می شود نام تو را بر گذر آب نوشت
تا زلالی بدهی بر لب هر چشمه آب
می شود نام تو را با قلمی تازه نوشت
نوتر از غنچه گل
نوتر از روح نسیم
می شود از تو نوشت
بر لب پنجره با نور نوشت
تا که گرما بدهی عمق وجود دل را
من ز تو زاده این آینه ها می گویم
نور خورشید اگر بر تو بتابد خوب است
هر ستاره بدهد روشنیت محبوب است.
همه را از نظر لطف شما می بینم
هر نگاهی که گذر کرد از آن دیده نورانی تو
می دهد جان به جهانی که چنین تاریک است
غصه ها نزدیک است
از همه غصه عالم ز تو دلگیر ترم
نه ز تو بلکه ز دوری رخ ماه تو دلگیر ترم
ای فراموش شده در گذر سخت زمان
راز بگشا و بگو غیب کبری تا کی
دلمان سنگ شد و بر سر عالم بارید
روشنی ننگ شد و جهل دمام تابید
من از این خطه خونین به کجا باز روم
باید از آخر عالم به سر آغاز روم
ترس از آدم دنیا به دلم چنگ زده
بر پر و بال پرستو چه کسی سنگ زده
تو بیا بار دگر چنگ بر این عالم زن
قفس بی کسی حضرت آدم بشکن
بگذار از طرف تو بدود باد و نسیم
ابر باران بدهد گل بدهد باز نسیم
عطر تو عالم خالی مرا پر بکند
چشم بیمار مرا اشک مگر تر بکند
سالها منتظر آمدنت بوده کسی
نیست بر آمدنت یار مگر هم نفسی
شکوه بسیار کنم از غم دوری رخت
ای فرو رفته به عمق دل عالم برگرد
بار دیگر به جهان از رخ خود نور بپاش
بر سر مزرعه خشک جهان نور بپاش
پر پروانه شکسته است در این وادی جنگ
شده عالم پر از ننگ و نفاق و نیرنگ
بر دل غم زده شیعه بیا مرحم باش
بار دیگر بگشا رخ تو عزیز من باش
من ز تو ای به جهان نور زده جان خواهم
ذره ای نور از آن وادی ایمان خواهم
می گدازد دلم از آتش هجران رخت
ای عزیز دل این عالم تنها برگرد.
1404.08.28 08:57 "یسار"