بازِ اندیشه من رفت به سوی غم تو
شاید این بار شود زخم دلم مرهم تو
خاطر آسوده بدار از غم جانکاه دلم
که رسیده است به لب، داغ غم و ماتم تو
سرزش می کنی ام، زان که کنار آمده ام
لیک مانده است به دل، هجر رخ مبهم تو
شرح این قصه اگر در دل زخمم بینی
شده صد چاک دل زخمی مان از غم تو
جان به لب آمده از رفتن و نا آمدنت
چه کنم، دل شده دیوانه تر از میثم تو
چوبه دار بباید که کند راحت جان
تا که اندیشه کند باز در این عالم تو
سرخی روی من از خون دلی هست که شد
سیل اشکی که برون شد همه از خاتم تو
سر به سودای تو بنهاده ام اکنون، هرگز
نشود کرد برون، از دل خود ماتم تو

1399.08.18 09:31 "یسار"