من خسته از خویشم مرا حال دلی پرس
یا فریاد رسی فرِست
شاید دیگر مجالی
وقتی
حوصله ای
برای گفتگویمان نباشد.
فریادهای فرشته مرگ را می شنوی
مرا بر خویش می خواند
تا آرزوهایم را منقطع کند
بی آنکه بپرسد
آیا آرزوی دیگری
برای زیبا شدن دنیای کنونیت داری؟
زیرا من کودکم
و زبان بر سخن نگشوده
دفنم کرده اند زیر خروارها کبر و غرور و نخوت و گمراهی
باید آیینه داری بیاید و نور بتاباند. بر این تاریکی
خورشید زمین دیگر نور و گرمابخش دنیای کودکانه ام نیست
چون من در سرزمینی تولد یافته ام که سالهاست غصب شده است
و من به جرم تولد در این سرزمین و دین و آیینم باید
شبانه در همین سرزمین زبان نگشوده دفن شوم.

۱۴۰۲.۰۸.۱۷. ۱۸:۳۸. "یسار"