خوشا گوهر که ریزد از زبانت
خوشا گوهر که ریزد از زبانت
بود ماه رخ زیبا نشانت
بیا ای جان من جانم بگو تا
دهم جانم به جان جان جانت
شکر خندی زنم جان گفتن تو
فدای خنده های آن لبانت
سکوتی می دهد بر جان مسکین
همان دم که شود غنچه دهانت
به کوی عاشقی هایم قدم زن
که ناگفته سخنها در لسانت
شود روزی هویدا گر رخ تو
هویدا می شود راز نهانت
چو چشمت قطره اشکی بر آرد
بشوید روی ماهت تا لبانت
1401.03.03 09:14 "یسار"
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ ساعت 14:17 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا