روزِ آمدنت باز مرا محزون کرد
یاد آن روز بخیر
آمدی با همه ناز و کرشمه در خویش
بردی از یاد مرا
آنقدر دور شدی از من همواره به یادت ای دوست
که دگر دست خیالم به خیالت نرسد
"گاه گاهی به لب پنجره خاطره ام می آیی"
می بری از یادم
می بری تا به همان روز که در کنج خیابان تنها
در کنار دیوار
مردی آشفته ز تشویش نگاه
در خیابان تنها
مانده بود از رفتن
زانکه او منتظر آمدنت بود بسی
تا رسی از ره و در منظر چشمش آیی
تا غمی بگشایی
از دل منتظرش
یاد آن روز بخیر

1401.12.14 11:43 "یسار"