بازی چنین نغز و ظریف کو با دل و جان می کند
بازی چنین نغز و ظریف کو با دل و جان می کند
با این دل دیوانه ام ، سلطان خوبان می کند
عشقی که سعدی می برد بر آستان جان و دل
حافظ برای مرهمِ، دل جان، دُر افشان می کند
حال و هوای گریه ام، باشد چو ابری در بهار
شاید هوای بارش، ابر بهاران می کند
گرچه ملولم از غم هجران روی دلبرش
صبری بر این دل مرهم، حال پریشان می کند
خصم زبون دیو را چون باشدم فتح و ظفر
کو بر تمنای دلش، صد آیه قربان می کند
در خوانش شعر ترم، باید که مستی زایدت
زان رو که مست عالمی، مستی دوران می کند
صد مثنوی باید که باز، گوید ز وصف یار ما
گر مولوی صد پرده را در نکته عنوان می کند
فردوسی ار شهنامه را بگشوده در عالم چنین
زیرا یلی را در برِ صد دیده قربان می کند
خواهم بگویم از می و چشمان مست نرگسش
خیام را اینک ببین، نا دیده عنوان می کند
عرفان ما را دیده نه، کز عطر عطاران چنین
بوی ختن می آورد، در شهر ارزان می کند
بابای طاهر می برد، رشک دل صد معرفت
آندم که در هر شعر خود، هر دیده گریان می کند
گنجور عالم می شود، شعر و غزل در دفتری
گر وصف یار ما کسی، در شعر و دیوان می کند
ما را مبین در شعر و شور، شاید بلا گردان شود
هر کو به شعر عاشقی، عیبی بدین سان می کند
1399.08.21 13:18 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا