صبح دولت می تراود چشمتان

صبح دولت می تراود چشمتان
می نگارم از تو بهر امتحان
شاید این برگ سیاه از دفترم
می برد باد سحر سوی مهان
شوق دیدار تو در نامه ام
می نویسم بهر رویت ای جوان
از غم دوران شوم روزی رها
گر وصالت رخ دهد در وصل جان
صبح دولت می رسد از راه باز
آندمی که می روم از آشیان
گشت بیمارت غمت این جان و دل
ای که جانم  از غم تو سوزد آن
آیم ار کویت به روزی اینچنین
شوق وصلت می کشد ما را گمان
بوسه گاه سرخ لبهایت چنین
می نوازد ساز ما را بی امان
با سر انگشتت بزن بر تار دل
تا بخیزد آه دل با صد فغان
زخمه ساز و دل زخمی من
می نماید درد دل را ای جهان
لیلی و مجنون که باشی مر مرا
می کشد یادت مرا بر آسمان
گر بخیزد دست و فرمانی دگر
می برد لیلی ما را خسروان
آندم است این داغ دل ای یار ما
یار مایی یار مایی خود بدان

1399.08.26  12:15  "یسار"

کی بشود سعدی دوران شوم

کی بشود سعدی دوران شوم
رشک دل جمله یاران شوم
تا غم دل می رود از دیده ام
عکس رخی همره باران شوم
گوش سپارم به نوای نسیم
صبح سحر واله و حیران شوم
سر بنهم سوی بیابان عشق
میکده در میکده درمان شوم
گر طلبد جان مرا آن طبیب
در طلبش بی سر و بی جان شوم
گوش سپارم به نوای غمت
از غم هجران تو درمان شوم
سرخی خون لب یارم نگر
سرخ تر از خون دلیران شوم
مهر رخت گر ببرد جان و دل
بهتر از آنی است که انسان شوم
شبرو ام و صبح سحر هر طلوع
دیده به خورشید زمستان شوم
تا که بهاری بشوم روز وصل
ابر بهاری شده گریان شوم

1399.08.26  11:46  "یسار"

سر سجاده شکر، می نگارم غزلی

سر سجاده شکر، می نگارم غزلی
بهر تو مهر مدام، با صفا اهل دلی
معرفت داده به تو، تا خدا در دو جهان
بشکفی بر دل ما، مهربان همچو گلی
در مناجات و دعا نام و یادت زنده 
می گشایم لب خود بر دعای ازلی
یارب این اوج و فرود، یارب این درد و ملال
نبر از جان و تنم، یاد و نامت ابدی
بوی گل بوی تنت، رنگ گلها بدنت
صوت بلبل سخنت، یا رب ای رب جلی
نه که پنهان شده ای ، در پس ابر چنین
بارش از لطف تو باد، که شود نور دلی
روشن از هر خورشید، در افق رخشان باد
نور زیبای تو ای ، خالق لم یزلی

1399.08.26  10:16  "یسار"

شادم از شادی صبح دل زیبای شما

شادم از شادی صبح دل زیبای شما
هست جان و دل ما شاد به شادی جانا
می نویسم غزلی در خور اگر باشد باز
چهر زیبای، به صبح دل شیدا بگشا
یاد باد آن شب زیبای وصال رخ یار
که بودی ماه پریچهره به قلبم تابا
می برد شوق شکفتن سوی افلاک مرا
تا نویسم سخنی از تو به صوتی زیبا
شب به شب تا که به بالین نهم سر یک دم
می برد یاد تو ای ناز پری بر رویا

1399.08.26  09:50  "یسار"

دیده بینا دل شکیبا از غمت

دیده بینا دل شکیبا از غمت
یک نگاهت می نهد دل مرهمت
می گشایم بر تو دست و دل چنین
با صدایی پر ز  سوز و غم حزین
می شمارم روز رفته در فراق
ماه گشتی ماه رفته در محاق
سازم از سودای درد تو نمی
اشک ریزم روی گل را شبنمی
تا سپارم جان به جانان روز وصل
شاد باشی در فراق یار اصل
وصل رویت هست جان را مرهمی
هست ما را روزگاران همدمی
سخت باشد روزهای انتظار
یاد و نامت بر دل  ما ماندگار
1399.08.26  09:42  "یسار"

فصل پاییز آمد است و برگریز

فصل پاییز آمد است و برگریز
بهر ما هم جان و جانانی عزیز
می ترواد نم نم اشک مرا
روزگار واپسین رفته نیز
یاد ایام خوش عشق و وصال
کرده افکار دلم را سخت تیز
بی شکیبم از غم هجران تو
تا بیایی و دلم گردد تمیز
از غم و رنج و بلای انتظار
رو نمایم بر رخ زیبا عزیز

1399.08.26  09:38  "یسار"

روی زیبای شما با گل لبخند خوش است

روی زیبای شما با گل لبخند خوش است
در بهاری به لب دره دربند خوش است
وصل روی تو چو ممکن نشود بر یاران
هجر روی مه تو سخت بود بر یاران
یاد و نامت همه جا مایه تسکین باشد
بوی عطر تن تو بوی ریاحین باشد
ای که بر شعر من اقبال نمودی یک دم
گل لبخند به لبهای تو آزین باشد
1399.08.26  09:27  "یسار"

سلام ای دوستان، خوب و صمیمی

سلام ای دوستان، خوب و صمیمی
به سان بازی زیبای تیمی
سلام ای هم رفیقان مجازی
که گشته گرم نوش و عیش و بازی
الهی نام تان پاینده بادا 
دل و جانها به عشقی زنده بادا
بود بر سفره ها تان نان و برکت
بود بر سر کلاه عزّ و شوکت
به هر جا دل بود از نور روشن
تمام زندگی از نور روشن
ز درگاه الهی امن یابید
چو خورشیدی در این عالم بتابید
به هر خانه که مانوس ید  در آن
گوارا بادتان  عشق عزیزان
الهی قلبتان هم شاد بادا
ز غم های جهان آزاد بادا
در این سودای درد و رنج غمها
نباشد در میان تان الم ها
ز رنج آسوده گردد عالم خاک
شود پیوند دلها سوی افلاک
ترحم بر هم آریم تا گشاید
درِ رحمت خداوند بر تو شاید

1399.08.26  09:14  "یسار"

دلی که خانه لیلی بوَد آن

دلی که خانه لیلی بوَد آن
مرنجان و میازار و مسوزان
نشان بر باغ آن دل یک گل یاس
به اشک دیده و باران برویان
بشوی از روی او گرد غریبی
به دامان گل سوسن تو بنشان
اگر باشد وصالش بر تو ممکن
تمام راز عشقق را بپوشان
۱۳۹۹.۰۸.۲۲ ۱۲:۴۲  "یسار"

با هر نگاهت نازنین ، آتش به جانم می زنی

با هر نگاهت نازنین ، آتش به جانم می زنی
زخمی دگر با هر نگاه، بر استخوانم می زنی
خوش می روی، در دشت و من، چون بنگرم راه تو را
با رفتنت در هر قدم، تیر و کمانم می زنی
صبری نما تا در دلم، محکم کنم نقش تو را
موجی و بر این ساحلم ، گویی ، دما دم می زنی
بنگر که من افتاده ام، از دست و پا و چشم تو
بر چشم گریان ترم، سیلی کنارم میزنی
شوق وصالت برده از، دست دلم صبر و قرار
با درد صبری اینچنین ، زخمی به جانم می زنی
شکوه ندارم از غمت، گویا شده خود مرهم ات
از مرهم هجران خود، زخمی گمانم می زنی
تاجی و سلطانش تویی، دردی و درمانش تویی
راهی و پایانش تویی، گمراهِ آنم می زنی
صدها ندا آید مرا، بر صبر گردی مبتلا
ای یوسف چاه ولا، بر کاروانم می زنی
گویند غمها را بحل، در گل بمانی چون ابل
از اشک و سیلاب غمت، گِلها به جانم می زنی
خود در خراباتی مگر، قندی و نباتی مگر
شهد و شکر از آن لبت، بر این لبانم می زنی
چون گویم از این ماجرا، در دل بمانده چون بلا
باشد بلاها در ولا، وصلی و والم می زنی

1399.08.21 16:56 "یسار"

بازی چنین نغز و ظریف کو با دل و جان می کند

بازی چنین نغز و ظریف کو با دل و جان می کند
با این دل دیوانه ام ، سلطان خوبان می کند‎
عشقی که سعدی می برد بر آستان جان و دل
حافظ برای مرهمِ، دل جان، دُر افشان می کند‎
حال و هوای گریه ام، باشد چو ابری در بهار
شاید هوای بارش، ابر بهاران می کند
گرچه ملولم از غم هجران روی دلبرش
صبری بر این دل مرهم، حال پریشان می کند
خصم زبون دیو را چون باشدم فتح و ظفر
کو بر تمنای دلش، صد آیه قربان می کند
در خوانش شعر ترم، باید که مستی زایدت
زان رو که مست عالمی، مستی دوران می کند
صد مثنوی باید که باز، گوید ز وصف یار ما
گر مولوی صد پرده را در نکته عنوان می کند
فردوسی ار شهنامه را بگشوده در عالم چنین
زیرا یلی را در برِ صد دیده قربان می کند
خواهم بگویم از می و چشمان مست نرگسش
خیام را اینک ببین، نا دیده عنوان می کند
عرفان ما را دیده نه، کز عطر عطاران چنین
بوی ختن می آورد، در شهر ارزان می کند‎
بابای طاهر می برد، رشک دل صد معرفت
آندم که در هر شعر خود، هر دیده گریان می کند
گنجور عالم می شود، شعر و غزل در دفتری
گر وصف یار ما کسی، در شعر و دیوان می کند
ما را مبین در شعر و شور، شاید بلا گردان شود
هر کو به شعر عاشقی، عیبی بدین سان می کند

1399.08.21  13:18  "یسار"‎

در غم سودای دل جان دادمی

در غم سودای دل جان دادمی
گشت نام نامی من آدمی
روح و جانم را طلب کردی مگر
ابر جمله جسم و جان را بادمی
می بری هر سو که میلت می کشد
اختیار جان و دل را دادمی
بشنو آواز دل خونین من
شاید از مرگ دل من شادمی
شهد شیرین می دهی بر هر رقیب
بس که ناکام از دل غم زادمی
سهل و ساده با من مسکین چنین
دشمنی ها میکنی چون آدمی
کز بهشتت کرده ای بیرون مرا
زان سبب کز ا ولش منقادمی
روح سرگردان ما را می بری
هر کجایی که دلت را شادمی
بس کن این آوارگی های مرا
بند بگسل واگذار اینجا دمی
بنده ام من، چون خدایی ها تو راست
می توانی باش ما را همدمی
صبح روز وصل، یاران را خوش است
گر بسازد زخم دل را مرهمی

1399.08.21 09:43 "یسار

درمانده این دردم در حال پریشانی

درمانده این دردم در حال پریشانی
سودای غمت ما را، بنموده زندانی
شاید که دوایی بر این درد من مسکین
باشد خبری از تو، ای یاور هم دانی
رخساره نیلی را چه بود، که نهان سازد
از دست رقیبان و از چشم رفیقانی
صد ناله در این سودا، کردم به شبانگاهان
شاید که شوی همدم، در یک شب ظلمانی
خواهم که فروشویم، دست از دل عشق تو
گویند چنین ناید، زان از من حیرانی
صد بوسه که نذرم بود، بر گونه تو ای یار
بگذار نهان ماند، تا روز مسلمانی
من کافر  این دینم، من عاشق و مسکینم
این عاشق مسکین را از دین ، مرنجانی
تا خار غم عشقت، بر دیده و دل باشد
هرگز نبود غم از، این کفر و مسلمانی
در صومعه و دیرم، در مسجد و میخانه
هر جا که تویی مونس، من بنده شوم آنی
در روضه و در جنت، گل باشد و هم بلبل
من در پی تو آیم ، ای آیت رحمانی
گر لحظه ای از سیرِ، آن نور جمال تو
این دل بشود غافل، وای از شب ظلمانی

