بیا کن خرابم، چو خم شرابم
در این هجر پنهان، همی در عذابم
نگو بی تو تنها، روم سوی هستی
که بی تو در این ره، شبیه سرابم
مران از خود ای دوست، که وصل تو داروست
جز اینت نخواهم، دگر سر نتابم
تو خضری مرا، من چو موسای عمران
سوالی نمودم، نمودی جوابم
از این گفتگوها، شدی بس که رنجور
نپرسی ز حالم، پر از اضطرابم
چو کشتی شکسته، به طوفان دریا
غریقم غریقت، ستان التهابم
بشوی این کدورت که در دل نهادم
بشوی و بشوران، دل چون کبابم
اگر آتشی هست، به کوهی تو بنشان
کز آتش مرا هم، نشاندی به آبم
اسیر غم تو، اسیری هماره است
رها از غم تو، حبابم حبابم
اگر کوه طوری، مرا آشیانی
به اوج بلندیت، عقابم عقابم
من از بی کسی ها، هماره گریزان
تویی هر دعایم، تویی مستجابم
سکوت مرا جان، به یک باره بشکن
دگر باره ای دوست بگو تو جوابم
که در اوج هستی، مرا چون نشانی
که در هستی عشق، تویی انتخابم
1401.03.29 10:35 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا