چشم، در چشم زمستان شده ای راحت جانم 

چشم، در چشم زمستان شده ای راحت جانم
آسوده ز غم‌های جهانی ندانم
آن روز که افتاده به پایت سر بی دار
من طاقت زلفان پریشان نتوانم
جانسوزی و از جان شده ام مفلس و درویش
در پای قدم‌های تو چون رطل گرانم
بیهوده بود راز من و راز تو پنهان
رسوا تر از آنی است که پنهان نتوانم
خیل دل مشتاق فتاده است به پایت
در میکده عشق چه مستی است ندانم
بی روی تو ای ماه شب تار ملولم
از دوری چشمان چو خورشید نگرانم

بیدار شو و عالم تاریک مرا هم
روشن کن از آن نور دو چشمان، تو جانم
من جان بدهم بر سر پیمان به گمانم

۱۴۰۴.۱۰.۱۴. ۰۹:۰۲. "یسار"

غرق دریا شده را حال، کسی می فهمد 

غرق دریا شده را حال، کسی می فهمد
که در ژرفترین خانه تنهایی خود
بی تمنای نگاهی به کسی لطف کند
و در این سیر تکامل برود
تا به اوج سخن عشق
که در خانه دل پنهان است.

۱۴۰۴.۱۰.۱۳. ۰۱:۲۶. "یسار"

هوا باران 

هوا باران
دلم باران
هوای چشم من باران

وصال یار می خواهد هوای ناگهان باران

دو چشمانم پر از باران
هوای شهرمان باران
پر از دلتنگی ام باران!

وصال یار می خواهد هوای ناگهان باران


زمستان است دل شیدا
در این سودای بی پیدا
شده هر روز من باران

هوا باران
دلم باران
هوای چشم من باران

وصال یار می خواهد هوای ناگهان باران

۱۴۰۴.۱۰.۰۳. ۱۲:۳۸. "یسار"

تو بیا با من و تنها با من 

تو بیا با من و تنها با من
سخن از عشق بگو

تا تو را بر سر عهدی دیرین
بسپارم تن و جان
ای مرا تاب و توان

۱۴۰۴.۱۰.۰۲. ۲۲:۱۹. "یسار"

می شود نام تو را بر گذر آب نوشت

می شود نام تو را بر گذر آب نوشت
تا زلالی بدهی بر لب هر چشمه آب

می شود نام تو را با قلمی تازه نوشت
نوتر از غنچه گل
نوتر از روح نسیم

می شود از تو نوشت
بر لب پنجره با نور نوشت
تا که گرما بدهی عمق وجود دل را
من ز تو زاده این آینه ها می گویم

نور خورشید اگر بر تو بتابد خوب است

هر ستاره بدهد روشنیت محبوب است.
همه را از نظر لطف شما می بینم
هر نگاهی که گذر کرد از آن دیده نورانی تو

می دهد جان به جهانی که چنین تاریک است
غصه ها نزدیک است

از همه غصه عالم ز تو دلگیر ترم
نه ز تو بلکه ز دوری رخ ماه تو دلگیر ترم

ای فراموش شده در گذر سخت زمان
راز بگشا و بگو غیب کبری تا کی

دلمان سنگ شد و بر سر عالم بارید
روشنی ننگ شد و جهل دمام تابید

من از این خطه خونین به کجا باز روم
باید از آخر عالم به سر آغاز روم

ترس از آدم دنیا به دلم چنگ زده
بر پر و بال پرستو چه کسی سنگ زده

تو بیا بار دگر چنگ بر این عالم زن
قفس بی کسی حضرت آدم بشکن

بگذار از طرف تو بدود باد و نسیم
ابر باران بدهد گل بدهد باز نسیم

عطر تو عالم خالی مرا پر بکند
چشم بیمار مرا اشک مگر تر بکند

سالها منتظر آمدنت بوده کسی
نیست بر آمدنت یار مگر هم نفسی

شکوه بسیار کنم از غم دوری رخت
ای فرو رفته به عمق دل عالم برگرد

بار دیگر به جهان از رخ خود نور بپاش
بر سر مزرعه خشک جهان نور بپاش

پر پروانه شکسته است در این وادی جنگ
شده عالم پر از ننگ و نفاق و نیرنگ

بر دل غم زده شیعه بیا مرحم باش
بار دیگر بگشا رخ تو عزیز من باش

من ز تو ای به جهان نور زده جان خواهم
ذره ای نور از آن وادی ایمان خواهم

می گدازد دلم از آتش هجران رخت
ای عزیز دل این عالم تنها برگرد.

1404.08.28 08:57 "یسار"

بیدار شو چشم بگشا

بیدار شو چشم بگشا
بهار را ببین
بارانی و ابری
آفنابی و صاف
فرقی نمی کند
در همه حال
مرا یاد تو می اندازند
می دانی! به اینهایی که گفتم
گلهای یاس هم اضافه شده اند
هر بار که بوته های یاس را می بینم دیوانه ات می شوم
دیوانگی به یاد تو بهترین حال دل است برای من

1404.02.6 07:47 "یسار"

دل عالم از این ظلم بشر خون است

دل عالم از این ظلم بشر خون است
به چشمان خلایق رود جیحون است
سرشک غم ندارد دیگر انگاری اثر بر دل
همی دانم که فرجام ستم هم عاقبت قهر خداوند است
الا ای آنکه دینت را تو انسانیت انسان نهادی نام
همین انسان بریزد آتشی بر جان انسانها
کجا شد مهر
کجا شد انس
چه شد انسانیت انسان
که گیرد دست مظلومی
سپر گردد مقابل بر ظلم انسانها
بشوید خون ز زخم زخمی جسم خلایق
همی دانم که این انسان بدون رهبری خالق خود بس جرار و خونریز است .
همی دانم که فرجام تمام ظالمان مرگ است‌.

۱۴۰۴.۰۱.۲۳. ۱۳:۰۸. "یسار"

بر قامت شهر مان قبای سبزیست 

بر قامت شهر مان قبای سبزیست
که بهارش نام است
خوش ترین هنگام است
بهر روییدن گل
بهر باریدن ابر
بهر لبخند گلی بر گلزار
دلم آرام شود
با نسیم دم صبح
با شمیم گل سرخ
در چمنزار و دمن
جویباران جاری است
در تمام در و دشت
روزگاران خوش گشت
بعد ایامی چند
در پس فصل خزان
در سپیدی شبانگاهی برف
عید نوروز آمد
بخت فیروز آمد
شده ایام پر از صوت مناجات و دعا
کامتان شیرین باد
به اجابتهایش
از سر لطف خداوند کریم
و چه خرم ماهی است
ماه مهمانی دلهای به هم پیوسته
ماه با هم بودن
ما مهمانی رحمانی خلاق حکیم
رمضان آمده تا فصل بهاران را باز
مهربان تر سازد
در جهانی که پر از اندوه است

۱۴۰۴.۰۱.۰۱. ۰۰:۵۱. "یسار"

به دریای مواج موهای سیاحت 

به دریای مواج موهای سیاحت
چشم دوخته ام
از پشت پنجره ای که
رو به تو باز می شود
و هر صبح طلوع روی خورشید را
به نظاره می نشینم در افق دور دست
شاید که باز آید قایقی که
ملوانش را سالهاست به انتظار نشسته ام
و با هر نسیم
بوی خوش الحان تن به عرق نشسته اش را استشمام می کنم
و این گونه دل هجران زده ام را به صبر دعوت می کنم و آمدنش را مژده می دهم
در صبحی که خورشید نور طلایی اش را به زندگی تاریک من باز بتاباند
و تو را برایم به ارمغان آورد.

۱۴۰۴.۰۱.۰۱. ۰۰:۱۸. "یسار"

تو اگر دریایی، 

تو اگر دریایی،
منم آن چشمه که
سیراب کند دریا را

بنگر تا که چه سان است شبِ تنها را
و چه موزون کندش حال دل رویا را
که رساند به سحر
شام شب فردا را

۱۴۰۳.۱۲.۲۹. ۰۱:۳۰. "یسار"

از سر انگشت هنر بار بکش

از سر انگشت هنر بار بکش
نقشی ز خود و خستگی این دل تنها
بر لوح دل زخمی من
آن دم که من یاد تو افتم
باران بشود چشم من و زار بگرید
از هجر تو ای گوهر ناب ازلی در بن قلبم
آسوده کنم از همه هول و حراسم
تا باز دمد باد و نسیمی که بر آرد به من آن عطر تو را
تا راحت جانی بدهد بر من مسکین

۱۴۰۳.۱۰.۱۵. ۱۵:۰۵. "یسار"

می نویسم من  عشق 

می نویسم من عشق
تو بخوان شهد شهادت اینبار
اوج دلتنگی من هست هنوز
که مرا را در قفس تنگ
نباشد جایی
تو چقدر دریایی
که چنین موج زنان
در همه عصر و زمان پیدایی
ای گل شیدایی
تو مرا در طلب عشق کمی یاری کن
غم دل جاری کن
آبرو داری کن
ای شهید عاشق

۱۴۰۳.۰۸.۲۷. ۲۰:۰۹. "یسار"

از سویدای دل خویش برایت سلامی دارم 

از سویدای دل خویش برایت سلامی دارم
تو چنان زیبایی
تو چنان شاد کنی این دل محزون مرا
که بهاری شود از بعد خزان
از حدیث هجران
با تو نخواهم گفتن
که تو محزون نشوی
که محزونی تو
باز هم بر دل من سنگین است

۱۴۰۳.۰۸.۲۲. ۰۷:۴۵. "یسار"

نگران باش دلم 

نگران باش دلم
بگذر از فاصله ها
آنطرف تر بنگر
چشم تنهای کسی می نگرد
بر در خانه تنهایی خویش
از غم تنگی دل
از برای تو و دیدار رخت
و من این گونه تنهایی را
بارها تجربه کردم در خویش
چقدر سنگین است
چقدر دلتنگ است
غم دلتنگی عشاق در این تنهایی

۱۴۰۴.۰۸.۲۱. ۰۷:۰۹. "یسار"

دلم غمگین درد است و نمی دانی

دلم غمگین درد است و نمی دانی
شبم تاریک و سرد است و نمی دانی

دلم آشوب تنهایی
هوایی گشته شیدایی

سرشک غم به دامن ریزم و
صد آه حسرت بر دلم مانده

چگونه شکوهِ سازم از غم دوران
که را خوانم که را گویم
که لیلیِ ام ز من دور است عزیزانم

دلم خو کرده بر رنج محنت و درد و پریشانی
خداوندا تو میدانی
میام رفتن و ماندن رها گشتن چه قدر سخت است
مرا راه رهایی از غم هجران بود آیا؟

۱۴۰۳.۰۷.۲۱. ۱۰:۱۳. "یسار"

می نویسم از تو 

می نویسم از تو
تا قلم باز ایستد
و بگوید که مرا جز تو کلام دگری نیست بدان
می نهم سر به دامان غزل
تا کنم وصف تو را باز به شعر

۱۴۰۳.۰۷.۱۱. ۱۴:۴۲. "یسار"

"من به قربان خدا،تا که مرا غمگین دید"

"من به قربان خدا،تا که مرا غمگین دید"
بهرِ خوشحالیِ من،در دلم انداخت تُ را

و چنین پیوندی
به دل خسته من زد عشقت
تا منم جان به فدای قدمت بنمایم
ای به قربان دو چشم و دهنت
باز کن پنجره را
بنگر بر من دلخسته زار
گو کلامی که دهد تسکینم
من که از هجر رخ تو همی غمگینم

۱۴۰۳.۰۶.۲۷. ۱۴:۳۰. "یسار"

شهر در جوش و خروش 

شهر در جوش و خروش
مردمانش همه آماده خدمت بودند
بهر یک امر برزگی
گویی از بهر سپاس شه دین
شهر را بسته به آذین عزا
همگان پر شده از عطر محبت در دل
درب کاشانه گشوده‌اند بهر مهمانی
آنچنان گرم، نثارت کنندت سلام
که دل رهگذران جلب محبت گردد
و تو در گفتن نه, در مانی .
و چقدر بذل محبت نیکوست
به سلامی، به کلامی
یا که سیراب شدن از آبی
یا که یک لقمه نانی
که همه از ته دل
بکنند بذل به زوار حسین
با صفایی که تو وصفش نتوانی گفتن
کی توان ژرفترین دلها را
برسی بر عمقش
که ز ژرفای عمیقِ همهِ بحر
عمیق است آن هم
اینچنین پیوندد همه دلها بر هم
همه از عشق حسین

۱۴۰۳.۰۶.۰۳. ۱۳:۴۰. "یسار"

می گشایم پر پرواز به سویت 

می گشایم پر پرواز به سویت
تا بنوشم می وصلی ز سبویت

من از آن دم که گشودی نقاب
و بدیدم مه رویت
گشته هجران من آغاز
ذکر هر روز لب من
شده آن نام لطیفت
که مرا شوق رسیدن بنماید
بس که شیرین و قشنگ است
تو را مهر
تو را عشق
تو را یاد نمودن به سحرگاه
تو ای خالق سبحان
که مرا جانی و جانان
که بدادی مرا عشق
مرا شوق
مرا حال شکفتن
و مرا زمزمه یاد تو
همواره قشنگ است
که محبوب ترینی
که بدادی چه زیبایی رخسار
به معشوق زمینی
و ستایشگر آن خالق رخساره منم من


۱۴۰۳.۰۵.۱۱. ۱۵:۲۵. "یسار"

درد هجران را نباشد چاره ای 

درد هجران را نباشد چاره ای
جز وصال روی یار
می کشم من انتظار
یا مرا طی می شود عمر گران
یا که یارم می رسد از گرد راه

۱۴۰۳.۰۴.۱۷. ۱۲:۰۵. "یسار"

هنوز صدای قدم‌های رهگذران را می شنوم 

هنوز صدای قدم‌های رهگذران را می شنوم
و صدای بال پرستوهای کوچنده را
تمام کائنات در تکاپوی رسیدن به تو اند
تویی که آفریننده این تکاپوی عظیم جهانی
تویی که خالق تپش قلب، اولین ضرباهنگ زندگی هر موجود ذی وجودی

۱۴۰۳.۰۴.۰۱. ۱۱:۲۶. "یسار"

من در شب یلدای موهای تو غرقم

من در شب یلدای موهای تو غرقم
ای توسن صبح سحری
بتاز و مرا از این دریای مواج مجعد بیرون بر
ساحلی امن تر از آغوش گرمت نمی شناسم.

۱۴۰۳.۰۳.۲۸. ۰۰:۱۹. "یسار"

تنها بهانه ای تو 

تنها بهانه ای تو
در ضمیر ناخودآگاه خاکی من
برای روییدن
برای جوانه زدن
برای شکفتن
حال که آماده دمیدن جوانه هایم
خود را از من دریغ مکن
۱۴۰۳.۰۳.۱۳. ۱۹:۵۷. "یسار"

چشمی در انتظار 

چشمی در انتظار
نگاهی نیاسوده از تکاپوی زندگی
اشکی گرم بر گونه ای مواج
نشان از انتظار آمدنت

ای همیشه در راه
فاصله ها را بردار
بگذار این زخم انتظار کشنده
دمی بیاساید از هجوم تیغ‌ها
من در میانه این میدان
پیروزی را شکستم
و خاک درونش را به. گلدانی ریختم
و بر آن گلی کاشتم
تا بهانه ای برای ستیز نماند
تا جهان بیاساید از خشم درون
برای تصاحب آن چشمی که انتظار آمدنی را می کشد

۱۴۰۳.۰۳.۰۸. ۰۷:۴۷. "یسار"

با همه سختی ها

با همه سختی ها
با همه بی تابی
با همه خشم که در دل داری
می ستایم رویت
می نوازم مویت
می نشانم بر دل
آرزویهایت را
شاید آن روزی که
سر بر آرم از خاک
بینم آندم در بر
روی زیبایت را
بشکفتم چون لبخند

1403.02.09 11:47 "یسار"

در سکوت من سرگشته چه رازی دیدی

در سکوت من سرگشته چه رازی دیدی
که به من خندیدی
از همان روز که در سایه دیوار نشستی با من
لاجرم الفت و انسی به میان آمده بود
از همین روی چنین باز پی آمدنت میگیرم
تا بدانی که در آن لحظه دیدار
دل من پیوندی،
با دل تو یافت چنین
که گذشتن از آن
نیست ممکن برای من و تو
تا زمانی که نفس می کشد این
جسم من سرگردان

1403.02.02 16:14 "یسار"

ای لکه های ابر 

ای لکه های ابر
ای شاخه های خفته درختان
ای رود جاری در میان شکاف دره های کوهستان
ای کوههای چشم انتظار لباس سفید برف
ای مرغان خفته در لانه
ای همه موجودات در مسیر رود
همگی تان را می ستایم
که نشانه ای از خالق توانای خویشید
ای بوی باران زده خاک
همه اندوه دلم را با تو در می آمیزم
و به دست نسیم می سپارم
تا آن را به دور دستها ببری
و به خالق اندوه بسپاری
و بگویی که گفته ای :"لا یکلف الله نفسا الا وسعها"
و من شاکرم که مرا در دل طبیعت خویش پذیرا گشتی
و اندوه دلم را زدودی
باشد که بر این شادمانی زندگی
شاکر باشم و بر خویش ببالم که بنده تو ام

آمین یا رب العالمین

1402.10.21 10:54 "یسار"

شب‌های بی انتهای تنهایی

شب‌های بی انتهای تنهایی
سیل خروشان اندوهِ
سرشک سیل آسای چشمه ها
راه کشیده تا افق دور دست
کور سوی چراغ موشی مادر بزرگ
در اتاق نمور روستایی
صدای هو هوی باد زمستانی
مرا با خود می برد
به روزهای کودکی ام
کنار کرسی شب یلدای مادر بزرگ
شب چره های رنگارنگ خانگی
قل قل سماور
بخار محو پیرامون لوله قوری چینی شاه عباسی
زمزمه های محو پدر بزرگ
مرا شعر می سرایند
از سنتهای دیرین این دیار
برای کودکی که تازه پای بر مدرسه نهاده است
تا یادش نرود
این سرزمین پهناور خورشید تاب
به پهنای تمدنیِ دیرین خویش پایبند است.
در عصر تمدن هوش مصنوعی
و فضا و اتم
و من خرسند از این پیوند میان نسلها
امیدوارتر به آینده در تربیت این نسل
سرمایه خویش را
به پای تربیت نسلی مترقی
و پایبند به اصل و دیرینگی نثار
و جاودانی خویش را امیدوارانه می سرایم.
.
۱۴۰۲.۰۹.۱۷ ۱۲:۱۲ "یسار"

سلام بر
قطره اشکی که
از شوق دیدار
و
بیم فراق
از چشم نرگس عاشق
بر گلبرگ گل سرخ
در
صبحدم
می چکد.
۱۴۰۲.۰۸.۲۱. ۱۰:۳۹. "یسار"

من خسته از خویشم مرا حال دلی پرس

من خسته از خویشم مرا حال دلی پرس
یا فریاد رسی فرِست
شاید دیگر مجالی
وقتی
حوصله ای
برای گفتگویمان نباشد.
فریادهای فرشته مرگ را می شنوی
مرا بر خویش می خواند
تا آرزوهایم را منقطع کند
بی آنکه بپرسد
آیا آرزوی دیگری
برای زیبا شدن دنیای کنونیت داری؟
زیرا من کودکم
و زبان بر سخن نگشوده
دفنم کرده اند زیر خروارها کبر و غرور و نخوت و گمراهی
باید آیینه داری بیاید و نور بتاباند. بر این تاریکی
خورشید زمین دیگر نور و گرمابخش دنیای کودکانه ام نیست
چون من در سرزمینی تولد یافته ام که سالهاست غصب شده است
و من به جرم تولد در این سرزمین و دین و آیینم باید
شبانه در همین سرزمین زبان نگشوده دفن شوم.

۱۴۰۲.۰۸.۱۷. ۱۸:۳۸. "یسار"