لاله ی رویت بسازم
من دفتری از شعر و بر شعرت بنازم
گل خود گل است در باغ و بستان یا به هر جا
باید برای دیدنت جانم ببازم
فصل بهاری ای بهار اندر بهارم
رخسار تو باشد هماره در نیازم
رنگین ترین رنگین کمان عشق من باش
تا آسمانی را به رویایت بسازم
محبوب من دیوارها گرچه بلند است
من چون درختان ریشه را در هم بسازم
سخت است دوری لیک عطر روی زیبات
می آورد با هر نسیم دلنوازم
غافل نی ام از یاد و نامت هر زمانی
شوق وصال تو بود عین نیازم
این شعر و هر شعری که در دفتر نویسم
از شوق دیدارت بود ای چاره سازم
گر آستان تو لبند است و رفیع است
بر آستانت کی توانم دست یازم
روح بلند تو بود روحی الهی
باید الهی تر شوم ، جانم ببازم
من همنشین باد و باران هم که باشم
با نور خورشید  دلت ماهی بسازم
تا در شب تارم بود تنها قرینم
ورنه سحر را من نبینم ، بی نمازم
یک امشبی را این دلم مهمان خود کن
تنها نگاهی تا که جان خویش بازم
1397.05.23  10:04  "یسار"

نیشتری از دوستان

سلام ، دیروز تا آخر شب هر کس آمد و با من سلام و علیکی کرد نیشتری زد و رفت . حقیقی و مجازی اش هم فرقی نمی کرد. خلاصه همه را تحمل کردم و با تمام زخمها به خواب رفتم . شب در رویاهایم دنبال مرهمی بودم برای زخمهایم که آن هم نشد. جوی خونی راه افتاده بود که نگو. صلاح را در این دیدم که اصلا وارد رویاها نشوم . ولی مگر می شود ؟ دست خود آدم نیست . هر کاری اش بکنی باز می بینی در یک یا چند رویا هستی. خلاصه تا صبح هم به هر که رسیدیم خوریدم . نوش جانمان. الان هم سیر سیرم باور کنید اصلا میلی به خوردن ندارم. ولی دست همه نیشتر به دست ها بوسیدن دارد .لااقل حسنش این بود که یک محکی زده شد و فهمیدیم که طاقتمان بیشتر از چیزی است که فکر میکردیم. خلاصه الان هم که نشسته ام و این چیزها را می نویسم . نمی دانم چیزی شبیه خون از قلمم می چکد ، شاید هم رنگ مرکبی باشد که دیشب با آن می نوشتم . آخر رنگ مرکب دیشبم سرخ بود. اصلا میدانید یادم رفت برش دارم و بیاورم و عکسش را برایتان بگذارم ببینید. شاید برایتان سوال باشد که چه نوشته ام؟ در اولین فرصت میگذارمش در گروه که ببینید. خلاصه حلال کنید خون زیادی ازم رفته است . اگر امروز را به انتها نرساندم حلالم کنید.
1397.05.23  09:03  "یسار"

تو را می بینم و جان میدهم اینجا

تو را می بینم و جان میدهم اینجا
ولی تو با رقیبان می نشینی بی پروا
زبانم قاصر است از حال گفتن
غریبی می کنی با من تو هر جا
شب و روزم به امید وصالت
ببرده طاقت و صبرم به یغما
بیا با خود بیاور خنجری تیز
بزن بر دل رها گردم از این را
صدایت چون مسیحایی به جانم
دمد روحی دوباره یار زیبا
ولی جان کندنم را خود نبینی
که می ماند به کندن پوست ما را
زبانم لکنت آوره ز گفتن
چه گویم از دلِ آزرده یارا
1397.05.22  12:20  "یسار"

