از برگ برگ لاله ی رویت بسازم
از برگ برگ لاله ی رویت بسازم
من دفتری از شعر و بر شعرت بنازم
گل خود گل است در باغ و بستان یا به هر جا
باید برای دیدنت جانم ببازم
فصل بهاری ای بهار اندر بهارم
رخسار تو باشد هماره در نیازم
رنگین ترین رنگین کمان عشق من باش
تا آسمانی را به رویایت بسازم
محبوب من دیوارها گرچه بلند است
من چون درختان ریشه را در هم بسازم
سخت است دوری لیک عطر روی زیبات
می آورد با هر نسیم دلنوازم
غافل نی ام از یاد و نامت هر زمانی
شوق وصال تو بود عین نیازم
این شعر و هر شعری که در دفتر نویسم
از شوق دیدارت بود ای چاره سازم
گر آستان تو لبند است و رفیع است
بر آستانت کی توانم دست یازم
روح بلند تو بود روحی الهی
باید الهی تر شوم ، جانم ببازم
من همنشین باد و باران هم که باشم
با نور خورشید دلت ماهی بسازم
تا در شب تارم بود تنها قرینم
ورنه سحر را من نبینم ، بی نمازم
یک امشبی را این دلم مهمان خود کن
تنها نگاهی تا که جان خویش بازم
1397.05.23 10:04 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا