"سلسله موی دوست حلقه دام بلاست"

"سلسله موی دوست حلقه دام بلاست"
بند شده بر پای ما، صد گره زلف دوتاست
"گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمی"
حاصل عمرم دمی ، باقی عمرم فناست
"گر برود جان ما در طلب وصل دوست"
بیشترین تحفه ای کاه تر از جان ماست
"دلشده پای بند گردن جان در کمند"
کیست کشد پای را، زان که چو بند بلاست
"دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان"
خود رخ زردش ببین، خویش گواه شماست
"مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل"
صبر چه سازد بر آن، کو همه صبرش فناست
"مالک ملک وجود حاکم رد و قبول"
جور کند بنده را ، لطف شهی در وراست
"تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام"
دست نگیرد منش، شکوه نسازد کلام
"گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر"
ای تو خداوندگار، حکم بفرما رواست
"هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب"
گر شکند عهد را، راهروی بی وفاست
"سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست"
گر که دعایی بود، یا که ملامت رواست
"جان که رود هر دمی در طلب وصل دوست"
نیست بهایی ورا، تحفه درویش راست
"گربزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ"
زهره ندارم که باز، خویش بگویم چراست
1401.04.07  10:37  "یسار"

شهد شیرین سخن حال و هوایی دارد

شهد شیرین سخن حال و هوایی دارد
رونق بزم سخن ذوق و صفایی دارد
سر این سلسله انس است و ادب
هر سخن در دل ما راه به جایی دارد 
هر دم از کوی سخن می گذرد آهو وحشی
وصف آهوی چمن رنج و بلایی دارد
مشک بوی ختن ار روح نواز است چنین
وصف یار دل ما ساز و نوایی دارد
"نیست بر کنج دلم جز الف قامت دوست"
بر قد و قامت وی نیک ردایی دارد
کنج این میکده ها مست و خراباتی اگر
هست جام می و دل نوش و نوایی دارد
شب هجران رخت کرده مرا سوخته دل
سوز دل در سخنم ساز و صدایی دارد
عاقبت بر در کوی تو اگر جان بدهم
نیست باکم که چنین جان فدایی دارد

۱۴۰۱.۰۴.۰۷.  ۰۰:۰۳ "یسار"

ای سی و دو ساله زیبای من

ای سی و دو ساله زیبای من
چهره گشا ماه دل آرای من
خالقت حسنت زده بر من نهیب
تا که شوی سوز دلی وای من
می بردم مهر رخت هر دمی
عقل و دل وصبر و شکیبای من
عهد شکن می شود این دل اگر
از خط رخسار فریبای من
ناوک مژگان تو چون رود نیل
غرق کند حسن زلیخای من
یوسف مصرم اگر از بند خویش
باز گشایی تو مسیحای من
سست شود پای ارادت اگر
شکوه کند ماه فریبای من
رونق بستان به رخ ماه توست
ای همه دم فصل ربیعای من
طوسن  نوری و مرا نور دل
جلوه گه خالق زیبای من
آن مه روی چو خوشید تو
نور دهد تیره  شبهای من
لعل لبت می برد از هر کسی
دست و دل و صبر و شکیبای من
شکوه ندارد دل بیچاره ام
از گنه کرده زلیخای من
خویش به زندان فکنم تا شود
تیرگی از جان و دل و نای من

1401.04.07  12:50  "یسار"

تا شمیم موی تو، در کوچه ها می کرد عبور

تا شمیم موی تو، در کوچه ها می کرد عبور
می شکست از من تمام لحظه هایت را غرور
ساده می پنداشتم نقش و نگار روی تو
لیکن از چشمان  من  اشکی فراوان گشت دور
آخرین باری که دیدم چهره محزون تو
رفت از دل هر چه بود از شادی و شعر و سرور
لاجرم کردم تهی دل را ز سودای غمت
ای پریچهره چه سان کردی ز جان من عبور
تار و پود جان ما را کرده ای در بافه ای
تا نویسی آیه های شعر و قرآن و زبور
این همه دلتنگی عالم مرا کاری نکرد
تا گذشتی از برم، دنیای من شد سوت و کور
حال از این هجر مداوم چون کنم صبر و شکیب
تا رمیدی از دلم، شد پای سنگم بی صبور
خوش خرام و شاد باش ای عشق خوش سودای من
دیر گاهی می شود جان می دهم وقت ظهور
چشم گرایان مرا نمناک می سازد غمی
که چنین آکنده از عشقت دل پر از غرور

1401.03.31  14:09  "یسار"

کفشهایت را نپوش
بگذار خاک کوچه قدمهایت را لمس کند
نرمی پاهایت را
انعطاف انگشتانت را
عطر و بوی خاک قدمهایت را معطر خواهد کرد
و معطر خواهد شد با بوی گلهای بهاری
که از تن عطر آگینت می تراود
بگذار نسیم با تو همقدم شود
زمانی که خرامان مانند موجهای نسیم می خرامی
دلها را به سوی خود می کشی
و این گونه دلربایی ،
رقص باد در چمنزار را برایم تداعی می کند
چگونه این گونه مواج خرامیدن را می توانی


1401.03.31 09:21 "یسار"

رنگ گلهای بهاری روی تو

رنگ گلهای بهاری روی تو
بوی گلها از تن خوش بودی تو
و رنه هر گل در چمن باشد عزیز
می تراود عطر ماه روی تو
ژاله گر دارد جمالی بر وی اش
از گل رخسار عاشق جوی تو
آنقدر نازی و زیبا نازنین
می برد دل از ختن آهوی تو
نوش لبهایت مرا آب حیات
می برد دل ، چشمه جادوی تو
1401.03.30   14:26  "یسار"
 

گلستانی چنین پر گل ندارد جز رخ ماهم

گلستانی چنین پر گل ندارد جز رخ ماهم
مرا یوسف نما انداز، به عمق دخمه چاهم
شکوفا کن دگر باره، مرا چون دانه ای در خاک
بسوزان دفتر شعرم، که پر از سوزم و آهم
نگاهی کن به این زخمی که شاید مرهمی باشد
نگاه آتشینت را بده بر آه بی گاهم
مرا شاید شفا بخشی، از این هجران درد آلود
که پیوسته فرو ریزد سرشک از دیده هر گاهم
نمی دانم که می دانی؟ مرا بی تو رهایی نیست
از این زندان که یوسف را زلیخا می کند ماهم
غرور و سرکشی هایت، مرا کرده بسی غمگین
شدم آواره کویت، نسیمی من پر کاهم
بر آن مرغی که می خواند سحرگاهان سرود غم
رسان درد مرا ای جان،  که من هم مرغ درگاهم
نخوانده شعر دیوانم، مرا از کوی  خود راندی
ندانستی که در شعرم تو را جویم تو را خواهم

1401.03.30  13:41  "یسار"

نسیم رحمت عظما محمد

نسیم رحمت عظما محمد
حبیب خالق یکتا محمد
خلیل بت شکن را نیم فرزند
شکسته هر بت اعلا محمد
طبیب درد محرومان عالم
نشان هر ید بیضا محمد
کند شف القمر در آسمانها
زمین را ماه نور افزا محمد
بود کوثر چو وصف دخت نیکوش
رسول کوثر زهرا محمد
بود هر آیه قرآن نشانش
سفیر کوثر و طاها محمد
رسولان را بود ختم رسالت
بود اکمال دین هر جا محمد
شرف هستی دنیا هم از او یافت
شفیع محشر کبری محمد
امین امتش اندر جوانی
شمیم یاس و هرطاها محمد
ز عطر و بوی او عالم معطر
نشان جنت الماوا محمد

۱۳۹۸.۰۸.۱۸. ۱۱:۵۵. "یسار"

بیا کن خرابم، چو خم شرابم
در این هجر پنهان، همی در  عذابم
نگو بی تو  تنها، روم سوی هستی
که بی تو در این ره، شبیه سرابم
مران از خود ای دوست، که وصل تو داروست
جز اینت نخواهم، دگر سر نتابم
تو خضری مرا، من چو موسای عمران
سوالی نمودم، نمودی جوابم
از این گفتگوها، شدی بس که رنجور
نپرسی ز حالم، پر از اضطرابم
چو کشتی شکسته، به طوفان دریا
غریقم غریقت، ستان التهابم
بشوی این کدورت که در دل نهادم
بشوی و بشوران، دل چون کبابم
اگر آتشی هست، به کوهی تو بنشان
کز آتش مرا هم، نشاندی به آبم
اسیر غم تو، اسیری هماره است
رها از غم تو،  حبابم حبابم
اگر کوه طوری، مرا آشیانی
به اوج بلندیت، عقابم عقابم
من از بی کسی ها، هماره گریزان
تویی هر دعایم، تویی مستجابم
سکوت مرا جان، به یک باره بشکن
دگر باره ای دوست بگو تو جوابم
که در اوج هستی، مرا چون نشانی
که در هستی عشق، تویی  انتخابم

1401.03.29  10:35  "یسار"

من از آن خانه خرابان تو آباد ترم

من از آن خانه خرابان تو آباد ترم
خویش دانی که چه آوره فراقت به سرم
سالها معتکف کوی و دیارت بودم
هیچ گاهی نشدی تیره به پیش نظرم
عاشق لایق عشقت شده بودم دم صبح
که من از کوچه معشوقه تو میگذرم
خوش نوازی دل ما را به نوک غمزه خویش
که به پای و قدمت از همه کس خاکترم
تو چنان مست شدی از می عشقت به شبی
که مرا نیست چنین جرعه کشی د ر خبرم
بشتاب و دل مسکین مرا درمان کن
قبل از آنی که شود لحظه دیدن  حذرم
با همه صبر که در خویش نمودم تقریر
بشد از دست و دل خویش صبوری جگرم
شاهد این همه دلدادگی و شان حضور
رد سرخی  است به رخسار من از خون سرم
شب هجران مرا با نگهی صبح نما
که من از کوچه معشوقه تو میگذرم

1401.03.29  10:00  "یسار"

ای جلوت نور یزادان در خاک

ای جلوت نور یزادان در خاک
ای پای نهاده از زمین بر افلاک
از شرم حضورت شده عالم حیران
از شرم تو زد حیا به عالم امساک


1401.03.29 09:42  "یسار"

از شقایق های وحشی پرس حال خسته ام

از شقایق های وحشی پرس حال خسته ام
تا بدانی تا کجا من بر دلت دل بسته ام
خاطری دارم که از هجر رخت نالان شده
لیک از این هجر دمادم دیر وقتی رسته ام
می نویسم شعر تر تا گریه هایم کم شود
من به هجران رخت بیش از غزل دل وابسته ام
درد هجرانت به است از آن وصال ماندنی
زانکه من با شوق دیدار رخت پیوسته ام
جام می گر می کشم سر از برای روی توست
ای که رخسار گلت، گلزار آزین بسته ام
ماه رویان گر به دورم می کنند صد ها طواف
من مه روی تو را صدها هزاران خواسته ام
نوش دارویی مرا ای خود طبیب درد من
من برای وصل تو از هر چه گویی رسته ام


1401.03.23 11:27 "یسار"

یوسف گم گشته را عشق تو پیدا می کند

یوسف گم گشته را عشق تو پیدا می کند
چون زلیخا در به در راهی صحرا می کند
قلب مجنونم شبانگاهان حراسان می شود
در سکوت غم همی با خویش نجوا می کند
از تپش‌های دل خونین من در سینه گاه
مرغ شب آویز هم از درد غوغا می کند
می گشاید دفتر شعر مرا آندم کسی
خود غزل های مرا با باد گویا می کند
هم‌نفس با عطر گل‌های بهاری در چمن
بوی تو در گوش من یک راز افشا می کند
آرزوی بودنت در قلب من امروزه نیست
سالها عشق تو در جانم  هویدا می کند.

۱۴۰۱.۰۳.۱۶. ۱۲:۳۲. "یسار"

هیچ کس بهر دلم یار نشد

هیچ کس بهر دلم یار نشد
یا طبیب دل بیمار نشد
سوختم از غم هجران کسی
همچو  من کسی گرفتار نشد
قلب ویران مرا آواری  است
همچو هجران تو آوار نشد
سوختم در طلبت  تا به سحر
سیل اشکی شد و تیمار نشد 
یوسفی گشتم و اندر بن چاه
لایق عرضه بازار نشد
جام می تا که به دستم دادند
مستی اش چون می رخسار نشد
.من رهایم ز همه بند و وجود
هیچ  بندی چو سر دار نشد

۱۴۰۱.۰۳.۱۶. ۱۹:۱۲.  "یسار"

یوسف گم گشته را عشق تو پیدا می کند

یوسف گم گشته را عشق تو پیدا می کند
چون زلیخا در به در راهی صحرا می کند
قلب مجنونم شبانگاهان حراسان می شود
در سکوت غم همی با خویش نجوا می کند
از تنش‌های دل خونین من در سینه گاه
مرغ شب آویز هم از درد سودا می کند
می گشاید دفتر شعر مرا آندم کسی
خود غزل های مرا با باد گویا می کند
هم‌نفس با عطر گل‌های بهاری در چمن
بوی تو در گوش من یک راز افشا می کند
آرزوی بودنت در قلب من امروزه نیست
سالها عشق تو در جانم  هویدا می کند.

۱۴۰۱.۰۳.۱۶. ۱۲:۳۲. "یسار"

مرا تا می‌رسد ریحان شکوفا می شود جانم

مرا تا می‌رسد ریحان شکوفا می شود جانم
خوشا روزی که بوی گل ز روی ماه بستانم
کمال غمزه ماهت مرا چون نور مهتاب است
چه شب‌هایی سحر کردم . که اشک از دیده بفشانم
رخ زیبای ماهت را نمایان بر شب تارم
که تاریکی شبها را به نور حور افشانم
تو را ای آهوی وحشی چه سان من صید خود سازم
که در دشت پر از آهو تویی آهوی بستانم
خرامان می روی هر دم فراوان می کنی دردم
مثال شهنه شبگردم به شهر روی ریحانم
تو را تا در چمن دیدم خدا داند پسندیدم
که جز لعل لبت ای مه شکر قندی نستانم
کدامین خال آبرو را کشیدی بر رخ مینا
که برده دل ز جان ما نموده خون دل، جانم


۱۴۰۱.۰۳.۱۴. ۱۸:۴۳. "یسار"

چهره در هم نکشی یار پریچهره من

چهره در هم نکشی یار پریچهره من
بی رخ ماه تو ای یار دلم می‌گیرد 
۱۴۰۱.۰۳.۱۲. ۰۰:۴۹. "یسار"

تو در چشمان خود دریا کشیدی

تو در چشمان خود دریا کشیدی
ز مژگانت دل عالم خلیدی
چنان زیبا و خوب و مهربانی
که بر هر نا امیدی هم  امیدی
تویی زیبا گلی از باغ هستی
که در صبحی به باغ ما دمیدی
نسیم صبحی و در این سحرگاه
به روح خسته جانم وزیدی
چه بر لبهای بسته نقش بسته
کلامت می دهد بر من نویدی
که گر لب وا کنی ای شوخ زیبا
سکوتی می شود از هر شنیدی
تویی بر قامت خود سرو قامت
که بر باغ گلستان قد کشیدی
اگر سعدی بگوید از بوستانش
تویی شعر و غزل از هر چه دیدی

1401/03/11  09:20  "یسار"
شعری به  مناسبت روز دختربرای دختران سرزمینم
 

علی موسی الرضا مولای جان است

علی موسی الرضا مولای جان است
چراغ روضه اش مهر جهان است
چو نورش می کند عالم منور
حریم انورش خلد جنان است
مدینه گر ندارد بارگاهی
ضریحش قبله گاه عاشقان  است
عدو چشمش سیاهی می رود گر
نگاهش بر رخ  خورشید جان است
تسلی می دهد درد جهان را
طبیب بی دوای خستگان است
پر از مهر است و لطف است و عطوفت
کلامش ره نمای سالکان است
ندارد چشم بینا آنکه بیند
ضریحش بوسه گاه عارفان است
مخور غم می نگردد نور، خاموش
نگهدارش خدای این جهان(مهربان) , است

1401.03.10  12:04  "یسار"

روی سینه قلبی، از پیراهن وا  می کشی

روی سینه قلبی، از پیراهن وا  می کشی
این چنین احساس ما را تا ثریا می کشی
چشم شوخت  کرده تاراج دل محزون ما
با چنین برق نگاهت دل به دریا می کشی
چشم دریایی تو، خود کرده غرقاب جنون
از چه رو با هر نگاهت خواب  فردا می کشی
نازنین از بس زیارت کرده ام چشم  تو را
تا نگاهت می کنم، آهی ز دل وا می کشی
آن نگاه حسرت  آلودت نموده غرق یم
هر نگاهی را یقین تا باغ طوبا می کشی
در زیارتگاه رخسارت شوم گر معتکف
تا به کی در انتظارت، چشم ما را می کشی
شکوه دارم از دل دیوانه خود در طلب
جان ما را در پی اش، تا عمق صحرا می کشی
تشنه کامی بهر ما بس بود در انفاق جان
جان ما را ای صنم، تا قلب دنیا می کشی
کی شود انگور وصلت را چشانی بر لبم
سالک گم کرده ره، تا دیر ترسا می کشی
جسم و جانم در گرو کرده، به بازار طلب
یوسف مصرم مگر، چونان زلیخا می کشی
دربها را گر ببندی، چون گشایم قفلها؟
بند زلف تیره را، پا بند زیبا می کشی
تا که میخواهم بگویم دوستت دارم عزیز
با سر انگشتان به لب خطی ز حاشا می کشی

1401.03.10  10:59  "یسار"

"بنام آنکه هستی نام از او یافت"

"بنام آنکه هستی نام از او یافت"
جهان را با علوم و حکمتش ساخت

خدایی که ندارد هیچ همتا
خدای زنده. و جاوید و مانا
نگیرد خواب و چرتش هرگز او را
بود بیدار دائم در همه جا 
تمام هستی عالم برایش
زمین و آسمان ملک ولایش
چه کس دارد اجازت تا نماید 
شفاعت بندگانش را رهاند
بداند آنچه پنهان، آشکار است
به کنه هر کسی دانا هماره است
ندارد علم او را کس  مگر او 
نباشد چیره بر علمش کسی کو 
مگر خویشش اجازت را نماید
ز راز هستی از بهرش گشاید
گشوده کرسی اش بر آسمانها
بنا کرده بدان بس کهکشانها
زمین گسترده چون با حکمت خویش
دمی در حکمت عالم بیندیش
بود والا عظیم و پر صلابت 
خداوندا نما ما را هدایت
نباشد بر کسی اجبار دینش
هماره  روشنی بخشد یقینش
گشوده راه و رسم روشنایی
خدایا راه خود هر کس نمایی
هر آنکس بر عدویش می کند پشت
رهایی بهر او از دشمنی گشت
بباید بر خدا ایمان بیارد
ره و رسم خدا را پاس دارد
زند چنگی به ریسمان الهی 
که نبود بهر او هرگز تباهی
گشوده می نگردد چنگ او هم
شنیدار است سخنها جمله با هم
خداوند او  ولی مومنان است
رفیق راهشان در این جهان است
ز تاریکی برون سازد هم او را 
به سوی روشنی آرد دلش را
ولی آنکس که او را کفر زاید 
ولیٓ اش جمله طاغوتان نماید 
ز راه نور حق گمراه سازد
به سوی ظلمتش راهش گشاید
همانان را به آتش می سپارد
در آتش جاودان منزل نماید

۱۴۰۱.۰۳.۰۴.  ۲۲:۱۷. "یسار"

ماه منی ماه منی یوسف در چاه منی

ماه منی ماه منی یوسف در چاه منی
تا که رسی به کاروان قبله درگاه منی
شکر کنم وجود تو هستی من ز جود تو
غرق می و سجود تو کعبه سحرگاه منی
ای شرفت شرافتم لطف تو خود لطافتم 
تکیه زنم به اعتبار خیمه و خرگاه منی
زنده ام از حضور تو شادی ام از سرور تو
هجرتم از عبور تو همسفر راه منی
دل بری و دلاوری عاشقی و تو دلبری
در نگه ام نشسته ای منظر درگاه منی

۱۴۰۱.۰۳.۰۳. ۲۰:۵۸. "یسار"

مرا تنها ترین پنداری ای دوست

مرا تنها ترین پنداری ای دوست
چرا از بودنم غم داری ای دوست
همین که در کنارم می نشینی
به دردم اشک  مرهم باری ای دوست
بدان گرم است دل من از حضورت
اگر که دل به هجر آزاری  ای دوست
اگر چه بی قرار روی ماهم
نگاهت از رخم بر داری ای دوست

1401.03.03  12:01  "یسار"

در گوشه میخانه که  خمٓار ترینم

در گوشه میخانه که  خمٓار ترینم
در وادی مستان همه  هشیار ترینم
در کوی خرابات شما نیست خرابی
از جمله خرابات شما زار ترینم
از بس که گشوده گره زلف سیاهش
از زلف سیاهش به جهان تار ترینم
افتاده به پایش دل ویرانه ام انگار
در پای دل زار خودم زار ترینم
صد خانه شده خاکی و ویران ز زمانه
در بین در و خانه چو دیوار ترینم
هر کس که کند تکیه به دیوار من زار
افتاده تر و ساده تر و یار ترینم
آسوده نی ام از غم هجران رخ دوست
هجران زده روی مه یار ترینم
شوقی است مرا دیده به ر خسار بسایم
از دیده روی مه او نار  ترینم
تیری زده از غمزه مژگان سیاهش
من زخمی تیر مژه انگار ترینم
صبح است و طلوعی که کند حال دلت شاد
من شادم وغمگینم و غمخوار ترینم

1401.03.03  11:49  "یسار"

خوشا گوهر که ریزد از زبانت

خوشا گوهر که ریزد از زبانت
بود ماه رخ زیبا نشانت
بیا ای جان من جانم بگو تا
دهم جانم به جان جان جانت
شکر خندی زنم جان گفتن تو
فدای خنده های آن لبانت
سکوتی می دهد بر جان مسکین
همان دم که شود غنچه دهانت
به کوی عاشقی هایم قدم زن
که ناگفته سخنها در لسانت
شود روزی هویدا گر رخ تو
هویدا می شود راز نهانت
چو چشمت قطره اشکی بر آرد
بشوید روی ماهت تا لبانت
1401.03.03 09:14 "یسار"
 

خلاصه گویمت ای نازنینم

خلاصه گویمت ای نازنینم
تویی آن ماه روی مه جبینم
خدا داند که در شوق وصالت
هزاران گل برای تو بچینم
بریزم بر سرت گلهای اطلس
تو را از آن هزارانت گزینم
چنان عشق تو در دل ماندگار است
که یک آنی اگر قافل نشینم
بود ذکر لبم نام قشنگت
تویی ذکر هماره دلبرینم
سرودم شعر زیبای جمالت
که نبود قافیه بس شرمگینم
بود هر بیت من ابروی زیبات
که مهتاب رخت ماه زمینم
تویی در آسمانها نور افشان
بجز رخسار تونوری نبینم
بنوشان بر لبم آب حیاتی
که در کویت بمانم بهترینم

1401.03.01  12:43  "یسار"
 

در ورای دل تنهای من زار بهاری خفته است

در ورای دل تنهای من زار بهاری خفته است
که به انگشت اشارت همه باران ریزد
و شکوفا کند این خاک کویر
آن زمانی که دل آرم شود از سر  مهر
و چکد بر خاکش
قطره های نم اشک باران
از همان ابر سیاهی که هراسان کندش غرش بی مانندش
و همان دم به سراپای وجود
به دعا بنشینم
و بخوانم بر لب
شعر زیبای شکفتن با تو
و بخواهم از او
تپش قلب خود از هجرانت
در کدامین تپش افتادی تو
در درون قلبم
که چنین ضرب گرفته است از تو
و تو را می گوید
و تو را می خواند


1401.02.28  15:42  "یسار"

تا نوازی تار دل یار قرین

تا نوازی تار دل یار قرین
خود هم آهنگی و زیبا دلنشین
می نوازی صوت و الحان دلم
کی سر انگشتان زیبا غافلم
عقل و هوشم برده ای با ضرب ناب
می زنی بر جان من چنگ و رباب
عاشقی دانی و عشق افزون کنی
تیرگی های دلم بیرون کنی
ای خرابات ضمیرم کوی تو
غمزه پیکان چشم ابروی تو
می زنی تیری که آرام دل است
می نهی مرهم که از جان و دل است
هم طبیبی و مرا درمان بسی
ای مراد دل  مرا، کی میرسی
آرزو دارم  شوم در کوی تو
بندی عشق تو و گیسوی تو
چون خرامی در میان منظرم
ای طبیب جان دوایت می خرم
می نهم بر چشم خود خاک رهت
زان دل پر نور و عرفان آگهت
ِمی بنوشان بر لبم ز آب حیات
مستیِ می کی کنم نقل و نبات
شهد شیرین می دهی بر جام ما
چون مصفا می کنی خود کام ما
 دولت عشقی و ما هم ملتی
با سر انگشت قلم بر من کشی
تا شوم حک در بیابان دلت
عاکف درگاه و کوی و منزلت
"از خدا خواهیم توفیق  ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب"
شاکرم بر این عنایات خدا
می سپارم بر ید بیضا تو را
خوش بزی و عالمی را زنده کن
با شکوهت عشق را سر زنده کن
...


1401.02.28  09:46  "یسار"

گوهر کانی و در جان منی

گوهر کانی و در جان منی
مرهم دردی و درمان منی
چون کنم شکر تو ای ایزد پناه
در بیابان قصر و کاشان منی

1401.02.28  09:38  "یسار"
 

"السلام ای حضرت سلطان عشق"

"السلام ای حضرت سلطان عشق"
"ای علی موسی الرضا جانان عشق"
ما غریبیم و گرفتار غمت
جان عالم به فدای مقدمت
آمدی در شوره  زاران شد بهار
کرده ای ما را اسیر خال یار
ای فدای تو همه لاهوت من
می کشد بر زیر اگر ناسوت من
خود بگیر این دست بی سامان ما
خود شفا کن درد بی درمان ما
ای خلایق در طواف کوی تو
ای اسیر چشمِ چون آهوی تو
ما همه صید غم رویت شده
ما اسیر تره مویت شده
خود بگیر و کَش ببند این جان ما
که تویی آن مرغِ خوش الهان ما
خیز و بر خوان خود به آوازی دگر
روشنی بخش، از، سر آغازی دگر
چون تو خورشیدی و روشن ساز دل
هم شنیدار غم و آواز دل
کی به گفتن لازم است درد وغمم
ای بر این اسرار دل خود، محرَمم
خود بشوی و طاهرم کن ای عزیز
از پلیدی ها بود سویت گریز
می شوم من خادم درگاه تو
بندیِ تاریکی آن چاه تو
می نویسم از تو ای شاه ولا
کرده ای بر درد عشقت مبتلا
"ای خدا این وصل را هجران مکن"
"عاشقان عشق را نالان مکن.-

1401.02.28  08:54  "یسار"