طلوع ماه محرم

امسال طلوع ماه محرم مصادف شد با تعطیلی سالیانه محل کارم و عدم دسترسی من به رایانه که البته کمی هم خودم حال و حوصله اینجا و فضاهای مجازی را نداشتم و همین امر باعث شد بروم یک هیئت پیدا کنم و این ایام را بنشینم و زار بزنم به حال پریشان خودم و از خدای حسین بخواهم که مرا آدم تر از اینی بکند که هستم . و گاهی هم به شک افتادم که اصلا آدم هستم یا نه.

تا این که همان شب اول بعد از مراسم از دهنم در رفت و به مدیر هیئت گفتم که شعر می گویم و او هم نمی دانم چرا و چگونه بهم پیله کرد که بعد از منبر حاج آقا بیا و برایمان شعر بخوان. و همین شد که دیگر قید فضای مجازی را برای این مدت زدم و رفتم به عالم حقیقی که شاید حقیقت خویش را باز یابم.

حال برخی از اشعاری را که در این مدت سروده و خوانده ام را برای عزیزان خواننده وبلاگ می گذارم

اگر یادتان بود و باران گرفت
دعایی به حال بیابان کنید.

والسلام

1401.05.24 08:19 "یسار"

ای که گرفتی مرا، دست ، رهایم مکن

ای که گرفتی مرا، دست ، رهایم مکن
شاهم و در درگهت باز گدایم مکن
من به تو پیوسته ام، از غم جان رسته ام
از کرم و لطف خویش باز جدایم مکن
گشته مرا آرزو دیدن رویت شها
این بصر پر گنه، غرق بلایم مکن
زنده به عشق تو ام، ای تو حبیب دلم
در پی مهر رخت، وصل جغایم مکن
کن به دلم یک نظر، ای ز دلم باخبر
از غم هجران خویش باز جدایم مکن

۱۴۰۱.۰۵.۲۲. ۲۳:۲۵. "یسار"

من در نفسهای تو ام

من در نفسهای تو ام
کنج قفس های تو ام
در انتهای بی کسی
یار نفسهای تو ام
۱۴۰۱.۰۵.۲۱. ۲۰:۱۰. "یسار"

"زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت"

"زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت"
کو می کشد دلم را رو سوی این عمارت
"بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم"
یارب قبول فرما قربان ما به غایت
"رندانِ تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس"
ساقی گریزد از این مستی بی لطافت
"در زلفِ چون کمندش ای دل مپیچ کانجا"
سر می رود برای سلطان بی سپاهت
"چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی"
ما را به تیغ و شمشیر بسپار تا قیامت
"در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود"
گر مرهمی به پایم خار است در نهایت
"از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود"
راهی نمای ما را ای توسن هدایت
"ای آفتابِ خوبان می‌جوشد اندرونم"
خونی که در رگ ماست اشکی شود برایت
"این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟"
در کوی نیک نامان خون ریزد از غفایت
"هر چند بردی آبم، روی از دَرَت نَتابم"
زیباست این چنین غم در راه اعتلایت
"عشقت رِسَد به فریاد ار خود به سانِ حافظ"
همراه باشی ای دوست همواره با ولایت

۱۴۰۱.۰۵.۱۳. ۱۱:۴۸. "یسار"

بهر جانبازی تان با دل و جان می رفتید

بهر جانبازی تان با دل و جان می رفتید
چون سراپرده غیب ازلی را دیدید
بهر دیدار رخش تشنه لبان می رفتید
مست و رندانه قدم در وسط معرکه ها
جان به کف در همه جا سوته دلان می رفتید
یک حسین بود و هزاران صف شمشیر به کف
این طرف صف شکنان بی غم جان می رفتید
روز هنگامه خدا جام بلا می بخشید
بهر نوشیدن آن، با دل و جان می رفتید

۱۴۰۱.۰۵.۱۳. ۱۰:۱۰. "یسار‌"

لشکر حرمله را کرده هراسان خونت

لشکر حرمله را کرده هراسان خونت
به هوس کرده دچار پیرهن گلگونت
یک طرف آن تن صد چاک و پر از تیر و سنان
یک طرف آن همه گل از تن گلگون کفنان
یک طرف شمر که با خنجر گریان (بران)بینی
یک طرف زینب و آن طفل پریشان بینی
گر چه در حادثه گلها همه پرپر شده اند
به فدای گل رعنا علی اکبر شده اند
تو چه گفتی ز شهادت ز همه شور و شعف
که همه عاشق جانبازی تو جان بر کف
شهد شیرین شهادت همه سیراب نمود
خجل از تشنگی و زمزمه آب نمود
ای سرا پرده غیب ازلی یا ارباب
دل مسکینِ منِ خسته از این غم دریاب
دل بیچاره ما گشته فنا در غم تو
کرده چشمان همه خشک غم ماتم تو
نیست اشکی که نثارت کنم ای ابر بهار
به تن خشک همه عالم بیچاره ببار
کن بهاری دل صحرایی این قوم شبی
تا کند تر علی اصغر ز نم جرعه لبی
این همه قاسم و اکبر شده اند در بر تو
کرده دلها چه تمنا که شوند یاور تو
خسته زین عالم دنیا شده دلها عباس
باز هم مشک بگیر از لب دریا عباس
این جوانها همه ساقی و علمدار شوند
بهر جانبازی دین عازم پیکار شوند
بانگ بر خیزد از آن مأذنه ها یا مهدی
سیل جاری شود از ذکر لب یا مهدی
قوم کفار دگر باره هراسان بشود
دست بر دامن آن میر خراسان بشود
فاتحان بیرق احرار(اسلام) در اعزاز کنند
راه قدس از حرم کرب و بلا باز کنند
۱۴۰۱.۰۵.۱۲. ۰۸:۴۰. "یسار"

ماه پریشان شود از غم هجران دوست

ماه پریشان شود از غم هجران دوست
چون غم هجران دوست خیمه رندان اوست
سلسله در سلسله می رود آب روان
از همه دیدگان در طلب جان دوست
زنده و جاوید کیست در طلب زلف یار
آنکه دهد جان و سر ، بر سر پیمان دوست
سر به سر نیزه ها می دهد آن کس که گشت
قاری قرآن عشق از لب قرآن دوست
زمزمه های شبم ذکر بود نام او
آنکه کند زمزمه نام به زندان دوست
...
۱۴۰۱.۰۵.۰۷. ۱۸:۳۷. "یسار"

ماه محرم بوٓد ماه عزای حسین

ماه محرم بوٓد ماه عزای حسین
خیمه گه عاشقی است روضه سرای حسین
کاش شود باز هم مرحمت ما شود
روضه جنت نشان، صحن و سرای حسین
دولت عشق ار بود جنت و خلد برین
جنت ما در جهان گریه برای حسین
رونق بازار غم هجر رخ ماه اوست
ماه تر از هر قمر عشق و ولای حسین
دلبر عالم بود ماه بنی هاشمی
دل برد از انس و جان بهر خدای حسین
تشنه لب آب روان گشته خجل بهر او
چون که بود ساقی تشنه لبای حسین
زنده و جاوید کیست، آنکه بود کشته در
مهر و وفا چون قمر بهر ولای حسین

۱۴۰۱.۰۵.۰۷. ۰۶:۰۷. "یسار"

یک بوسه دارم از بهر رویت

یک بوسه دارم از بهر رویت
آسودگی ها در خاک کویت
آشفته ام از دست زمانه
آشفته تر از، هر تار مویت
یک دم رها کن از درد و از غم
این دل که دادم بهر صبویت
جامی ز می ریز بر زخم جانم
گر مرهمی هست مستی ز بویت
دل را سپردم بر دستت ای دوست
خواهی نگه دار ، آب وضویت

۱۴۰۱.۰۵.۰۶. ۱۵:۲۶. "یسار"

سلام ای نازنین مهربانم

سلام ای نازنین مهربانم
دلم کرده هوایت گل نشانم
ز بس که مهربان و دلربایی
دلم شیدای توست آرام جانم
۱۴۰۱.۰۵.۰۶. ۱۶:۲۲. "یسار"

امید

هر وقت در زندگی به یک بن بست بی بازگشت رسیدی،آنجا همان جایی است که امید زنده می شود و راهی نو آغاز می گردد

1401.05.05 14:31 "یسار"

این بدر آسمانی چشم و چراغ شب شد

این بدر آسمانی چشم و چراغ شب شد
در ظلمتی که چشمم می جوید آشنایی

۱۴۰۱.۰۵.۰۵. ۰۲:۲۲. "یسار"

ای بدر آسمانی تابیده بر رخ من 

ای بدر آسمانی تابیده بر رخ من 
صد جلوه دارد ای ماه چون  روی ماهتابت

۱۴۰۱.۰۵.۰۵.  ۰۲:۱۷. "یسار"

یک شبنم اشکی فشان بر گونه هایم

یک شبنم اشکی فشان بر گونه هایم
شاید کند باران کمی از غم رهایم
از بس که جانسوز است غم هجران رویت
آغشته درد و غم است این گونه هایم
در خود کمی می نالم و می سوزم از غم
شاید شنیداری شود در دل صدایم
ای اوج ثروت در بلندای نداری
من در حضور فیض تو شاهم گدایم
آسوده باش و این شب ما را سحر کن
لیکن مکن از عشق خود یک دم جدایم
من از ازل با هجر تو خو کرده ام دوست
زان رو به هجران غمت هین مبتلایم
دردی که دارم سینه می سوزد فراقش
یا رب نما خود مستجاب اینک دعایم
عشق است اگر سوز دل خون رنگ خویشم
پس تا ابد از این بلا منما رهایم
بگذار تا خود بشکند مهر سکوتم
فریاد هجر  روی تو گردد دعایم.

۱۴۰۱.۰۵.۰۴. ۲۰:۳۳. "یسار"

تا کهکشان جاری است

تا کهکشان جاری است
یاد تو 
در ضمیرم جاودان است

۱۴۰۱.۰۵.۰۲.  ۱۳:۴۷. "یساز"

سخت است جان کندن در این بی باوری 

سخت است جان کندن در این بی باوری 
آنکه دارد جان جهانی بی جهان سر می کند

۱۴۰۱.۰۵.۰۲.  ۰۱:۲۶ "یسار"

ای بهترین تنهایی شعر و غزلها

ای بهترین تنهایی شعر و غزلها
با من بمان تنها ترین تنهای تنها
۱۴۰۱.۰۵.۰۲. ۰۱:۲۱. "یسار"

بگذشتم از جان گردان در عشق و سودای مهان

بگذشتم از جان گردان در عشق و سودای مهان
افسوس این سودای جان کس را ندارد سودشان

۱۴۰۱.۰۵.۰۲.  ۰۱:۱۷. "یسار"

مثال رفتن آب روان رفتی و دانستم

مثال رفتن آب روان رفتی و دانستم
روان تر زآب بارانی به هنگامی که می بارم
۱۴۰۱.۰۵.۰۲. ۱:۱۴. "یسار"
 

تو جاودانه ترین شعر در ترانه های منی

تو جاودانه ترین شعر در ترانه های منی
تو همچو نور امید در شبانه های منی
تو چشمه سار بقا در میان بیم و امید
تو زنده ترین سرود در  عاشقانه های منی
تو همچون ابر بهار اشک در میانه چشم
تو سیل اشک روان از رودخانه های منی
تویی تو شبنم صبح بر برگ گلبرگی 
تو آن زلال ترین اشک جاودانه های منی

۱۴۰۱.۰۵.۰۲.  ۰۱:۰۹. "یسار"

درون پنجره گاهی نگاه می سوزد

درون پنجره گاهی نگاه می سوزد
دلی که شد  اسیر درد و آه می سوزد
میان پنجره نوری نشسته تنهایی
به جرم عاطفه آن بی گناه می سوزد
ز دست گردش ایام بلند است فریاد
هر آنکه گشت بی تکیه گاه می سوزد
اسیر کنج قفس گرچه گاه می خواند
پرنده با غم این خوابگاه می سوزد
سحر گهان که مرا خواب می برد با خویش
سکوت صبح سحر سجده گاه می سوزد
امیر شهر دل ار یکه تاز می ماند
میان معرکه هر بی سپاه می سوزد
شنیده ام که تو را هست سپاهی اندک
گلی اگر نخورد آب گاه می سوزد

1401.04.26  10:14  "یسار"

مرا میل سخن بسیار 
سکوتت همچنان باقی است
۱۴۰۱.۰۴.۲۳. ۱۲:۰۲. "یسار"
 

آن دو چشمی که مرا کرده پریشان، آنِ کیست
آن دو خورشیدی که می بینند مرا چشمان کیست؟
با نگاهش می کند آتش فشانی را به پا
آن همه سوز و گداز از چشمه گریان کیست؟
بس تلالو دارد و نوری که می پاشد به دل
آن دو مروارید تیره، از پی جولان کیست
آن چه غواصی است می کاود چنین در و گهر
یا که در اعماق آن خورشید نور افشان کیست
این همه آتش فروزد بر دل یاران شهر
هیمه می ریزد به آشتدان، بس ویران کیست؟

1401.04.22  12:52  "یسار"

ای خوش آن دل که با عشق موافق باشد

ای خوش آن دل که با عشق موافق باشد
در همه قول و عمل با همه صادق باشد
آنقدر کوش که در عمر گرانمایه خویش
دل هجران زده هم صادق و عاشق باشد
یا چنان زی که به درگاه خدای سبحان
تن و جان در. ره او شاهد لایق باشد
شهر دل شهر قشنگی است نیالاید کس
اگر این شهر همان شهر شقایق باشد
سخنم نیست مگر لطف گرانمایه دوست
کو مگر گوش شنیدار  حقایق باشد
من ازین خانه ویران به ستوه آمده ام
ره نشانم بدهید راه که صادق باشد
۱۴۰۱.۰۴.۲۰.  ۲۳:۳۹.  "یسار"

"یک آسمان پرنده ام و آسمان کم است

"یک آسمان پرنده ام و آسمان کم است
عنوان شعر تازه ام این درد مبهم است

مانند بادبادکِ غمگین، ولی در اوج
آزادی ام اسیر نخی دور و محکم است"


در اوج آسمان و زمین مانده ام هنوز
تا عمق کهکشان مرا میل مبرم است
از کوه غصه های جهان نیست راحتم
از قصه های غصه چرا شعر در هم است
از باغهای پر ز گل شعر و قصه ها
آن قصه ای که عشق نویسد چرا کم است
زلفی که در نسیم سحر موج می زند
چون موج ساحل دریا  چه در هم است
هر چند شعر عشق مرا شادی آور است
لیکن هماره قصه هجرش پر از غم است
وصلش اگر نبود  چرا عشق آفرید
آن خالقی که در همه جا عشق ملزم است

۱۴۰۱.۰۴.۲۱. ۱۹:۴۲ "یسار"

تو خودت غم فراوان داری

تو خودت غم فراوان داری
چه کنم دست ز غم برداری
به همه مهر و محبت بخشی
زان که بر دل غم پنهان داری
روزگارت همه رنج است و تعب
لیکن بر دلت ایمان داری
جام می بر کف و نامی بر لب
بر جهان عشق فراوان داری
لطف حق شامل حالت اکنون
علم و حلم و گهر و کان داری
دانمت یار دبستانی من 
 تو خودت غم فراوان داری

۱۴۰۱.۰۴.۲۰.  ۱۹:۳۳. "یسار"

یک نظرت بهر دلم مرهمی است

یک نظرت بهر دلم مرهمی است
دوری رخسار تو را هم غمی است
عالم بی روی تو زندان دل
با تو قفس برای من عالمی است
اشک مرا روان نمودی ز چشم
سیل خروشان دو چشمم نمی است
زلف پریشان تو تار شبم 
اشک بصر بر رخ ما شبنمی است
دل بری و عالم دل مال تو
یک نفست بر نفسم همدمی است
باغ و بهاری است خزان غمت
بارش اشکم به بهاران نمی است
ای همه آرزوی زیبای من
یک نظرت بر دل من مرهمی است

۱۴۰۱.۰۴.۲۰.  ۱۸:۰۸.  "یسار"

من بی تو غم دارم بسی در انزوای بی کسی

من بی تو غم دارم بسی در انزوای بی کسی
شاید که دانی درد من در انتهای بی کسی
دانی غزل خوان تو ام ناخوانده مهمان تو ام
گر خویش در خوان تو ام، آیا به.دادم می رسی؟
بنگر به حال زار من این خسته را دلدار من
مانده همی آزار من در عالم دلواپسی
شرح فراق روی تو آمد به شعر و قصه ها
ای مهر رویت مانده در عمق وجود من بسی
دل گشته شیدای غمت ، باشد نگاهی مرهمت
دل را نمودی همدمت , ای بهترین زیبا کسی

۱۴۰۱.۰۴.۲۰. ۱۷:۳۶. "یسار"
 

من در گمان خویشتن، دارم گلی چون نسترن

من در گمان خویشتن، دارم گلی چون نسترن
غافل از این که هر گلی، روزی خلد انگشت من
زان رو میان گل ستان، کارم گلی بی خار و بو
تا کس نداند آن گلی است که می دهد بوی وطن
آهوی وحشی را نگر، آید به صحرا هر قدم
می کوشد آن کو بگذرد ، از دشت و دریا و دمن
مرغ غزلخوان را ببین ، کو کرده صحرا دلنشین
آواز خوش دارد چنین ، که می رود سوی چمن
صد شعر زیبا می رود، از دفتر شعرم ولی
کو یک غزل که آورد شادی به تنهایی من

1401.04.20 14:09  "یسار"

گلواژه های عشق را کرده رخ ماه تو بیش

گلواژه های عشق را کرده رخ ماه تو بیش
زان رو که می سازد مرا هجر رخت زار و پریش
ای آنکه در کوی نظر، مست و خرامان می روی
هر آیشی که می دهی ، گاهی یکی دارد گلیش
در سمت و سوی بی کسی، تنها شده آدم بسی
من مانده ام در هجر تو، زار و غمین و درلپریش
این سان که مستان را خَلی، ما را چو مرغ بسملی
آورده ای از بهر ما، گویا که محنتهای خویش
من در تمام زندگی ، بودم همی غمخواره ای
کو یک تن آن باشد مرا غمخوار و یار  و یار کیش
حالا دمی بنشین برم، تا از نگاهت بگذرم
در قلب محزونم غمی، افتاده آتش بیشِ بیش
سنگ صبوری نی مرا، افتاده ام در ماجرا
حال پریشان مرا، گوید به هر سوزی غَمیش
از ساز و سوز عندلیب، آدم فرو ماند عجیب
هر بلبلی در باغ هم، دارد غم غمخوار خویش

1401.04.20  13:59  "یسار"