خوشا به حالتان در این گرمای جان سوز به خنکای روستا پناه برده اید و در مامن امن دشتهای آن روزگار میگذرانید
دشتهایی که در بهار پر از شقایقهای سرخ و گلهای ریز نقش نارنجی بابونه و بوته هایی ناشناس با گلهای ارغوانی و سبز خاکشیر می شود و گلهای سفیدش بد جوری وسوسه ات می کند پای بر ترمز بفشاری و ماشین را کناری بزنی و از مناظر این گلها لذت ببری و یا شاید دسته ای فراهم کنی برای تقدیم به عزیزی . تابستانش اما بوی گندم رسیده مشامت را می نوازد و جالیزهای هندوانه دعوتت میکند به شیرینی وسرخی اش.
انگار صف کشیده اند برای تو ، تا مهمانت کنند لختی به آسودگی از دغدغه های زندگی و کار و سفر. تنها باشی یا با همراهی فرقی نمی کند . باز وسوسه می شوی بایستی و آرام بگیری در خنکای آلاچیق جالیز و گپ و گفتی داشته باشی با جوانک روستایی که تو را با کوزه آبی به مهمانی میخواندت و گوشه ای می نشینی و آرام به آرامشش می اندیشی . اویی که تمام سرمایه اش امیدی است که به لطف پروردگار دارد در این سودای مشروط . کشت دیمی که فراهم آمدن محصولش به بارانی بسته است که از آسمان فرو خواهد ریخت . و آرزو میکنی که ای کاش آسمان این قدر بخل نورزد و امید جوانک روستایی کشاورز را حاصل کند و تو چند هندوانه ریز و درشت زیر بغل می زنی و به سمت ماشین می روی تا دیگرانی را در شیرینی کامت سهیم کنی که در خانه انتظارت را میکشند و این سهیم شدن چقدر شیرین است.
1397.05.29  13:10  "یسار"