جان‌میدهم به نامت ، جویای یک‌کلامت

جان‌میدهم به نامت ، جویای یک‌کلامت
ای راهوار وحشی ، افتاده ام به دامت
رحمی نما تو آخر ، بر این غریب مضطر
جانم به لب رسیده ، از نوش هر کلامت
من خسته ام ولی تو ، زیبا و پر شر و شور
دستی بگیر تا هم ، گامی نهم به گامت
رخسار تو چو خورشید ، چشمان من رمیده
از دیدن نگاهت ، از مستی کلامت
خرسند و شادم از دل، خرم از این غم دل
راهت نرفته اینجا ، افتاده ام به دامت
۱۳۹۷.۰۵.۲۱  ۱۰:۴۱  "یسار"

در ابتدای روزی ، افتاده ام به روزی

در ابتدای روزی ، افتاده ام به روزی
نه می توان سخن گفت ، نه لب به لب بدوزی
خاموش چون فشانه ، غرّان چو ابر تیره
باران بریزم امّا ، جان و تنم بسوزی
چون خیمه گاه تیرک ، بشکسته در لب باد
هی میخورم تلاطم ، هی پاره پاره دوزی
از تار شب ملولم ، از روشنی گریزان
از انتهای هر شب ، پر میکشم به روزی
روزی که آمدی تو ، دیدم جمال ماهت
روزی که رفتی انگار تا قلب من بسوزی
ماندن مثال رفتن ، رفتن مثال ماندن
در رفتنت فراق است ، ماندن به بیم روزی
چون شوق بر فزاید ، تا ماه من بر آید
شب ماه من بر آید ، خورشید من به روزی
۱۳۹۷.۰۵.۲۱  ۰۱:۵۳  "یسار"

فاتحه خوانمت تو را در شب جمعه با صفا

فاتحه خوانمت تو را در شب جمعه با صفا
بخوانمت دعای خیر به سحر به هر عشا
کاش همان دمی که من در بر و یاورت بودم
یاد کنی در این جهان ، سر بزنی به من گها
منتظر قدومتان ، چشم به راه آمدن
گشته ام از همان زمان که دل ببردی تو مها
۱۳۹۷.۰۵.۱۸  ۱۱:۰۹  "یسار"

نرفته ای تو از دل ، نرفته ای تو از یاد

نرفته ای تو از دل ، نرفته ای تو از یاد
رها چو باد و باران ، به گوشه گوشه سر زن
دمی بیا به یادم ، دمی به کنج دل باش
ببین که تو ز یادم ، نمی روی دل و جان
می رخت چه مسحور کند دو چشم عالم
شود شبی بیایی ، دمی سحر به خوابم
خراب چشم مستت ، شده دل غمینم
ببین که از فراقت فکار و بس غمینم
1397.05.02  17:39  "یسار"

چند شعر با یک عنوان


دلگیرم از تنهایی خویش و ضمیرم
شاید که تنها در ضمیر خود بمیرم
۱۳۹۷.۰۵.۱۵  ۲۰:۱۲  "یسار"

جوانی طی شده در راه وصلت
چه گویم وصل تو ما را نشاید
دعا کردم که در کویت بمانم
تو آمین آوری وصلت بشاید
۱۳۹۷.۰۵.۱۵  ۲۰:۱۵  "یسار"


نرفته ای تو از دل ، نرفته ای تو از یاد
رها چو باد و باران ، به گوشه گوشه سر زن
دمی بیا به یادم ، دمی به کنج دل باش
ببین که تو ز یادم ، نمی روی دل و جان
می رخت چه مسحور کند دو چشم عالم
شود شبی بیایی ، دمی سحر به خوابم
خراب چشم مستت ، شده دل غمینم
ببین که از فراقت فکار و بس غمینم
1397.05.02  17:39  "یسار"


هر کس بخواند پستهایی از گروهی
باشد وِ را شان و نشانی و شکوهی
او در سکوت خود چه دنیا که ندارد
بر خلوت صاحب دلان پا میگذارد
۱۳۹۷.۰۵.۱۶  ۱۲:۳۷  "یسار"

ای ماه پس ابر تو را بوسم و بویم
ای مهر بلند شب من بویم و جویم
از هر طرف آیی به برم جان شود آرام
من روی مه ات را به غزل پویم و گویم
1397.05.16  14:21  "یسار"

روح  من و جان من
ای همه  ایمان من
جلوه کنی در برم
جان بدهم جان من
خاموشی آن لبت
می برد امکان من
لطف خطا پوش تو
سیقلد این کان من
ماه شب تار من
هر سحری جان من
1397.05.16  14:31  "یسار"


مرا از پیچش مویت مترسان
دلم  از دوری رویت نترسان
قلم در  دست خود داری تو نقاش
کمان ابروی رویت مترسان
بکش نقشی که جانم زنده گردد
مرا از آب و از رویت نترسان
به لطف روی ماهت ای زیبای زیبا
چو دل بستم ، ز دوریت  مترسان
1397.05.16  14:34  "یسار"

تو آن زیبایی محضی که چشمها را بگریانی
تو آن لطف پر از شوری ، که لبها را بخندانی
سرم سودای روی تو ، دلم مشتاق کوی تو
تو هم اینی تو هم آنی بگریانی بخندانی
1397.05.16  14:42  "یسار"

نوشتم بر سر دفتر به نام تو کنم آغاز
تو را ای مهربان من هماره میکنم آغاز
شفای درد دلهایم همه یاد تو می باشد
که درد دوری رویت ، شده در درفترم آعاز
وصال روی تو شاید بسازد دفتر شعرم
ولی اندر فراق تو شده شعر ترم آغاز
خصال روی زیبایت چنان دل برده از من باز
که دارد زندگی هر بار به نام دلبرم آغاز
1397.05.16  15:04  "یسار"


من که دلم با دل تو بسته است
ز دوری روی گلت خسته است
رخ بنما تا بشوم شاد شاد
بی گل روی تو جهان مرده  باد
۱۳۹۷.۰۵.۱۶  ۱۸:۴۲  "یسار"


سلامی در شب تارم که بر هجرت گرفتارم
که من از دوری رویت به درد و غم گرفتارم
۱۳۹۷.۰۵.۱۶  ۲۳:۳۵  "یسار"

دلم آزره ز ایام چنان است که من
در سکوتم همه را با دل خود میگویم
۱۳۹۷.۰۵.۱۶  ۲۳:۴۰  "یسار"

در عشق و ‌مسلمانی بر حور و پری مانی

در عشق و ‌مسلمانی بر حور و پری مانی
ای داد از این مردم فریاد مسلمانی
صد جلوه به محراب و صد مویه به هر منبر
صد ناله از این سودا ، صد گریه به هر جانی
خونین دلم و محزون از آتش این خرمن
شاید که روم من هم رو سوی بتی آنی
سودای تو در دل شد ، این پاره جگر خون شد
آهو به چمن چالاک ، در برف زمستانی
خسرو به ملک فاخر ، عالم به عمل فاجر
پوشیده به تن فاخر ، زهدش همه ایمانی
فریاد ز درد و غم ، افسوس از این مرحم
زخم‌دل ما را بین ، با دلق مسلمانی
۱۳۹۷.۰۵.۱۵ ۱۴:۵۶ "یسار"

دل من خون شده در تنهایی

دل من خون شده در تنهایی
بیا که بی تو نیست بینایی
سخنم هجو و هزل می بافد
اگرش با تو نیست سودایی
دل رمیده به تاراج رفته است  اما
نگرانم که چیست شیدایی
غم دلبر مرا به دل خون سازد
چه کنم بی تو نیست رویایی
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
چه کنم بی تو در تنهایی
بیا و زلف پریشان بنگر
که مرا زلف توست رسوایی
۱۳۹۷.۰۵.۱۵ ۱۲:۴۰ "یسار"