1399.08.20  08:43  "یسار"

ای یار خوب نازنین، بیزدن سلام اولسون سیزه

ای یار خوب نازنین، بیزدن سلام اولسون سیزه
ای دوست دار همنشین، بیزدن سلام السون سیزه
اینجددی سوزلریم سنی، من داهی گورمدیم سنی
گورسم اگر من گول اوزوی، بیزدن سلام السون سیزه
حالوم دگرگون اولدی گَل، قلبیم که محزون اولدوی گَل
سندن سورا من نیلی ییم ، بیزدن سلام اولسون سیزه
سن مرحمت ایله منه، من قربان اُلّام یار سنه
گلسن اگر بیرده بیزه، بیزدن سلام اولسون سیزه
جانم فغانه گلدی گَل، قدّیم کمانه گَلدی گَل
عمروم خزانه گَلدی گَل، بیزدن سلام اولسون سیزه
ای یار غار نازنین، ای بهترینِ همنشین
ای گلعزار سرزمین، بیزدن سلام  الوسون سیزه
عالم دلوبدوی ظلمیله، دونیا جوشوبدی دردیله
سن بیر قدم قوی منزیله، بیزدن سلام اولسون سیزه
محراب خونین علی، آیات رب منجلی
گشته تباه ومنزوی، بیزدن سلام اولسون سیزه
ای یار غایب از نظر، ای قبله و نور بصر
ای کعبه را شوری دگر، بیزدن سلام اولسون سیزه
1399.08.20  08:47 "یسار"

سنه سوز ده دیه بیلمم بیلی سن سوزلریمی

سنه سوز ده دیه بیلمم بیلی سن سوزلریمی
سن باخاندا دوتور بسکی یاقیش گوزلریمی
سنی سوو مَلی گوزل گوردوم و عاشق اولدوم
سن اوجالاندین و من گورمدیم اولدوز لاریمی
1399.08.19  17:06  "یسار"

هر دم گشودی پنجره خاکسترم را باد برد

هر دم گشودی پنجره خاکسترم را باد برد
آرامش یک عالمی، هم درد و هم فریاد برد
دیگر نخواه ازمن که باز، لب برگشایم بر گله
تخت سلیمانی ما، در یک هوس بیداد برد
آهوی وحشی بودم و در دشت چشمانت هنوز
آهوی چشمان تو را ، یک دام و یک صیاد برد
گشتم ملول از رنج خویش، گفتم بیاور مرهمی
زخمی که بر تن داشتم، آن مرهم فسّاد برد
در طول و عرض زندگی، من نرد عشق انداختم
لینکن از این بازی همی، سرمایه را هم باد برد
برگو بدانم بعد از این با من چه سودا می کنی
سود و زیان عشق را آن کوه و آن فرهاد برد
شیرین به یغمای دل، فرهاد آمد بی سبب
از آتش هجر رخش، خسرو چنین بیداد برد

1399.08.19 13:23 "یسار"

باید بشوید دامنم، اشک شب هجران من

باید بشوید دامنم، اشک شب هجران من
ایمان بیاور بر چنین، کفر من و عصیان من
از دامن خاکی تو، شاید بروید برگ گل
آندم که می شوید تنت، این ابر پر باران من
حالا که گشتم من اسیر، در کنج ابروی کجت
شب تا سحر شده ناله خیز، کنج درِ زندان من
هم من نیاسودم ز غم، هم تو نبگشودی دری
تا بنگری بار دگر، بر این تن عریان من
حالا که اشک دیده ام، سیلاب می ریزد برون
بنگر به حال زار خود، بر دیده گریان من
روزی شدی همراه دل، ماندی برای آه دل
حالا بزن لبخنده ای ، بر چهر بی خندان من
قسمت نبودی بر من ، قسمت نبودم بر دلت
آسوده رفتی و شدم، گریان در این زندان من
شیر و شکر آورده ای، صد شعر تر آورده ای
باید بخوانی از برم، از طفل بی دندان من

1399.08.19 12:46 "یسار"

صبح سحرت زیبا ای ماه دل آرایم

صبح سحرت زیبا ای ماه دل آرایم
عاشق شده ای شیدا ای آهوی صحرایم 
از عشق درون دل دانم که همی دانی
بر ما شده ای رویا ای شهد گوارایم
صدها سخن ار گویم در وصف تو بود اندک 
وصف تو بود دریا ای موج غزلهایم
از بوی شبانگاهان، عطر تن تو خوشتر
بوی ختن است این بو، در صبح سحرهایم
شوق من سرگشته، آورده در این صحرا
شاید که شکاری هست، در فای الفبایم
سرمستی تو دارد، مستی هزاران می
با تو سخن آغازم، هر چشم که بگشایم

1399.08.19  09:30 "یسار"

باز اندیشه من رفت به سوی غم تو

بازِ اندیشه من رفت به سوی غم تو
شاید این بار شود زخم دلم مرهم تو
خاطر آسوده بدار از غم جانکاه دلم
که رسیده است به لب، داغ غم و ماتم تو
سرزش می کنی ام، زان که کنار آمده ام
لیک مانده است به دل، هجر رخ مبهم تو
شرح این قصه اگر در دل زخمم بینی
شده صد چاک دل زخمی مان از غم تو
جان به لب آمده از رفتن و نا آمدنت
چه کنم، دل شده دیوانه تر از میثم تو
چوبه دار بباید که کند راحت جان
تا که اندیشه کند باز در این عالم تو
سرخی روی من از خون دلی هست که شد
سیل اشکی که برون شد همه از خاتم تو
سر به سودای تو بنهاده ام اکنون، هرگز
نشود کرد برون، از دل خود ماتم تو

1399.08.18 09:31 "یسار"

درد من درمان ندارد، درد تو درمان من

درد من درمان ندارد، درد تو درمان من
وصل تو هجران ندارد، وصل تو هجران من
ای سپرده جان و دل در راه عشقی بی هوس
راه تو پایان ندارد ، راه تو پایان من
سبزی دل را بهاران می نمایاند مگر
در زمستان و خزانت، سبزی باران من
شوق وصلت می کشد هر سو دل رنجور را
ای که در شوق وصالت، وصل بی پایان من
مثنوی ها می سرایم تا بگویم در سخن
وصف تو پایان ندارد، شرح بی پایان من
صوت زیبایت کند زنده مسیحا دم دلم
صوت داوودی تو باشد ترانه خوان من

1399.08.17 10:53  "یسار"

دوش وقت سحر از یاد تو خرسند شدم

دوش وقت سحر از یاد تو خرسند شدم
از پس حادثه بر روی تو دلبند شدم
ای مه چارده این گونه تلاءلوء در توست
همچو خورشید شدی ماه چو دربند شدم
یک نگاهت به رخم، دل  زمنت برد که باز
من اسیر دل دیوانه بی پند شدم
آتش هجر رخت را که بسوزد دل و جان
به که گویم که چه سان، هیمه اسپند شدم
شعله افتاده به جانی که تو را جان بوده است
سوختم زآتش عشق تو و خرسند شدم
یاد و نامت همه جا با دل  محزون من است
گر چه بر آتش تو دانه اسپند شدم

1399.08.17  08:52  "یسار"

