صبح دولت می تراود چشمتان
صبح دولت می تراود چشمتان
می نگارم از تو بهر امتحان
شاید این برگ سیاه از دفترم
می برد باد سحر سوی مهان
شوق دیدار تو در نامه ام
می نویسم بهر رویت ای جوان
از غم دوران شوم روزی رها
گر وصالت رخ دهد در وصل جان
صبح دولت می رسد از راه باز
آندمی که می روم از آشیان
گشت بیمارت غمت این جان و دل
ای که جانم از غم تو سوزد آن
آیم ار کویت به روزی اینچنین
شوق وصلت می کشد ما را گمان
بوسه گاه سرخ لبهایت چنین
می نوازد ساز ما را بی امان
با سر انگشتت بزن بر تار دل
تا بخیزد آه دل با صد فغان
زخمه ساز و دل زخمی من
می نماید درد دل را ای جهان
لیلی و مجنون که باشی مر مرا
می کشد یادت مرا بر آسمان
گر بخیزد دست و فرمانی دگر
می برد لیلی ما را خسروان
آندم است این داغ دل ای یار ما
یار مایی یار مایی خود بدان
1399.08.26 12:15 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا