در انتظار دیدنت جان را به لب آ ورده ای
در انتظار دیدنت جان را به لب آ ورده ای
گویا به سوغاتت مرا از جان به لب آورده ای
مانند قهو تلخ فام ، مانند شیرینی عسل
بر سفره افطار ما شیرین رطب آورده ای
خون دلم جاری بود ، از آستان چشم من
رودی خروشان از دلم بر چشم شب آورده ای
رویین تنان اینجا کم اند ، مانند کوهی محکمند
از کوه آبشار اینجا جاری به لب آورده ای
من آسمانی تر شدم ، از دوری روی تو هم
گویا ستاره وش مرا ، در روز و شب آورده ای
1397.05.28 13:08 "یسار"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 13:48 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا