منيم روحيم سيزي اييلر

سيزي آند ورَم داغا چايلار
منيم روحيم سيزي اييلر
او يارين چوخ يولون گوزلر
بلكه گله يار،  يوردونا  

"یسار"

عزيز نازنين گئدي

عزيز نازنين گئدي
مني قربت ائيله آتدي
جوانلي قيم منيم ساتدي
قويماز چاتام يار يوردونا   

"یسار"

بو عالم ده گوزل چوخدي

بو عالم ده گوزل چوخدي
الله بيلير تايون يوخدي
منيم بس محنتيم چوخدي
گئدم چاتام يار يوردونا
  "یسار"

هر بير يانا آخار چايلار

هر بير يانا آخار چايلار
سسي قولاقوما سايلار
گلر گئدر داغي بويلار
سو ييقيلار يار يوردونا   

"یسار"

آچيب گوللر آخار چايلار

آچيب گوللر آخار چايلار
چيخيب قاش گوز آتار آيلار
خداوند رحمتين پايلار
مني آتار يار يوردونا
"یسار" 

بهارين گوللري چوخدي

بهارين گوللري چوخدي
او يارين كيپريگي اوخدي
اورگيمه خنجر سوخدي
قانيم توكدي يار يوردونا
 "یسار"

او يارين چهره سين گوردوم

او يارين چهره سين گوردوم
اوره گيندن صفا درديم
اوجاقيندا منزل قوردوم
مقيم اولدوم يار يوردونا
  "یسار"

بهارين گوللري آچدي

بهارين گوللري آچدي
خزانين فصلي ده گئچدي
اورگيم دن يادي كئچدي
گئديب چاتدي يار يوردونا
"یسار" 

 بو گئجده ياقيش آچدي

 بو گئجده ياقيش آچدي

اورگي مين قوشي اوچدي

داق و داشدان اوزي گئچدي

گئديب چاتدي يار يوردونا

  "یسار"

 

 


 

کنارت بودن ای جانم، شده درد مدام من

کنارت بودن ای جانم، شده درد مدام من
بیا یک دم بشین ای دوست، تک و تنها  کنار من
بزن بر قلب من نیشی، از آن حرفهای امروزی
که میسوزد دل ما را جدایی های زار من
ندانسته جدا گشتم ز اصل و وصل خویش اما
تو را دارم چه غم دارم، تویی تنها جوار من
اسیرم کن به موهایت، بزن بر قلب من نشتر
که خون می ریزد از دیده به رخسار نزار من
افق در خون نشسته گر، به پیش  چشم من امروز
شده خونرنگ از این گریه، همه دار و ندار من‎
بزن آتش به قلب من، که سوزد آب دریا را
که در هر موج خود دارد، دل شیدای یار من ‎
مکن شکوه ز بیماری، که دارد در خویش از تو
بیا مرهم بنه بر دل، تو ای تنها نگار من
1400.03.26  15:34  "یسار"

دوستي ياد ايله مك واجب زكات دي

دوستي ياد ايله مك واجب زكات دي

دوستون شيرين سوزي آب حيات دي

دوستون سِّري آقزي باقلي پاكات دي

دوستون گورك لطفي چاتا   آداما

22/01/1390 15:40 "یسار"

آلاّهو تانويان ياقچي بنده دي

"آلاهو تانويان ياقچي بنده دي

اوني تانومويان چوخ شرمنده دي" 

اورك ايمانيله دائم زنده دي

ايمان ورَرْ ارزش قيمت آداما

22/01/1390 15:40 "یسار"

جوانين زينتي ياقچي صحبت دي

جوانين زينتي ياقچي صحبت دي

ال توتانلوق بنده لر دَن خدمت دي

خدمتي اولماسا ، وجود ، زحمت دي

انسان گورك خدمت وره آداما

22/01/1390 15:40 "یسار"

دانيشماق باغي نين گولي حكمتي دي

دانيشماق باغي نين گولي حكمتي دي

آلاهدان انسانا گلن رحمت دي

زندگانلوق انسان لارا   زحمت دي

هر كس گورك ياور اولا آداما

22/01/1390 15:40 "یسار"

“آلاهون بنده سي قيلن نماز دي

  “آلاهون بنده سي قيلن نماز دي

او  روزي گوندرر بو   دييَر آزدي

مومنين خلعتي بئش ارشين بِـِزدي

اودا گورك نصيب اولا آداما"

22/01/1390    15:40

انسان قدرین بیلیندیرن سوزی دی

انسان قدرين بيلينديرن سوزي دي

حكمت انسان سوزلري نين گوزودي

قيمتلي ارزش لي سوزون دوزودي

گورك انسان گرچك دييه آداما


22/01/1390 15:40 "یسار"

محراب مناجات و رخ ماه تو دیدم

محراب مناجات و رخ ماه تو دیدم
از منظر رخسار تو خطی بکشیدم
آلوده شدم بر می و بر رنگ و غم آلود
در ماذنه ها صوت مناجات شنیدم
عاشق شدم و در پی رندان ردا پوش
دیوانه صفت ، در پی ایام دویدم
تا بند دوتا بگسلد از پای وجودم
صد خار بیابان به تن و جان بخلیدم
آسوده شدم از غم و از محنت دنیا
تا عکس رخ ماه تو ای یار بدیدم
تا چهره گشودی و نظر بر رخت ا فتاد
از اسب بیفتادم و بس قد خمیدم
حاصل شده از این همه موهای پریشان
زلفی که شب وصل به رخسار کشیدم
ماهی که در این برکه آبی شده مواج
نوری است که در میکده و دیر رسیدم
رویای شب وصل بیامد به سراغم
آن دم که می وصل به میخانه چشیدم
محبوب تر از روی تو جان در نظرم نیست
هر رنگ که دیدم همه را رنگ تو دیدم
آن صوت مناجاتی محراب عبادت
خود می دهدم مژده وصلی ، نویدم
بنگر به من خسته ز ایام که از شوق
عکس رخ تو در همه آفاق کشیدم

1400.03.22 14:39 "یسار"

من آمده بودم که تو را یار بخوانم

من آمده بودم که تو را یار بخوانم
در پهنه این دشت چو غمخوار بخوانم
من آمده بودم که گشایم گره هایت
از درد و غم عالم غدار رهانم
من آمده بودم که به تو عشق بورزم
در منزل جانان به شب تار بمانم
من آمده بودم که بنوشم لب لعلی
از میکده تا دیر تو را شور نشانم
من آمده بودم که تو را بگسلمت بند
بندی شوم و  راه سوی یار کشانم
من آمده بودم که کنم بندگیت را
بی میل به جنت به برت یار بمانم
من امده بودم به رخت نور بپاشم
آیینه صفت نور به انوار  رسانم
...

۱۴۰۰.۰۳.۰۱۷  ۰۸:۲۸  "یسار"

در کشاکش بودم و جنگ مدام

در کشاکش بودم و جنگ مدام
تا که یابد درد دردم التیام
زخمهایم بی قرارم کرده بود
جانمان را بر لبم آورده بود
لطف حق بار دگر شد شاملم
زد نهیبم کز عبادت غافلم
آن عبادت که بودی اصل عمل
باشدم بهتر ز یک عمری فَعَل
آن بود اندیشه در کردار خویش
تا منزّه سازد از گفتار بیش
وا رهاند آن مرا از گفت خام 
در سکوتم بگذرد عمری مدام
تا نگویم یک سخن الا به حق
تا نسوزد دفتر عمرم ورق
"از خدا خواهیم توفیق ادب"
"بی ادب محروم ماند از لطف رب"
بهترین کردار ما اندیشه است
که به گفتار و عمل خود ریشه است
هر که را باشد بر او اندیشه خام
گفته هایش می شود شرّ مدام
کم بگوی و دُر بجوی از اندرون
تا نمانی غافل از سر درون
راز کن اندیشه های ناب را
تا کند غواص آن احباب را
هر که جوید راز گفتاری نگو
می نماید در نگاهت جستجو
میشود پیدا ز اعمالت یقین
می کند از گفتن بیشت رهین

۱۴۰۰.۰۳.۱۱   ۲۱:۳۷  "یسار"

در شبستان دلم، چهل چراغی است هنوز

در شبستان دلم، چهل چراغی است هنوز
که در این ظلمت جهل
می نماید ره روشن شدن نور تو را
تا ابد می ماند
 راه روشن جاری
بر سریر قلم خلقت عالم، هر چند!
ابرها تیره کند رخسارت
آسمانی که به شدت آبی است
در افق دیده ام آن نور شفا بخش زمین
که به شکرانه لبهای تو لبخند زند
بر حریم چشمم.

۱۴۰۰.۰۳.۱۱  ۱۹:۱۸  "یسار"
 

بنشین که در خانه احباب بمانیم.

بنشین که در خانه احباب بمانیم.
از سلسله موی تو ارباب بخوانیم
بی پرده در این دشت رخ آب بشوییم
دل را ز پی نور تو مهناب کشانیم.
هرگاه پی عارف و سالک بدویم و
اخر به سر کوی تو محبوب نشینیم
در میکده عشق می ناب چشانیم
مست است می نابِ رخت از غم لیلی
مجنون صفت از پهنه این آب نمانیم
با زورق بشکسته دل راه بپوییم
بر ساحل آن سوی تو شاداب رسانیم 
بیچاره نگاری که غم روی تو بشنید
باز از غم دل روب به مهتاب نشانیم.
۱۴۰۰.۰۳.۰۷  ۰۹:۱۵  "یسار"

در پهنه عالم پر از شور

در پهنه عالم پر از شور
تابیده طلیعه هایی از نور
با قامت استوار این سرو
بر تارک این جهان زنیم سور
شاید که دو چشم  خفته ای باز
بیدار شود به بانگ مسرور
در پهنه آسمان چشمم
خورشید دمد از اریکه نور

1400.03.05  09:29  "یسار"

"لحظه ای بنشین که باران بگذرد"

"لحظه ای بنشین که باران بگذرد"
از غمستان جهان جان بگذرد
تا نبازی جان خود در راه عشق
نیست ممکن تا به جانان بگذرد
روضه جنت به جانانی دهند
که ز جان در را ه ایمان بگذرد
مثنوی ها می شود شرح فراق
تا چو موسی نیل آسان بگذرد
معجزی دیگر بباید خلق را
تا یقین از وهم ایشان بگذرد
شاهد این مدعای ما همین
که غزل از عمق طوفان بگذرد
سخت باشد هر که را درد فراق
از لب نوشین پیمان بگذرد
شکوه دارم از قضای روزگار
چون بود کز جان خوبان بگذرد
می شود تندیس عالم را شکست
گر که درد از حد عرفان بگذرد

1400.03.02  10:59  "یسار"

خرم آن روز که یار از سفرش باز آید

خرم آن روز که یار از سفرش باز آید
پر پروانه عشاق به پرواز آید
دلمان شاد شود طلعت رخسارش را
بگشاید به همه، یار پریناز آید
دست بگشاید و با صولت حیدر صفتش
دشمن عالم دین، نور عدم ساز آید 
از افق سر بزند شمس منیرش روزی
بهر دین معجزه در معجزه اعجاز آید
رخت بر بندد از این عالم امکان همه جور
خلق عالم همه در صلح و صفا باز آید
ار خداوند جهان عرض ارادت بکند
لشکر صلح دگر بار به پرواز آید
سنگ سجِیل زند ابرهه و فیلش را
کعبه و صاحب عصر وه چه سرافراز آید

۱۴۰۰.۰۲.۳۱   ۱۲:۱۱  "یسار"

"مهربان بود و نگاهش خیس عشق"

"مهربان بود و نگاهش خیس عشق"
قامت رعنای او تندیس عشق
تا سحر غرق مناجات و دعا
هر کلامش آیه های ربّنا
بود بر بالین من شب زنده دار
با کمی درد و غم من بی قرار
دست بر تیمار زخمم می گشود
گونه هایش خیس رود اشک بود
تا عنان درد من از هم  گسست
بر لبش گلهای لبخند نقش بست
او همی کردی خدا را صد سپاس
که شده درمان رنجم ز التماس
صبح اول سفره ای را می گشود
پر ز نعمتهای خالق می نمود
تا به بسم الله می کردیم شروع
خانه پر می شد ز شور و گفتگو
صوت زیبایش غم‌ما می زدود
پر ز مهر مادری دل می نمود
با محبت سوی ماها می دوید
نقشهای خوب و زیبا می کشید
مهربان بود و شمیم عطر یاس
نعمت مادر کنم صدها سپاس
مادرم دریای پر مهر دعاست
صوت زیبایش دعای ربّناست
۱۴۰۰.۰۲.۳۰   ۱۱:۳۰  "یسار"

خاطر آزرده شدم از دل دیوانه خویش

خاطر آزرده شدم از دل دیوانه خویش
خوانده ام چند غزل از لب فرزانه خویش
مانده تا باز رسد مرغ سحر را آواز
چه سرایم به شب و روز طبیبانه خویش
مطلع شعر من از  طلعت زیبا جوشید
ختم کن این غزلم بر لب پیمانه خویش
آسمان تنگ شده رونق پروازی نیست
مانده ام‌در قفسی در شب ویرانه خویش
رخت بر بند مرا از دل صحرا ببرم
تا روم در عقب زورق پیمانه خویش
"لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست"
تا بگیرم طلب از همت مردانه خویش
سخت بیمار شدم از غم هجران رخت
کو طبیبی بدهد پند طبیبانه خویش
صورت ماه نهان در پس ابر است یا رب
خود رسان بر غم ما ماه مسیحانه خویش

۱۴۰۰.۰۲.۲۹   ۰۱:۱۴  "یسار."

در هوای دل دیوانه گرفتار شدم

در هوای دل دیوانه گرفتار شدم
از بد حادثه با خلوتیان یار شدم
جلوه روی مهت کرده گرفتار غمت
از چه رو با نگهی، غرقه افکار  شدم
گوی چوگان زده را رنج و تعب بسیار است
لیکن از طعنه یاران چه دل آزار شدم
"صحبت خویش بر پیر مغام بردم دوش"
در سحر بود که من عاقل و هوشیار شدم
بی خرد یوسف مصری سر بازار فروخت
با زلیخا صفتان راهی بازار شدم
با ترنج دل خود تیغ به دستم دادند
با سرانگشت غزل زخمی و بیمار شدم
هوسم داد مرا وعده فردوس برین
در سیه چاله ی  اوهام  گرفتار شدم
عشق یک سنگ نشانی است به هر کعبه دل
تا به میقات ابد غرق رخ یار شدم
حاصل عشق نشد جز غم هجران ای دل
با مسیحا نفسی زنده ز آوار شدم
 جلوه گر شد به برم عکس رخت تا به ابد 
من به عکس تو خریدار سر دار شدم.

۱۴۰۰.۰۲.۲۸  ۲۳:۱۴  "یسار"

در لحظه های گذر عمر  

در لحظه های گذر عمر  
حلق آویز زمان را به نظاره نشسته ام 
که می کوشد ثابت کند
که ماندنی ترین چیز در عالم
زمانی است که به یاد تو بگذشت
افسوس که در کشاکش دلتنگی
گره های طناب دلبستگی
 راه نفس را تنگتر و تنگتر می کند
و من چاره ای جز تسلیم ندارم.
۱۴۰۰.۰۲.۲۸  ۲۲:۲۰  "یسار"