تار و پود جسم و جانم را به لب آورده ای

تار و پود جسم و جانم را به لب آورده ای
گوییا در فصل سرما هم رطب آورده ای
باغ زیبای دلم در این خزان پژمرده ای
در تن بی جان من آری تو تب آورده ای
خنده های تلخ من گر چه بود شیرین تو را
موج آرامم تو در خشم وغضب آورده ای
خاطراتت را اگر  یاد آوری با خود دمی
لحظه لحظه جان ما را هم به لب آورده ای
گر چه میگویم سخن، از سختی هجران تو
باز در شعر ترم، شهد و رطب آورده ای
از وصال روی ماهت من چه گویم ماه من
گوییا سوغاتی از شهر حلب آورده ای
۱۳۹۹.۰۸.۱۶  ۰۰:۴۶  "یسار"

گاهی از دست غمت دلتنگم

گاهی از دست غمت دلتنگم
گاهی از شادی تو بس خرسند
می نویسم به  خدا یک نامه
نرسد بر تو دگر هیچ گزند

شاد باش و دل من شاد نما
ز غم و غصه ام آزاد نما
بنِگر بر رخ زردم هر روز
دلبر خویش تو دلشاد نما
۱۳۹۹.۰۸.۱۳  ۲۱:۱۰  "یسار"

یک روز می آیی که من صبر و قرارت نیستم

یک روز می آیی که من صبر و قرارت نیستم
در کوره راه  عاشقی، چشم انتظارت نیستم
دانی چرا در کوچ خود، چون برگ ریزانم نهان
زیرا  که گفتی می روی، دلتنگ و زارت نیستم
باشد برو اما بدان، در بزمگاه عاشقی
روزی رسد دانی که من دیگرکنارت نیستم
هجران زده، دلخسته جان، من می روم از شهر تو
اما بدان شهری دگر، من شهریارت  نیستم
سخت است یک عمری به سر، آید برای دلبری
دلبر چه داند در غمش ، برگ بهارش نیستم
تا شانه هایم تکیه گه، بوده برای بودنت
آخر چرا افتاده یم، موج و کنارت نیستم؟
لطفی نما نام مرا، بر سنگ خارایی بکن
آندم که جان دادم دگر، سنگ مزارت نیستم.
1399.08.11  16:37  "یسار"

چه کنم که می نیارزد، به تو جان کنم فدایی

چه کنم که می نیارزد، به تو جان کنم فدایی
به چه نی نوای سازم، که کند ز تو رهایی
ز غم زمانه هرچند، دل من رها ندارد
چه کنم که در غم دل، شده ای غم نهایی
به کدام ناله سازم، به کدام شکوه گریم
که سرآید این غم دل، بشود سر این جدایی
شب تار و روز روشن، همه در میان زلفت
بنگر که چون رهانم ، دل و جان از این رهایی
زکمند زلف خویشت، مرهان دل من ای جان
که بدون بند زلفت ،، نشود دلی خدایی
نه به کعبه فخر دارم، نه بر این نماز دیرین
که بود به هر نمازم، دو سه رکعتی ریایی
تو مرا ، جان سپردی، که کنی اسیر جانم
بستان مرا دل و جان، برهان از این جدایی
شده بس اسیر ظلمت، دل پر شرر گمانم
بگشا دری به رویم، تو به سوی روشنایی
"شب هجر بود و شمعم، به زبان شعله می گفت"
تو بسوز جان و تن را ، که در آن بود رهایی

1399.08.11 14:41 "یسار"

آمدم دل را چراغانی کنم

آمدم دل را چراغانی کنم
جان به راهت باز قربانی کنم
اشک ریزم در فراق روی تو
این دل خونین زندانی کنم
جان ببخشم جان جان عالمی
حاصل عمرم پریشانی کنم
جلوه گر سازم غم هجران تو
ساحل آرام طوفانی کنم
مشتعل سازم سر انگشت فنا
تا شب تار تو نورانی کنم
چهره در چهره بخوانم نامه ات
خاطرات تلخ زندانی کنم

1399.08.11 12:04  "یسار"

"سلسله موی تو، حلقه دامی مرا"

"سلسله موی تو، حلقه دامی مرا"
"هر که در این حلقه نیست فارغ ا زا ین ماجرا"
زلف کجت می برد راه درست بشر
راه فلاح است و داد، راه شما مصطفا
عشق تو خورشید داد، ماه مرا نور وصل
ای همه عالم دلش، ماه تو را ملتجا
معدن علمی و چون درب تو باشد علی
در خم چوگان عشق، نام علی دلربا
احمد و محمود تو، کعبه موعود تو
خلق نموده جهان بهر تو جانا خدا
از کرمش داده بر، ظلمت عالم چو نور
برده به عرش برین، رحمت و لطفش تو را
گنج همه عالمی، داده به آل رسول
هر که بکاود شود، جام می اش پر بلا(باصفا)
شهد و شکر می شود، کام جهان در برت
ای که کند نام تو، زنده شه کربلا
آمده نور رخت ، تا که رود ظلم وجهل
خاتم پیغمبران، داده لقب مر تو را
صحن و سرایت بود، قبله گه انس و جان
گر به سر کوی تو یک گذر افتد شها
داده به هر شاعری، خلقت و فن بیان
داده خدا یک قلم ، تا که نویسم تو را
دفتر شعری که نیست زینت آن نام تو
جز ورقی نیست از، کاه و کلش رهبرا
صوت مناجاتیان، ذکر محمد بود
صل علی بر تو جان، بر همه آل عبا
1399.08.11 09:29 "یسار"

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

اللهم صل علی محمد و آل محمد

حمیدرضا برقعی


شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
----------------------
گردش دور فلک از خم ابروی شماست
نکند چرخ و فلک بی تو پریشان باشد
در حجاز آمده اعجاز خداوند پدید
لیک این معجزه بر عالم امکان باشد
"کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود"
کربلای پسرت قاطع برهان باشد
ظلم بر خیزد و عالم چو شود تیره و تار
مهدی آل عبا ختم رسولان باشد
ظلمت علم بشر گشت عیان بر عالم
نسخه  درد بشر  وحی تو  قرآن باشد

۱۳۹۹.۰۸.۱۱  ۰۹:۴۱  "یسار"

در بزم عشق و مستی، پیمانه دارد این دل

در بزم عشق و مستی، پیمانه دارد این دل
شاید ببارد این چشم، صد ناله دارد این دل
صوت اذان و منبر، صد مکتب ار بخوانی
عارف نگردد آنجا، میخانه دارد این دل
شوق شکفتنم باز، می خواهد از تو گویم
با هر گلی ز رویت، گلخانه دارد این دل
هر نعمتی که دادی، راهی برم گشادی
بر نعمت فزونت ، شکرانه دارد این دل
قصدم نبود گویم، از گیسوان و بندی
بر پای هر پیاده، خارانه دارد این دل
صحرای بی سرابی، نبود در این بیابان
هر جرعه ای ز آبی، پیمانه دارد این دل
زلف بلند یارم، باشد کمند صیدی
صید دلم چو کردی، شکرانه دارد این دل

1399.08.10 12:04 "یسار"

دست تو اکسیر دارد، دست و بازوی مرا را

دست تو اکسیر دارد، دست و بازوی مرا را
ای عزیز دل دمی از در به درگاهم در آ
تا تجلی میکنی ، جانم به شوق آید همی
ای که باران می شوی ، بر خاک از تین کمترا
شوق خندیدن مرا از خویش غافل میکند
تا ببیند چشم من، لبخندی از تو دلبرا
صبح اگر با چشم تو آید طلوعی دیگر است
شوق دیدار رخت، آورده جان بر لب مرا
سخت می گیرد جهان، بر عاشقان مقدمت
ای قدم بنهاده بر فرق سر دولت سرا
تار و پود جان ما، آغشته بر لبهای توست
هر شکر خند تو میریزد شکر شعر مرا

1399.07.10 09:24 "یسار"