بیدار شو چشم بگشا

بیدار شو چشم بگشا
بهار را ببین
بارانی و ابری
آفنابی و صاف
فرقی نمی کند
در همه حال
مرا یاد تو می اندازند
می دانی! به اینهایی که گفتم
گلهای یاس هم اضافه شده اند
هر بار که بوته های یاس را می بینم دیوانه ات می شوم
دیوانگی به یاد تو بهترین حال دل است برای من

1404.02.6 07:47 "یسار"

دل عالم از این ظلم بشر خون است

دل عالم از این ظلم بشر خون است
به چشمان خلایق رود جیحون است
سرشک غم ندارد دیگر انگاری اثر بر دل
همی دانم که فرجام ستم هم عاقبت قهر خداوند است
الا ای آنکه دینت را تو انسانیت انسان نهادی نام
همین انسان بریزد آتشی بر جان انسانها
کجا شد مهر
کجا شد انس
چه شد انسانیت انسان
که گیرد دست مظلومی
سپر گردد مقابل بر ظلم انسانها
بشوید خون ز زخم زخمی جسم خلایق
همی دانم که این انسان بدون رهبری خالق خود بس جرار و خونریز است .
همی دانم که فرجام تمام ظالمان مرگ است‌.

۱۴۰۴.۰۱.۲۳. ۱۳:۰۸. "یسار"

بر قامت شهر مان قبای سبزیست 

بر قامت شهر مان قبای سبزیست
که بهارش نام است
خوش ترین هنگام است
بهر روییدن گل
بهر باریدن ابر
بهر لبخند گلی بر گلزار
دلم آرام شود
با نسیم دم صبح
با شمیم گل سرخ
در چمنزار و دمن
جویباران جاری است
در تمام در و دشت
روزگاران خوش گشت
بعد ایامی چند
در پس فصل خزان
در سپیدی شبانگاهی برف
عید نوروز آمد
بخت فیروز آمد
شده ایام پر از صوت مناجات و دعا
کامتان شیرین باد
به اجابتهایش
از سر لطف خداوند کریم
و چه خرم ماهی است
ماه مهمانی دلهای به هم پیوسته
ماه با هم بودن
ما مهمانی رحمانی خلاق حکیم
رمضان آمده تا فصل بهاران را باز
مهربان تر سازد
در جهانی که پر از اندوه است

۱۴۰۴.۰۱.۰۱. ۰۰:۵۱. "یسار"

به دریای مواج موهای سیاحت 

به دریای مواج موهای سیاحت
چشم دوخته ام
از پشت پنجره ای که
رو به تو باز می شود
و هر صبح طلوع روی خورشید را
به نظاره می نشینم در افق دور دست
شاید که باز آید قایقی که
ملوانش را سالهاست به انتظار نشسته ام
و با هر نسیم
بوی خوش الحان تن به عرق نشسته اش را استشمام می کنم
و این گونه دل هجران زده ام را به صبر دعوت می کنم و آمدنش را مژده می دهم
در صبحی که خورشید نور طلایی اش را به زندگی تاریک من باز بتاباند
و تو را برایم به ارمغان آورد.

۱۴۰۴.۰۱.۰۱. ۰۰:۱۸. "یسار"

تو اگر دریایی، 

تو اگر دریایی،
منم آن چشمه که
سیراب کند دریا را

بنگر تا که چه سان است شبِ تنها را
و چه موزون کندش حال دل رویا را
که رساند به سحر
شام شب فردا را

۱۴۰۳.۱۲.۲۹. ۰۱:۳۰. "یسار"

از سر انگشت هنر بار بکش

از سر انگشت هنر بار بکش
نقشی ز خود و خستگی این دل تنها
بر لوح دل زخمی من
آن دم که من یاد تو افتم
باران بشود چشم من و زار بگرید
از هجر تو ای گوهر ناب ازلی در بن قلبم
آسوده کنم از همه هول و حراسم
تا باز دمد باد و نسیمی که بر آرد به من آن عطر تو را
تا راحت جانی بدهد بر من مسکین

۱۴۰۳.۱۰.۱۵. ۱۵:۰۵. "یسار"

می نویسم من  عشق 

می نویسم من عشق
تو بخوان شهد شهادت اینبار
اوج دلتنگی من هست هنوز
که مرا را در قفس تنگ
نباشد جایی
تو چقدر دریایی
که چنین موج زنان
در همه عصر و زمان پیدایی
ای گل شیدایی
تو مرا در طلب عشق کمی یاری کن
غم دل جاری کن
آبرو داری کن
ای شهید عاشق

۱۴۰۳.۰۸.۲۷. ۲۰:۰۹. "یسار"

از سویدای دل خویش برایت سلامی دارم 

از سویدای دل خویش برایت سلامی دارم
تو چنان زیبایی
تو چنان شاد کنی این دل محزون مرا
که بهاری شود از بعد خزان
از حدیث هجران
با تو نخواهم گفتن
که تو محزون نشوی
که محزونی تو
باز هم بر دل من سنگین است

۱۴۰۳.۰۸.۲۲. ۰۷:۴۵. "یسار"

نگران باش دلم 

نگران باش دلم
بگذر از فاصله ها
آنطرف تر بنگر
چشم تنهای کسی می نگرد
بر در خانه تنهایی خویش
از غم تنگی دل
از برای تو و دیدار رخت
و من این گونه تنهایی را
بارها تجربه کردم در خویش
چقدر سنگین است
چقدر دلتنگ است
غم دلتنگی عشاق در این تنهایی

۱۴۰۴.۰۸.۲۱. ۰۷:۰۹. "یسار"

دلم غمگین درد است و نمی دانی

دلم غمگین درد است و نمی دانی
شبم تاریک و سرد است و نمی دانی

دلم آشوب تنهایی
هوایی گشته شیدایی

سرشک غم به دامن ریزم و
صد آه حسرت بر دلم مانده

چگونه شکوهِ سازم از غم دوران
که را خوانم که را گویم
که لیلیِ ام ز من دور است عزیزانم

دلم خو کرده بر رنج محنت و درد و پریشانی
خداوندا تو میدانی
میام رفتن و ماندن رها گشتن چه قدر سخت است
مرا راه رهایی از غم هجران بود آیا؟

۱۴۰۳.۰۷.۲۱. ۱۰:۱۳. "یسار"

می نویسم از تو 

می نویسم از تو
تا قلم باز ایستد
و بگوید که مرا جز تو کلام دگری نیست بدان
می نهم سر به دامان غزل
تا کنم وصف تو را باز به شعر

۱۴۰۳.۰۷.۱۱. ۱۴:۴۲. "یسار"

"من به قربان خدا،تا که مرا غمگین دید"

"من به قربان خدا،تا که مرا غمگین دید"
بهرِ خوشحالیِ من،در دلم انداخت تُ را

و چنین پیوندی
به دل خسته من زد عشقت
تا منم جان به فدای قدمت بنمایم
ای به قربان دو چشم و دهنت
باز کن پنجره را
بنگر بر من دلخسته زار
گو کلامی که دهد تسکینم
من که از هجر رخ تو همی غمگینم

۱۴۰۳.۰۶.۲۷. ۱۴:۳۰. "یسار"

شهر در جوش و خروش 

شهر در جوش و خروش
مردمانش همه آماده خدمت بودند
بهر یک امر برزگی
گویی از بهر سپاس شه دین
شهر را بسته به آذین عزا
همگان پر شده از عطر محبت در دل
درب کاشانه گشوده‌اند بهر مهمانی
آنچنان گرم، نثارت کنندت سلام
که دل رهگذران جلب محبت گردد
و تو در گفتن نه, در مانی .
و چقدر بذل محبت نیکوست
به سلامی، به کلامی
یا که سیراب شدن از آبی
یا که یک لقمه نانی
که همه از ته دل
بکنند بذل به زوار حسین
با صفایی که تو وصفش نتوانی گفتن
کی توان ژرفترین دلها را
برسی بر عمقش
که ز ژرفای عمیقِ همهِ بحر
عمیق است آن هم
اینچنین پیوندد همه دلها بر هم
همه از عشق حسین

۱۴۰۳.۰۶.۰۳. ۱۳:۴۰. "یسار"

می گشایم پر پرواز به سویت 

می گشایم پر پرواز به سویت
تا بنوشم می وصلی ز سبویت

من از آن دم که گشودی نقاب
و بدیدم مه رویت
گشته هجران من آغاز
ذکر هر روز لب من
شده آن نام لطیفت
که مرا شوق رسیدن بنماید
بس که شیرین و قشنگ است
تو را مهر
تو را عشق
تو را یاد نمودن به سحرگاه
تو ای خالق سبحان
که مرا جانی و جانان
که بدادی مرا عشق
مرا شوق
مرا حال شکفتن
و مرا زمزمه یاد تو
همواره قشنگ است
که محبوب ترینی
که بدادی چه زیبایی رخسار
به معشوق زمینی
و ستایشگر آن خالق رخساره منم من


۱۴۰۳.۰۵.۱۱. ۱۵:۲۵. "یسار"

درد هجران را نباشد چاره ای 

درد هجران را نباشد چاره ای
جز وصال روی یار
می کشم من انتظار
یا مرا طی می شود عمر گران
یا که یارم می رسد از گرد راه

۱۴۰۳.۰۴.۱۷. ۱۲:۰۵. "یسار"

هنوز صدای قدم‌های رهگذران را می شنوم 

هنوز صدای قدم‌های رهگذران را می شنوم
و صدای بال پرستوهای کوچنده را
تمام کائنات در تکاپوی رسیدن به تو اند
تویی که آفریننده این تکاپوی عظیم جهانی
تویی که خالق تپش قلب، اولین ضرباهنگ زندگی هر موجود ذی وجودی

۱۴۰۳.۰۴.۰۱. ۱۱:۲۶. "یسار"

من در شب یلدای موهای تو غرقم

من در شب یلدای موهای تو غرقم
ای توسن صبح سحری
بتاز و مرا از این دریای مواج مجعد بیرون بر
ساحلی امن تر از آغوش گرمت نمی شناسم.

۱۴۰۳.۰۳.۲۸. ۰۰:۱۹. "یسار"

تنها بهانه ای تو 

تنها بهانه ای تو
در ضمیر ناخودآگاه خاکی من
برای روییدن
برای جوانه زدن
برای شکفتن
حال که آماده دمیدن جوانه هایم
خود را از من دریغ مکن
۱۴۰۳.۰۳.۱۳. ۱۹:۵۷. "یسار"

چشمی در انتظار 

چشمی در انتظار
نگاهی نیاسوده از تکاپوی زندگی
اشکی گرم بر گونه ای مواج
نشان از انتظار آمدنت

ای همیشه در راه
فاصله ها را بردار
بگذار این زخم انتظار کشنده
دمی بیاساید از هجوم تیغ‌ها
من در میانه این میدان
پیروزی را شکستم
و خاک درونش را به. گلدانی ریختم
و بر آن گلی کاشتم
تا بهانه ای برای ستیز نماند
تا جهان بیاساید از خشم درون
برای تصاحب آن چشمی که انتظار آمدنی را می کشد

۱۴۰۳.۰۳.۰۸. ۰۷:۴۷. "یسار"

با همه سختی ها

با همه سختی ها
با همه بی تابی
با همه خشم که در دل داری
می ستایم رویت
می نوازم مویت
می نشانم بر دل
آرزویهایت را
شاید آن روزی که
سر بر آرم از خاک
بینم آندم در بر
روی زیبایت را
بشکفتم چون لبخند

1403.02.09 11:47 "یسار"

در سکوت من سرگشته چه رازی دیدی

در سکوت من سرگشته چه رازی دیدی
که به من خندیدی
از همان روز که در سایه دیوار نشستی با من
لاجرم الفت و انسی به میان آمده بود
از همین روی چنین باز پی آمدنت میگیرم
تا بدانی که در آن لحظه دیدار
دل من پیوندی،
با دل تو یافت چنین
که گذشتن از آن
نیست ممکن برای من و تو
تا زمانی که نفس می کشد این
جسم من سرگردان

1403.02.02 16:14 "یسار"

ای لکه های ابر 

ای لکه های ابر
ای شاخه های خفته درختان
ای رود جاری در میان شکاف دره های کوهستان
ای کوههای چشم انتظار لباس سفید برف
ای مرغان خفته در لانه
ای همه موجودات در مسیر رود
همگی تان را می ستایم
که نشانه ای از خالق توانای خویشید
ای بوی باران زده خاک
همه اندوه دلم را با تو در می آمیزم
و به دست نسیم می سپارم
تا آن را به دور دستها ببری
و به خالق اندوه بسپاری
و بگویی که گفته ای :"لا یکلف الله نفسا الا وسعها"
و من شاکرم که مرا در دل طبیعت خویش پذیرا گشتی
و اندوه دلم را زدودی
باشد که بر این شادمانی زندگی
شاکر باشم و بر خویش ببالم که بنده تو ام

آمین یا رب العالمین

1402.10.21 10:54 "یسار"

شب‌های بی انتهای تنهایی

شب‌های بی انتهای تنهایی
سیل خروشان اندوهِ
سرشک سیل آسای چشمه ها
راه کشیده تا افق دور دست
کور سوی چراغ موشی مادر بزرگ
در اتاق نمور روستایی
صدای هو هوی باد زمستانی
مرا با خود می برد
به روزهای کودکی ام
کنار کرسی شب یلدای مادر بزرگ
شب چره های رنگارنگ خانگی
قل قل سماور
بخار محو پیرامون لوله قوری چینی شاه عباسی
زمزمه های محو پدر بزرگ
مرا شعر می سرایند
از سنتهای دیرین این دیار
برای کودکی که تازه پای بر مدرسه نهاده است
تا یادش نرود
این سرزمین پهناور خورشید تاب
به پهنای تمدنیِ دیرین خویش پایبند است.
در عصر تمدن هوش مصنوعی
و فضا و اتم
و من خرسند از این پیوند میان نسلها
امیدوارتر به آینده در تربیت این نسل
سرمایه خویش را
به پای تربیت نسلی مترقی
و پایبند به اصل و دیرینگی نثار
و جاودانی خویش را امیدوارانه می سرایم.
.
۱۴۰۲.۰۹.۱۷ ۱۲:۱۲ "یسار"

سلام بر
قطره اشکی که
از شوق دیدار
و
بیم فراق
از چشم نرگس عاشق
بر گلبرگ گل سرخ
در
صبحدم
می چکد.
۱۴۰۲.۰۸.۲۱. ۱۰:۳۹. "یسار"

من خسته از خویشم مرا حال دلی پرس

من خسته از خویشم مرا حال دلی پرس
یا فریاد رسی فرِست
شاید دیگر مجالی
وقتی
حوصله ای
برای گفتگویمان نباشد.
فریادهای فرشته مرگ را می شنوی
مرا بر خویش می خواند
تا آرزوهایم را منقطع کند
بی آنکه بپرسد
آیا آرزوی دیگری
برای زیبا شدن دنیای کنونیت داری؟
زیرا من کودکم
و زبان بر سخن نگشوده
دفنم کرده اند زیر خروارها کبر و غرور و نخوت و گمراهی
باید آیینه داری بیاید و نور بتاباند. بر این تاریکی
خورشید زمین دیگر نور و گرمابخش دنیای کودکانه ام نیست
چون من در سرزمینی تولد یافته ام که سالهاست غصب شده است
و من به جرم تولد در این سرزمین و دین و آیینم باید
شبانه در همین سرزمین زبان نگشوده دفن شوم.

۱۴۰۲.۰۸.۱۷. ۱۸:۳۸. "یسار"

پاییز درد مزمن ای است که از بهار مانده است

پاییز درد مزمن ای است که از بهار مانده است
و تابستان
با همه گرمی اش التیامش نبخشیده است
و اکنون سر باز کرده است
تا بشکند سکوت را
و فریاد زند
غم‌های دلِ تنگ را
شاید بشنوند در انتهای رویش
و آغاز ریزش
و افول سرسبزی
و آغاز زردی و سرخی برگ ریزان
هر صدای خش خشی
فریادی است از عمق جان
از درد پنهانی که در دلها مانده است
دلهایی که
زیر قدم‌های بی مهری های آدمهای بی درد
افتاده اند .

۱۴۰۲.۰۶.۲۸. ۲۱:۵۴. "یسار"

در سکوتی مانده ام 

در سکوتی مانده ام
از برای نغمه هایی از بلور قلبتان
یاد دارم آن زمانی که گشودی لب برای هر سخن
شاد می شد دل برای هر کلامش بی کران
موج می زد در کلامت آشنایی ای رفیق
زان سبب در انتظارم بشنوم آوازتان
چون نوای بلبلی کز شوق یارش می سرود
شعر زیبای شکفتن در چمنزار رخت
آسمان لبریز باران بود و من
در انتظار شبنمی
تا که سیرابم کند از نم نم اشک شفق
سایه خورشید در، این ظهر بی پایان قلبم می گشود
صوت زیبای اذان را بهر استرجاع خویش
سوی تو ای ربنای شعر من
تا وضو سازم برای نغمه داودی حمد و ثنا
سوی محراب عبادت می کشید
پای لنگم از سکون
سجده گاهی که پر از نور امید توبه بود
سوی درگاه خدایی که مرا میخواند، باز
که به سویش پر کشم از شوق دیدار رخش

1402.04.14 12:16 "یسار"

روزِ آمدنت باز مرا محزون کرد

روزِ آمدنت باز مرا محزون کرد
یاد آن روز بخیر
آمدی با همه ناز و کرشمه در خویش
بردی از یاد مرا
آنقدر دور شدی از من همواره به یادت ای دوست
که دگر دست خیالم به خیالت نرسد
"گاه گاهی به لب پنجره خاطره ام می آیی"
می بری از یادم
می بری تا به همان روز که در کنج خیابان تنها
در کنار دیوار
مردی آشفته ز تشویش نگاه
در خیابان تنها
مانده بود از رفتن
زانکه او منتظر آمدنت بود بسی
تا رسی از ره و در منظر چشمش آیی
تا غمی بگشایی
از دل منتظرش
یاد آن روز بخیر

1401.12.14 11:43 "یسار"

سیاهی چشمانت، 

سیاهی چشمانت،
سرخی لبهایت،
موج موهایت
چال گونه هایت
قافیه ساز شعری است
که هر شاعر آن را
با بیتی کوتاه
یا مصرعی طویل
وزن و قافیه می کند
برای سرودن
پس بدان
تو با هر ذره ای از وجودت
غزلی خواهی ساخت
برای عاشقانه های شاعری
که تو را خوب می خواند
خوب می بیند
و خوب درک می کند
و این چیز کمی نیست
در خلقت وجود انسان
که در هر گفتار و هر کردار و هر تفکر
حضوری عمیق از وجودت
تو را نهادینه کرده است
و این ساده ترین
طولانی ترین
موزون ترین
و عمیقترین
فهم است
از وجود یک زن


۱۴۰۱.۱۱.۲۳. ۱۶:۵۳. "یسار"

حال من حال کسی است 

حال من حال کسی است
که به دور افتاده
از همه داشته های خویش
جز این که
هنوز یاد عزیزی
او را به باز گشتی شیرین
امیدوار می کند.

۱۴۰۱.۱۱.۲۷. ۱۹:۲۰. "یسار"