من از آن خانه خرابان تو آباد ترم
من از آن خانه خرابان تو آباد ترم
خویش دانی که چه آوره فراقت به سرم
سالها معتکف کوی و دیارت بودم
هیچ گاهی نشدی تیره به پیش نظرم
عاشق لایق عشقت شده بودم دم صبح
که من از کوچه معشوقه تو میگذرم
خوش نوازی دل ما را به نوک غمزه خویش
که به پای و قدمت از همه کس خاکترم
تو چنان مست شدی از می عشقت به شبی
که مرا نیست چنین جرعه کشی د ر خبرم
بشتاب و دل مسکین مرا درمان کن
قبل از آنی که شود لحظه دیدن حذرم
با همه صبر که در خویش نمودم تقریر
بشد از دست و دل خویش صبوری جگرم
شاهد این همه دلدادگی و شان حضور
رد سرخی است به رخسار من از خون سرم
شب هجران مرا با نگهی صبح نما
که من از کوچه معشوقه تو میگذرم
1401.03.29 10:00 "یسار"
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ ساعت 14:23 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا