مادری دارم من مهربان و زیبا

مادری دارم من مهربان و زیبا
هست این مادر من بی نظیر و همتا
می نشینم من تا در کنار مادر
می شود این دل من پر ز مهر مادر
چون وجود او را از خدا می دانم
از خدا کی مهرش من جدا می دانم؟
چشمه جوشانِ، مهربانی مادر
هر کلام نابش چون هزاران گوهر
هر نگاهش باشد نوری از فیض خدا
آن دو چشم زیباش، همچو خورشید سما
نور باران بادا خانه ات ای مادر
چون وجود من را بوده ای گل پرور
من اگر چون ماهم، نور من از نورت
می درخشد عالم از وجود نورت
شادمان باد هر دم آن دل پر مهرت
یک گلستان گل را دیده ام در چهرت
بس که من خرسندم از وجودت مادر
می نگارم شعری از برایت بهتر
شادکامی هایت، می کند حالم خوب
ای خدای فرزند، ای خدا را محبوب
شهد شیرینت را تا به من می بخشی
بر دل و جان من جان به تن می بخشی
زنده ام از این که در حضورت هستم
من به مهرت مادر تا ابد دل بستم
از خدا میخواهم تا که من بتوانم
شمع زیبایت را تا ابد پروانه ام

1402.10.13 11:20 "یسار"

"شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد"

"شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد"
بجز از غمت چه گویم که سخن مُجاز باشد
به کرشمه روی بنمای که دل منش به خون است
ز جدایی و تحمل چه کنم دراز باشد.
نه مرا دگر تحمل نه تو را سر عنایت
چه کنم که داغ دل را ره گریه باز باشد
همه روز من شب است و ز دو دیده اشک جاری
من و شب به هم قرین و همه مویه راز باشد
چه شود اگر بدانی که شدم اسیر چشمت
تو صنم نمی گذاری که مرا نیاز باشد
رخ زردم ار ببینی به نگاه گرم خویشت
بدهی مرا تسلی ز غمت مجاز باشد
دل من چه شکوه دارد ز جفای یار جانی ؟
بکند چو شکوه عاشق نه که چاره ساز باشد
...
۱۴۰۲.۰۹.۲۸. ۲۲:۰۳ "یسار"

کی رفته ای ز دل دل ما گشته بی حضور

کی رفته ای ز دل دل ما گشته بی حضور
ور نه تمام لحظه بود لحظه ظهور
ای آفتاب حسن منور تمام روز
شبها بود مه رویت چه نور نور
مسکین تمام خلق که نورت نبیندش
آزرده خاطری که ندارد غم ظهور
ما خاکیان چو بر رخ افلاک بنگریم
بینیم رخ ستاره و خورشید و ماهِ نور
ای نزدیک تر ز ما به ما ماه تجلی مشرقین
افتاده نور ماه تو بر عرصه عبور
ماندیم در غم رخ تو گر چه سالهاست
می جوشد از دل همه یاران شمیم نور
نامت جهان جان همه کرده خوش گوار
بویت نشسته بر دل و جان در شب نشور
درد فراق می کشد و زنده می کند
کی می شود کنی از کعبه، جان، ظهور

۱۴۰۲.۰۹.۲۴ ۰۹:۵۱. "یسار"

باز هم بال و پر فرشته ها را 

باز هم بال و پر فرشته ها را
بر آسمان شهر گستره اند.
تا مشایعت گر پیکرهایی باشند که بال و پر گرفتند برای عروج بر اوج افتخار انسانیت
و بالاتر از فرشته پریدنها
باز هم عطر آگین گشت شهرمان با
عطر عاشقی
عطر شهادت
عطر ایثار
عطر جانبازی
مهمانی لاله ها در گوشه گوشه دیارمان مبارک

#وداع_با_لاله‌ها
#فرزندان_فاطمه

۱۴۰۲.۰۹.۲۲. ۲۱:۴۶. "یسار"

بر تار و پود جانم باریده ابر تیره

بر تار و پود جانم باریده ابر تیره
سیلاب غم ز چشمم جاری مثال باران
۱۴۰۲.۰۹.۲۰. ۱۴:۲۰. "یسار"

ای خانه محبوب خرابیت نتوانم

ای خانه محبوب خرابیت نتوانم
بی رونقی و بی تب و نابیت نتوانم
از بس که در این خانه مرا رونق و شادی است
دوری از این لذت و شادیت نتوانم

۱۴۰۲.۰۹.۰۲۰. ۰۹:۵۹. "یسار"

شب‌های بی انتهای تنهایی

شب‌های بی انتهای تنهایی
سیل خروشان اندوهِ
سرشک سیل آسای چشمه ها
راه کشیده تا افق دور دست
کور سوی چراغ موشی مادر بزرگ
در اتاق نمور روستایی
صدای هو هوی باد زمستانی
مرا با خود می برد
به روزهای کودکی ام
کنار کرسی شب یلدای مادر بزرگ
شب چره های رنگارنگ خانگی
قل قل سماور
بخار محو پیرامون لوله قوری چینی شاه عباسی
زمزمه های محو پدر بزرگ
مرا شعر می سرایند
از سنتهای دیرین این دیار
برای کودکی که تازه پای بر مدرسه نهاده است
تا یادش نرود
این سرزمین پهناور خورشید تاب
به پهنای تمدنیِ دیرین خویش پایبند است.
در عصر تمدن هوش مصنوعی
و فضا و اتم
و من خرسند از این پیوند میان نسلها
امیدوارتر به آینده در تربیت این نسل
سرمایه خویش را
به پای تربیت نسلی مترقی
و پایبند به اصل و دیرینگی نثار
و جاودانی خویش را امیدوارانه می سرایم.
.
۱۴۰۲.۰۹.۱۷ ۱۲:۱۲ "یسار"

اول هفته برایت گل ریحان دارم

اول هفته برایت گل ریحان دارم
باید این شاخه به راه قدمت بگذارم
می نشینم سر راهت که بیایی جانم
من به شوق قدمت تا به سحر بیدارم
گره افتاده به حال دل بیمار وشم
من ز دوری رخ ماه تو جان بیمارم
ای طبیب دل من باز به بالینم رس
تا در این عالم هجران به بدن جان دارم
می سپارم به تو جان ای تو جهانم را جان
دل من بسته شده بر تو بود اقرارم
آخر هفته شد و باز نیامد خبری
از تو و از قدم و عکس رخت ای یارم
ماه وش در پس ابری که نهان گشته رخت
من ز دوری رخ ماه تو جان بیمارم

1402.09.16 09:34 "یسار"

سلام  شیرین لب زیبای تنها

سلام شیرین لب زیبای تنها
سپردی دل به پیچ موج دریا
بیا رنگین کمان بر آسمانم
که چشمم بیند از تو رنگ رویا
گشودی چشم سحرگاهان به رویم
چو خورشیدی که می تابد به صحرا
عزیزی مهربانی دل نشینی
افق در پلک چشمانت هویدا
سیاه زلف افشانت شب تار
سفید گونه هایت برف کوه ها
بزن لبخند و بر آشوب دل زن
دوباره موج توفنده به دریا
قشم بر آیه های تاق ابروت
که خالق کرده زیبایت ز گلها
اسیرم کرده ای ای ماه تابان
به تاق آسمان شام یلدا
به بزم عاشقی گاهی قدم نه
که مانده عطر موهایت بدبن جا
۱۴۰۲.۰۹.۱۱. ۲۰:۴۷. "یسار"

به هر قدم که در آیی 

به هر قدم که در آیی
تو عزیز دل مایی

۱۴۰۲.۰۹.۰۷. ۱۵:۳۶. "یسار"

"باز هم هوای نی نوا دارد بسیجی"

"باز هم هوای نی نوا دارد بسیجی"
بر دل غم عشق خدا دارد بسیجی
بر اعتلای پرچم اسلام و قرآن
عزمی دگر با اولیا دارد بسیجی
شرح فداکاری یاران ولایی
از مصحف آل عبا دارد بسیجی
گردیده جان برکف برای دین و قرآن
بهر فدای جان هوا دارد بسیجی
عشق است و شور و صد نوا بر جان و بر دل
از کربلا درس وفا دارد بسیجی
بهر ظهور عالم آل محمد (ص)
بار دگر عزم غزا دارد بسیجی
تا اعتلای پرچم الله اکبر
بر مأذنه صد اعتلا دارد بسیجی

۱۴۰۲.۰۹.۰۵. ۱۸:۵۶. "یسار"

من بهاری بودم عاشق پیشه در

من بهاری بودم عاشق پیشه در
ابتدای عالم رویای تو
لیکن اکنون در خزانی غمگنم
۱۴۰۲.۰۹.۰۵. ۲۳:۳۲. "یسار"

سلام ای مرغک زیبای تنها

سلام ای مرغک زیبای تنها
نشسته در میان باغ گلها
نهاده سر به بالین غم عشق
شده در عالم عشاق پیدا
رسانده بر دلم نور امیدی
که می سازد مرا همواره شیدا
غزل خوان گشته بر هر شاخ ساری
نموده عالمی مسحور آوا
چکاوک نغمه سازد در در و دشت
مرا یاد آورد پرواز عنقا
بشوید از دل هر کس غم و درد
خوش الحان می شود در دشت گلها
چه سان گویم تو را شکرت خدایا
که دادی نعمتم این گونه زیبا

1402.09.04 12:20 "یسار"

سلام ای مرغک زیبای تنها

سلام ای مرغک زیبای تنها
نشسته در میان باغ گلها
نهاده سر به بالین غم عشق
شده در عالم عشاق پیدا
رسانده بر دلم نور امیدی
که می سازد مرا همواره شیدا
غزل خوان گشته بر هر شاخ ساری
نموده عالمی مسحور آوا
چکاوک نغمه سازد در در و دشت
مرا یاد آورد پرواز عنقا
بشوید از دل هر کس غم و درد
خوش الحان می شود در دشت گلها
چه سان گویم تو را شکرت خدایا
که دادی نعمتم این گونه زیبا

1402.09.04 12:20 "یسار"

سلام اواسون سنه ای یار جانی

سلام اواسون سنه ای یار جانی
خدا داده به تو شور جوانی
نما شکر خداوند کریمت
ز الطاف خدا غافل نمانی
به کار و کوشش و عقل و درایت
رسی بر قله های زندگانی
به بزم عاشقی ثابت قدم باش
بود شأن تو سلطان جهانی
کریمیان در کرامت بار گیرند
بجوشد چشمه های مهربانی

۱۴۰۲.۰۹.۰۳. ۰۷:۴۹. "بسار"

سلام ای دوست خوب و مهربانم

سلام ای دوست خوب و مهربانم
همیشه نام تو ورد زبانم
گشایم من سحرگاهان چو دیده
به رویت مهر و لبخندی نشانم
نشاط زندگی در بوی مهر است
که می ریزد هماره از زبانم
درود و صد درود و مهر و ایمان
بود بر تو تویی آرام جانم
غزل‌خوان گشته بلبل در در و دشت
به هنگام وصالت مهربانم
غم دوری روی ماه و زیبات
نشانده گرد پیری بر لسانم
الهی شاد و هم سر زنده باشی
بود مهر تو در روح و روانم
الهی روی زیبایت ببینم
سر آید غصه و درد نهانم

۱۴۰۲.۰۸.۲۸. ۰۹:۵۲. "یسار"

دل من ابری شده چون آسمان

دل من ابری شده چون آسمان
ای فروغ روی ماهت کهکشان
می تراود از لبت آواز خوش
گر بخوانی یک دمی آواز جان
شوق دیدار رخت کرده مرا
همچو مرغی که فتاده از توان
کو نگاری که مرا یاری کند
تا رسم بر کوی یار مهربان
یا نسیمی که آرد از او نامه ای
یا که پیکی وی دهد از او نشان
چشم بر راهم قدمهای خوشش
آرزو دارم ببینم رویشان
زندگی با عشق و هجرانش خوش است
من خوشم با درد هجران الامان
می سپارم گوش بر آواز او
تا رسد بر من شمیم جان جان

1402.08.27 14:49 "یسار"

روزگاری است در این بادیه سرگردانم

روزگاری است در این بادیه سرگردانم
من چو آن خرقه آلوده به می می مانم
از غم هجر رخت ای گل بشکفته من
خاطر آسوده تری از من و من می دانم
شب هجران تو تاریک تر از ظلمت غم
بی سبب نیست که در یاد غمت زندانم
یوسف مصرم و در چاه غمت زندانی
در بیابان غم هجر رخت حیرانم
گفته بودی که مرا خوب ترین می دانی
باز هم عشق تو را خوب ترین می دانم
وصف تو شعر فشنگی است در دفتر عشق
من ز دیوان ادب شعر تو را می خوانم
صاحب دولت این گنبد مینا هستی
من در این مملکت دوست، عزیزم، جانم
۱۴۰۲.۰۸.۲۷. ۰۰:۲۲. "یسار"

من هم ای دوست ز شادی تو بس خرسندم

من هم ای دوست ز شادی تو بس خرسندم
بر همه مهر تو و لطف تو بس دلبندم
آرزو می کنم امروز تو باشی خندان
تا که بر قله ایمان برسد پیوندم
دوستی رنگ قشنگی است که سوسن دارد
زان سبب بر گل و سوسن دل خود آکندم
دوستی برگ درختی است که بر شاخ بلند
گه به رقص آید از آن باد صبا فرزندم
می روم بر سر کوی تو بگیرم کامی
از رخ چون گل زیبای نگاری بندم
شاد باش ای گل خوشرنگ بهاران خوش زی
که من از شادی دلهای شما می خندم

۱۴۰۳.۰۸.۲۶. ۰۹:۵. "یسار"

مرا دعوت نما بر کوی و برزن 

مرا دعوت نما بر کوی و برزن
مرا دعوت نما بر کوه و بر دشت
قد بنما به راه و راهی ام کن
ببر از شهر و آبادی برونم
شکوفا کن دلم را با محبت
بخوان بر من تو ای بلبل به بستان
که غمگینم از این تنهایی خویش
میان جمع تنهایان عالم
نمی پرسد کسی حال کسی را
مگر آندم که افتاده گره بر کار خویشش
تمنا دارد از افتاده حالی چون من زار
که دستش را بگیرم آن زمانی
که مغمومم از این حال و همه حال
بخوان بلبل که شاید آگهم سازی از این هجر
رهایم سازی از زندان این غم
که من هر صبحدم با تلخی لبخند خورشید رخ دوست
سفر آغازم از خویش
به سوی تک‌گل لبخند زیبای تو ای دوست

۱۴۰۲.۰۸.۲۵. ۱۱:۰۸. "یسار"

شاه بیت غزلم سرمه چشمان شما 

شاه بیت غزلم سرمه چشمان شما
دل من سوخته در آتش حرمان شما
یوسف ار کنج دلش عشق تو را می پرورد
می خرید از همه شهر گوشه زندان شما
خون دل ریزم اگر بر سر کوی غم عشق
خوش بود خون بچکد از نوک پیکان شما
من گدا پروری از کوی شما آموزم
خوش بود مفلسی سفره احسان شما
جام می گر که دهند از سر صدق عاشق را
مست و هوشیار شوم‌ از می پیمان شما
چهره در هم نکشم گر که زنی صد تیرم
سینه آماده کنم بر نوک پیکان شما
شب ظلمانی من هیچ ندارد نوری
گر که رخساره رود در پس میغان شما
غم هجران کشدم باز به سوی غم تو
چون شود مقصد دل چاه زنخدان شما
گشته آواره دلم سوی بیابان فنا
خوش بود گم شده ای واله و حیران شما

۱۴۰۲.۰۸.۲۴. ۲۲:۰۶. "یسار"

شاه بیت غزلم سرمه چشمان شما 

شاه بیت غزلم سرمه چشمان شما
دل من سوخته در آتش حرمان شما
یوسف ار کنج دلش عشق تو را می پرورد
می خرید از همه شهر گوشه زندان شما
خون دل ریزم اگر بر سر کوی غم عشق
خوش بود خون بچکد از نوک پیکان شما
من گدا پروری از کوی شما آموزم
خوش بود مفلسی سفره احسان شما
جام می گر که دهند از سر صدق عاشق را
مست و هوشیار شوم‌ از می پیمان شما
چهره در هم نکشم گر که زنی صد تیرم
سینه آماده کنم بر نوک پیکان شما
شب ظلمانی من هیچ ندارد نوری
گر که رخساره رود در پس میغان شما
غم هجران کشدم باز به سوی غم تو
چون شود مقصد دل چاه زنخدان شما
گشته آواره دلم سوی بیابان فنا
خوش بود گم شده ای واله و حیران شما

۱۴۰۲.۰۸.۲۴. ۲۲:۰۶. "یسار"

"از ظلمت این پایین تا نور که آن بالاست"

"از ظلمت این پایین تا نور که آن بالاست"
راهی است میان ما چاهی است برِ یوسف
باید که فرو افتی در چاهک ظمانی
شاید که فرو شویند از نفسه شیطانی
آندم که زلیخاها بندند به رویت در
بگشوده شود آن دربا نفحت رحمانی
این است دلیل این ظلمت و نور ای دل
این است ره عالم باید که بپیمایی
از شوق وصال دوست بر بند تو هر دیده
بر نغمت این عالم تا منعم بشوی آنی


1402.08.24 14:11 "یسار"