در غم سودای دل جان دادمی
گشت نام نامی من آدمی
روح و جانم را طلب کردی مگر
ابر جمله جسم و جان را بادمی
می بری هر سو که میلت می کشد
اختیار جان و دل را دادمی
بشنو آواز دل خونین من
شاید از مرگ دل من شادمی
شهد شیرین می دهی بر هر رقیب
بس که ناکام از دل غم زادمی
سهل و ساده با من مسکین چنین
دشمنی ها میکنی چون آدمی
کز بهشتت کرده ای بیرون مرا
زان سبب کز ا ولش منقادمی
روح سرگردان ما را می بری
هر کجایی که دلت را شادمی
بس کن این آوارگی های مرا
بند بگسل واگذار اینجا دمی
بنده ام من، چون خدایی ها تو راست
می توانی باش ما را همدمی
صبح روز وصل، یاران را خوش است
گر بسازد زخم دل را مرهمی

1399.08.21 09:43 "یسار