هر دم گشودی پنجره خاکسترم را باد برد
آرامش یک عالمی، هم درد و هم فریاد برد
دیگر نخواه ازمن که باز، لب برگشایم بر گله
تخت سلیمانی ما، در یک هوس بیداد برد
آهوی وحشی بودم و در دشت چشمانت هنوز
آهوی چشمان تو را ، یک دام و یک صیاد برد
گشتم ملول از رنج خویش، گفتم بیاور مرهمی
زخمی که بر تن داشتم، آن مرهم فسّاد برد
در طول و عرض زندگی، من نرد عشق انداختم
لینکن از این بازی همی، سرمایه را هم باد برد
برگو بدانم بعد از این با من چه سودا می کنی
سود و زیان عشق را آن کوه و آن فرهاد برد
شیرین به یغمای دل، فرهاد آمد بی سبب
از آتش هجر رخش، خسرو چنین بیداد برد

1399.08.19 13:23 "یسار"