تو را می بینم و جان میدهم اینجا
ولی تو با رقیبان می نشینی بی پروا
زبانم قاصر است از حال گفتن
غریبی می کنی با من تو هر جا
شب و روزم به امید وصالت
ببرده طاقت و صبرم به یغما
بیا با خود بیاور خنجری تیز
بزن بر دل رها گردم از این را
صدایت چون مسیحایی به جانم
دمد روحی دوباره یار زیبا
ولی جان کندنم را خود نبینی
که می ماند به کندن پوست ما را
زبانم لکنت آوره ز گفتن
چه گویم از دلِ آزرده یارا
1397.05.22  12:20  "یسار"