خورشید عالم تاب طوس اینجا غریب است

خورشید عالم تاب طوس اینجا غریب است
او مهربان و منجلی بر ما حبیب است
او بس نشان از حضرت مادر چو دارد
مهر و محبت در دل غربت بکارد
هر زائری او را بخواند در زمستان
مولا پناهش می دهد در باد و باران
او مهربانی را نشان مهربانی است
او مشهد است اما که الطافش جهانی است
مولای ما خود انتهای خیر و خوبی است
درگاه او درگاه خلاق ربوبی است
باب الجواد حضرتش باب بهشت است
هر کس که غم دارد به مولایش نوشته است
آقا تو را چون چشممان ما دوست داریم
آقا سر پیمان تو ما جان نثاریم
آن الفتی که مادر از شیرش بما داد
از گریه های روز عاشورش بما داد
هر جا رویم ما اهل بیتی نام داریم
از تربت پاک حسینت کام داریم
لطف خدا شد درگه پاک و بلندت
در کشور ایران زمین قدر بلندت
گر چه به روز رحلتت زار و غمینیم
ما ساحت پاک تو را یار و امینینم
ما با ولایت الفت دیرینه داریم
در راه حفظ حرمتش جان می سپاریم
هر کس حریم پاک تو گردی نشاند
بر ذوالفقار حیدری گردن نشاند.
1397.05.15 13:00 "یسار"

من همه در  تب  و آه، تو به شعر و نگاه

من همه در  تب  و آه، تو به شعر و نگاه
جامه دریده دلم ، در انتظار تو ماه
لعل لبت خواستگاه ، چشم دلت را نگاه
بزم تماشای تو ،گشته مرا رزمگاه
ناوک مژگان تو ، شام دو چشمان تو
می دهدم یک امید ، می دهدم یک گواه
شور دل و جان من ، می رسد از انجمن
خواسته ام جان دهم ، بر سر این قتلگاه
خواستنی تر ز تو ، کیست به کنج دلم
داشتنی تر ز تو ، چیست در این بارگاه
مهر به دل بر نشان ، رخ ز دو دیده نهان
تا که شود تاج سر ، گوهر این جلوه گاه
ماه من امشب تویی ، راه من امشب تویی
آه من امشب تویی، شب به سحر در دعاه
1397.05.13  12:04  "یسار"

دعای هر شب ما را

دعای هر شب ما را
به آغوش دلت بر گیر
که تا روزی رسد که آنجا
دل و جانت سحر گردد
دعایت پر ثمر گردد
نشاط عشق باز آید
به چشمان پر از اشکت
بسوزاند دل شیدا
برویاند گل امّید
به چشمه باز آید ، کبوترهای بس تشنه
بنوشند قطره از نهر آب
بشویند بال و پرها را
بخوانند نغمه دیدار
در این دشت پر از خورشید
1397.05.13  09:36  "یسار"

من قصه دارم قصه های عاشقانه

من قصه دارم قصه های عاشقانه
از یک دل پر غم ، پر از عشق و ترانه
هر جلوه روی تو ای ماه شب تار
می گیرد این دل یکصد و ده تا بهانه
با خاطر روی تو ای مهر بلندم
می سازم اینجا شعری از تو ای ترانه
ماه بلند اسمانی ای زمینی
نور رخت دل می برد از هر جوانه
مستی می از روی تو گیرد قوامی
خم در خروش آید به هر شور و بهانه
ماه بلندم یک قدم تا بر زمین آی
تو سر بلندم میکنی در هر زمانه
۱۳۹۷.۰۵.۰۹  ۱۷:۳۰  "یسار"

من باشمی داهی گوزلیم ، باشلارا قاتمام

من باشمی داهی گوزلیم ، باشلارا قاتمام
سندن سونرا دا هیچ کسی له ، عشقی یاراتمام
سودالی گوزل سن منه ای ماه پریوار
سندن سونرا من ، دا،  آدیمی آدلارا قاتمام
هر قدر یارا وورسان بو اورک درده ده گلسه
من مرهم آلوب بو اورگین دردی ساقالتمام
جان وئرسم اگر من ده بو عشقین ده یولوندا
بیر باغه گیریب هیچ آقاجا من ده داش آتمام
گر عالم  و آدم ده گئده اولکمیز اوستن
یالقیزلیغیمی، وفاسیز انسانلارا ساتمام
حرمان چیکه رم ، غم ییه رم ، اما گوزل ناز
محراب شفقده وِرَرَم جان ، جانا قاتمام
1397.05.10  15:14  "یسار"