تو را می بینم و جان میدهم اینجا
تو را می بینم و جان میدهم اینجا
ولی تو با رقیبان می نشینی بی پروا
زبانم قاصر است از حال گفتن
غریبی می کنی با من تو هر جا
شب و روزم به امید وصالت
ببرده طاقت و صبرم به یغما
بیا با خود بیاور خنجری تیز
بزن بر دل رها گردم از این را
صدایت چون مسیحایی به جانم
دمد روحی دوباره یار زیبا
ولی جان کندنم را خود نبینی
که می ماند به کندن پوست ما را
زبانم لکنت آوره ز گفتن
چه گویم از دلِ آزرده یارا
1397.05.22 12:20 "یسار"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 9:33 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا