یادش بخیر دوران کودکی. پدرم عمه ای داشت، همه به او میگفتیم بی بی. هنرمندی بود در زمان خودش، دستکش و جورابهای پشمی زیبایی می بافت و با رنگهای سفید و سیاه و قرمز نقشهای چشم نوازی را بر نوک انگشتان دستکشها  و ساق جورابها میزد.  گاهی که دلش تنگ میشد و طاقت نمی آورد، می آمد خانه مان و به کنایه میگفت : آمده ام که به من سر بزنید و حالم را بپرسید. و من همیشه از این کنایه اش دلم به درد می آمد.
نگذارید که در کوران حوادث زندگی چنین شود . در هر فرصتی به هر بهانه ای حال هم را بپرسیم.
۱۳۹۷.۰۵.۲۴   ۱۴:۲۹  "یسار"