به دریای مواج موهای سیاحت
چشم دوخته ام
از پشت پنجره ای که
رو به تو باز می شود
و هر صبح طلوع روی خورشید را
به نظاره می نشینم در افق دور دست
شاید که باز آید قایقی که
ملوانش را سالهاست به انتظار نشسته ام
و با هر نسیم
بوی خوش الحان تن به عرق نشسته اش را استشمام می کنم
و این گونه دل هجران زده ام را به صبر دعوت می کنم و آمدنش را مژده می دهم
در صبحی که خورشید نور طلایی اش را به زندگی تاریک من باز بتاباند
و تو را برایم به ارمغان آورد.

۱۴۰۴.۰۱.۰۱. ۰۰:۱۸. "یسار"