در ابتدای روزی ، افتاده ام به روزی
نه می توان سخن گفت ، نه لب به لب بدوزی
خاموش چون فشانه ، غرّان چو ابر تیره
باران بریزم امّا ، جان و تنم بسوزی
چون خیمه گاه تیرک ، بشکسته در لب باد
هی میخورم تلاطم ، هی پاره پاره دوزی
از تار شب ملولم ، از روشنی گریزان
از انتهای هر شب ، پر میکشم به روزی
روزی که آمدی تو ، دیدم جمال ماهت
روزی که رفتی انگار تا قلب من بسوزی
ماندن مثال رفتن ، رفتن مثال ماندن
در رفتنت فراق است ، ماندن به بیم روزی
چون شوق بر فزاید ، تا ماه من بر آید
شب ماه من بر آید ، خورشید من به روزی
۱۳۹۷.۰۵.۲۱  ۰۱:۵۳  "یسار"