از سر انگشت هنر بار بکش
نقشی ز خود و خستگی این دل تنها
بر لوح دل زخمی من
آن دم که من یاد تو افتم
باران بشود چشم من و زار بگرید
از هجر تو ای گوهر ناب ازلی در بن قلبم
آسوده کنم از همه هول و حراسم
تا باز دمد باد و نسیمی که بر آرد به من آن عطر تو را
تا راحت جانی بدهد بر من مسکین

۱۴۰۳.۱۰.۱۵. ۱۵:۰۵. "یسار"