روی سینه قلبی، از پیراهن وا می کشی
روی سینه قلبی، از پیراهن وا می کشی
این چنین احساس ما را تا ثریا می کشی
چشم شوخت کرده تاراج دل محزون ما
با چنین برق نگاهت دل به دریا می کشی
چشم دریایی تو، خود کرده غرقاب جنون
از چه رو با هر نگاهت خواب فردا می کشی
نازنین از بس زیارت کرده ام چشم تو را
تا نگاهت می کنم، آهی ز دل وا می کشی
آن نگاه حسرت آلودت نموده غرق یم
هر نگاهی را یقین تا باغ طوبا می کشی
در زیارتگاه رخسارت شوم گر معتکف
تا به کی در انتظارت، چشم ما را می کشی
شکوه دارم از دل دیوانه خود در طلب
جان ما را در پی اش، تا عمق صحرا می کشی
تشنه کامی بهر ما بس بود در انفاق جان
جان ما را ای صنم، تا قلب دنیا می کشی
کی شود انگور وصلت را چشانی بر لبم
سالک گم کرده ره، تا دیر ترسا می کشی
جسم و جانم در گرو کرده، به بازار طلب
یوسف مصرم مگر، چونان زلیخا می کشی
دربها را گر ببندی، چون گشایم قفلها؟
بند زلف تیره را، پا بند زیبا می کشی
تا که میخواهم بگویم دوستت دارم عزیز
با سر انگشتان به لب خطی ز حاشا می کشی
1401.03.10 10:59 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا