خودم آغوش گرمت می شوم آرام جان من

خودم آغوش گرمت می شوم آرام جان من
منال از جور این دوران که جانم بر لبم آمد

۱۳۹۹.۱۱.۲۸  ۰۰:۳۸  "یسار"

ویرانه ما را بنگر ای مه تابان

ویرانه ما را بنگر ای مه تابان
پر گشته ز عطر تن تو کوی و بیابان
می سوزم و می سازم ازاین عشق دمادم
حاصل شود آیا ز وصالت نم باران؟
خواهم که غزل سازم از این عشق زمانی
شاید که فرا خواند از آن ماه پریشان
ساحل بنگر موج شود مامن کویش
آن دم که شود، باد هم آغوش بیابان
مستورم از این عیب که در من تو نهادی
عشق است که می سازد از این خاک گهرِکان
شالوده این عالم فانی غم عشق است
باید که فرو شویم از این عشق دل و جان
شادم که میان دل و دین نام تو پیداست
ای حوری جنت رخ خویشت بنمایان
تا جان بدهم در غم هجران تو یک دم
آسوده شوم از غم هجران شب باران
خاطر که نیاسودم از این درد و فراغت
بر من بشود به ز بهشت گوشه زندان
گر وصل تو و یوسف وچاهش بنهادند
دل بسته شوم بر چَه و تاریکی زندان

1399.11.25 15:12 "یسار"

دل از نور رخش چون شور گیرد

دل از نور رخش چون شور گیرد
به شوق دیدنش منشور گیرد 
قلم در مدحت آل محمد
ز بسم الله هماره نور گیرد
گرت باشد به دل نور الهی
ز نام حضرتش دستور گیرد
رسد چون بر گل رخسار احمد
ز انوار رخش معمور گیرد
خوشا دستی که نامش را نویسد
قلم در مدحتش مسرور  گیرد
به رقص آید نسیم آوا به کاغذ
ز مهر آل او دستور گیرد 
۱۳۹۹.۱۱.۲۲  ۱۹:۵۰  "یسار"

هماره چشم شوخت را به من می دوزی و انگار

هماره چشم شوخت را به من می دوزی و انگار
منم آن شوخ ساده دل  که تو بر او نظر داری.
۱۳۹۹.۱۱.۲۲  ۱۰:۳۸  "یسار"

آن شوخ چشم ناز که در منظر دل است

آن شوخ چشم ناز که در منظر دل است
همواره می برد دل ما را به شوخِ چشم
ساقی بیار باده نابم ز دست اوش
با می رها شود دل بیمار ز شوخِ چشم

1399.11.21  10:46  "یسار"

عشق دردی که درمان می کند

عشق دردی که درمان می کند
کاخ ظلمت را ویران می کند
عشق جامی از بلای یار ما
بارها نوشند ز می  دلدارها
۱۳۹۹.۱۱.۲۰  ۲۱:۵۵  "یسار"

من ساده  هستم سادگی را دوست دارم

من ساده  هستم سادگی را دوست دارم
یک رنگی و یک دانگی را دوست دارم
هر دم که می یابم میان دوستان، خویش
خوش خلقی و خوش کامگی را دوست دارم
در صحبت یاران لطافتها ببینم 
از لطف ایشان زندگی را دوست دارم
من می سرایم شعر تا یاران بخوانند
لبخند بر هر گلرخی را دوست دارم
من می نویسم قصه و شعر و ترانه
در بزن ایشان بندگی را دوست دارم
گرچه سخنهایم کمی باشد قدیمی
در جمع یاران تازگی را دوست دارم
باشد تراوتهایشان مادام و مانا
در بزم ایشان زندگی را دوست دارم

1399.11.19  13:10  "یسار"

انتخاب مهم خودت هستی .

انتخاب مهم خودت هستی . واین که با زندگی ات میخواهی چکار کنی؟
مهم خودهستی و انتخابت و هر انتخابی کنی باید به پایش بمانی و تلاش کنی همین.
 در حد توان نه بیشتر نه کمتر
و این تلاش باید مداوم باشد. مانند چکیدن قطره آبی برسنگی سخت که با ممارست سنگ را به شکلی زیبا خواهد تراشید و گودی قشنگی در آن ایجاد خواهد نمود.
یا سوراخی که راهی به جایی دیگر دارد.
وگرنه تسلیم شدن آسان است ودردسر های خودش را دارد.
1399.11.15  12:44 "یسار"

گاهی باید رها کرد و ایستاد به تماشا‎


گاهی باید رها کرد و ایستاد به تماشا‎
شاید در سرازیری که تو داری می روی بر زلال آبی فرود آیی که سنگ دانه های طلا در بسترش برایت فراهم شده باشند

1399.11.15 12:28 "یسار"

آمد یگانه گوهری، بر خانه پیغمبری

آمد یگانه گوهری، بر خانه پیغمبری
آن اسوه حلم خدا، بهر خدیجه دختری
نو رخش نور هدی ، منزل گهش طور خدا
ذکر لب روز و شبش ، همواره دستور خدا
بودی پدر را مادری، همچون نگین انگشتری
از لطف خالق می کند بر هر دو عالم سروری
باغ ولایت را ولی، او همسر و یار علی
نور هدایت منجلی از منزل و باب علی
در آسمان اختران، نور دل پیغمبران
کوثر شده خورشید جم، شاه تمام دختران
گهواره گردانش شده، خیل ملک از آسمان
باشد رضای فاطمه، منزلگه باغ جنان
شان و مقامش را خدا، داند در این دنیای ما
در عالم محشر شود ، شان و مقامش بر ملا
تابنده نور فاطمه ، باشد رسالت خاتمه
مادر بود بهر همه ، او مادر باغ ولا
باشد که خاک مقدمش، چون توتیای چشم ما
باشد شفیع واپسین، مام شهید کربلا
۱۳۹۹.۱۱.۱۴  ۲۰:۴۰  "یسار"

شرح فراق روی تو جان را به یغما می برد

شرح فراق روی تو جان را به یغما می برد
آرامش چشمت دلم ، تا عمق دریا می برد
در این هیاهوی خیال، افتاده جان من ملول
دار و ندار و هستی ام، گیسوی لیلا می برد
از نرگس مست رخت، دائم ملولند عالمی
رشک رخ نیکوی تو، یاسین و طاها می برد
شرحی نمانده تا زنم، بر این ورق از دفترت
وصف شب گیسوی تو، ما را به یلدا می برد
هر دم که می آیی برون، از ابر چشمان ترم
خود ترجمان داغ دل، یوسف به صحرا می برد
یعقوب را حسرت نمود، از دیده ودل بس ملول
آندم که یوسف چاه را، تا مصر، تنها می برد
صد ناله دارد چاه من، از گفته های دل غمین
شاید صدای ناله اش، دل را به یغما می برد
مهر سکوتی بر لبم، آکنده تاریک شبم
شاید برون آید سحر، آن مه که دلها می برد
مژگان تو تیر خدنگ، بر می زند بر قلب من
هر دم زلیخا عشق او، تا مصر لیلا می برد
شبگرد بودم ساده دل، آسوده از سودای دل
با یک نظاره دیده ات، ما را به صحرا می برد
تا می کشاند بند تو، خوش می زند لبخند تو
زخمی بر این آوند تو، جان را به جانا می برد
مشتاق روی لیلی ام، بر عاشقان سر خیلی ام
باشد مرا گر میلی ام، آن روی زیبا می برد
اکنون که آوردی مرا، در سر زمین پر بلا
سر را بگیر و جان رها، تا ما سوی الله می برد
سر سکوت عالمی، باشد به لبهای شما
بر کن تو قفل ناله را، هر دم که بالا می برد
پیرانه سر دادی مرا، عشقی و بنهادی مرا
این راز بگشادی مرا، عشقت به یغما می برد.

1399.11.12 14:02 "یسار"

در نهان خانه چشمان ترت می سوزم

در نهان خانه چشمان ترت می سوزم
در غم هجر تو بیچاره ترت می سوزم
خاطر آسوده نی ام از غم ایام که باز
دیده بر دیده و پیرانه سرت می سوزم

۱۳۹۹.۱۱.۱۱ ۱۰:۵۵ "یسار"

دوش در خلوت ما بود که بگشادی دست

دوش در خلوت ما بود که بگشادی دست
با دو چشمان خمارت شده ای جام به دست
تو بیاور قدهی از دو لب شیرینت
که سر و سینه بنوشم چون جام الست
۱۳۹۹.۱۱.۱۱ ۱۰:۵۳ "یسار"

لبت را غنچه کن تا بوسه گیرم از دو لبهایت

لبت را غنچه کن تا بوسه گیرم از دو لبهایت
چنین قندی که میریزی برد دل را به رویاها‎
1399.11.11 10:50 "یسار"

کاش روزی دیده بر رخسار زیبایت رسد

کاش روزی دیده بر رخسار زیبایت رسد
تا سر آید هجر رخسارت بدین دیدار ها
1399.11.11.10:47 "یسار"

خوشا ای ماه زیبا رو، طلوع صبح فردایت

خوشا ای ماه زیبا رو، طلوع صبح فردایت
که در بزم شبانگاهی، گشودی راه رویایت
نمودی بستر ما را، چو بزم عشق و دلداری
به شهدی که تراوش کرد، ز کام نوش لبهایت
غزل آورده ای آیا، دو ابروی کمانت را
که رشکت می برد هر دم، رقیب عشق زیبایت
سپردی بر منت، دل را نهان کردم ز بیم غیر
که عشقت را نموده خود، نهان در چشم شهلایت
کنون که با منی اما، ز دوریت فغان دارم
چه سازد ا ین دل سودا، ز بیم اشک غمهایت
چو لب وا میکنی هر دم، جهان شوری دگر گیرد
"نمک پاشیده ای شاید به خلوت روی لبهایت"
بسوزان این دل بیمار، نما خاکستر و بنشان
دمی ما را کنار خود، به شام صبح فردایت
بدان که هجر روی تو، زند تیغی به عمق جان
نشاید کس در این سودا، رسد بر نوش لبهایت
1399.11.11 09:09 "یسار

سواران جملگی در خون نشستند

سواران جملگی در خون نشستند
دل از امید این عالم گسستند
همه در بازی تلخ زمانه
پی سود از زیان خود نرستند
بسی گرگ آمده در قامت میش
کمینگاهی برای خلق هستند
تو را زینهار دارم صاحب فهم
که درب معرفت گویا ببستند
بشورد ملتی بر جان خواران
که امید دل مردم گسستند.

1399.10.07 12:58 "یسار"

در سکوتت عالمی ناگفته هاست

 

در سکوتت عالمی ناگفته هاست
این نشان حالت دلخسته هاست
می توانم بشنوم آوای درد
در درون سینه ای بنهفته هاست
بشکن این قفل سکوت راز را
سر بده تو دم به دم آواز را
بلبل شیدا به آوازی بلند
بشکن این راز دل بگسسته بند
بر خروش و جان خویش آزاد کن
با کلامی روج و جان آباد کن
خود بسوازن دفتر شعر مرا
بگسل این غمهای در شعر مرا
خود بسوزان برگ برگ  دفترم
بهر نامت مژدگانی می خرم
می نهم تاج گلی بر فرق سر
تا نشینی پیش چشمم مفتخر
خود بزن چه چه به آوازی بلند
تا فرو ریزد همه کاخ بلند
شور وحالی دیگر آور بر زمین
تا نباشد در کنارت دل غمین
چهره بگشا گلرخت را باز کن
قصه های زندگی را ساز کن
بر فکن بر عالمی جوش و خروش
حیف باشد بلبلی باشی خموش
تا به آوازت بسوزد عالمی
تا نباشد درد و داغ مبهمی
مرهمی نه بر دل غمسوز ما
روضه های عشق و ایمان برگشا
خود بنوشان بر لبم آب حیات
تا که حافظ  را شوی شاخ نبات
آتشی بر تَشگه جانم نشان
تا بر آرم سر هم از این امتحان
خالق خویشم بخوانم تا دمی
بر نهد بر جان و دلها مرهمی
تا در این سودای دل آرامتر
جان دهم بر جام لعلی بی خبر
تا ثمر یابد مرا این گفتگو
جز ز  عشق و معرفت حرفی مگو
سینه دارم شرحه شرحه درد خویش
می تراود خون دلهایی پریش
قصه بگذار و خوشی آغاز کن
زندگی از نو دمی دمساز کن

1399.10.06  08:21  "یسار"

در چمنزار دلم، باغ گلی رویان است

در چمنزار دلم، باغ گلی رویان است
که هر آنکس که بدان راه رود  بویان است
لطف گل را به چمن هر که لطافت دارد
در همه زندگی خویش همی جویان است
لطف ایزد بود و مهر و شمیم گل یاس
که همه با سخن خویش ثنا گویان است
رونق باغ و گلستان همه از مهر خداست
که بدین مزرعه ی لطف نِعَم رویان است
جلوه نور رخش بر گل و گلبرگی خوش
یار دیرین مرا سلسله مو پویان است
قاصدی آمد و آورد مرا دوش خبر
که گلی در چمن باغ نبی رویان است
شاکرم بر همه لطف خداوند گلی
که به دشت دل ما، در همه دم بویان است

1399.11.05   14:22  "یسار"

خوشا آن باغبانی که 

خوشا آن باغبانی که 
گلی دارد به گلزاری
و خوشتر آنکه بویش را
رساند بر چمنزاری
خوشا آن گل که عطری را
بگیرد از گلستانی
و بفشاند شمیمش را
به دشت  و کوه و صاحاری
1399.11.05  14:02  "یسار"
 

خاطراتی که در این دهکده ها جا مانده

خاطراتی که در این دهکده ها جا مانده
مثل آن ماسه ریزی است به صحرا مانده
باد میخواهد از این دشت عبوری بکند
جای پایی است بر این زورق تنها مانده
گه شماری که شمارد شب و روزم هر دم
انکساری است که بر روزن درها مانده
می شناسم همه درد درون نفست
مثل یک ابر بخاری است که بر جا مانده
سخت کوشیده ام از شعر دمی بگریزم
رد پای تو براین دفتر زیبا مانده
چشم زیبای تودربرقع پنهان زیباست
مثل عطری است که بر جامه لیلا مانده
می برد عقل مرا تا ته هوشیاری خویش
هر نگاهی که بر این جاده تنها مانده
صبر کن تا که بیاید ز سفر باد صبا
دیر گاهی است که عطر تو در این جا مانده
1399.10.27 11:02 "یسار"
 

چشم بر دیده ام انداخته ای یعنی چه

چشم بر دیده ام انداخته ای یعنی چه
بی سبب بر دل من تاخته ای یعنی چه
شب و روزم همه را در یم باد
غرق احساس خودت ساخته ای یعنی چه
شاهد چشم چراغانی خود
همه در بند خودت ساخته ای یعنی چه
شکوه کردم دل ما را بخری
تو بر این شعر نپرداخته ای یعنی چه
یک تنه بر دل بیچاره من
سوی میدان ادب تاخته ای یعنی چه؟

1399.10.30  12:54  "یسار"
 

بیا در بزم مهرویان، رخ زیبا هویدا کن

بیا در بزم مهرویان، رخ زیبا هویدا کن
دل غمدیده ما را ز عشق خویش شیدا کن
کسی میداند اینجا هم، دلی در پرده می سوزد
ببار اشک پریشانی ، دل این بنده احیا کن
عجب دارم از این سودا، نمی گیرد غمی ما را
بیاور ماه کامل را، شب تاریک بیضا کن
بکوی عاشقی گه که ، قدم نه تا غمت دانم
در این عالم بگیر از من، تو جان و غم هویدا کن
سبکبال و پریشان موی، به صحرای دلم در آ
قدم نه منظر چشمم، رخ زیبا هویدا کن
1399.10.30 12:28 "یسار"
 

از بد حادثه ها شاخه گلی را چیدند

از بد حادثه ها شاخه گلی را چیدند
بر ماتم باغبان بَدان خندیدند
آنان که سیاه شب و ظلمت بودند
بر سینه برگ  گل خزان کوبیدند
از جاده عشق و معرفت دور شدند
در بستر ظلم و عافیت خوابیدند
بر باغ رسول حق  که بار آور بود
در آتش خشم خود خزان باریدند
بر باغ ولایتش چنان نار افتاد
هم سوسن و یاس و نسترن نالیدند
یارب چه کشید  باغ گل آل الله
که از داغ غمش عالم جان نالیدند
....
۱۳۹۹.۱۰.۲۸  ۱۰:۲۶  "یسار