باید بشوید دامنم، اشک شب هجران من
باید بشوید دامنم، اشک شب هجران من
ایمان بیاور بر چنین، کفر من و عصیان من
از دامن خاکی تو، شاید بروید برگ گل
آندم که می شوید تنت، این ابر پر باران من
حالا که گشتم من اسیر، در کنج ابروی کجت
شب تا سحر شده ناله خیز، کنج درِ زندان من
هم من نیاسودم ز غم، هم تو نبگشودی دری
تا بنگری بار دگر، بر این تن عریان من
حالا که اشک دیده ام، سیلاب می ریزد برون
بنگر به حال زار خود، بر دیده گریان من
روزی شدی همراه دل، ماندی برای آه دل
حالا بزن لبخنده ای ، بر چهر بی خندان من
قسمت نبودی بر من ، قسمت نبودم بر دلت
آسوده رفتی و شدم، گریان در این زندان من
شیر و شکر آورده ای، صد شعر تر آورده ای
باید بخوانی از برم، از طفل بی دندان من
1399.08.19 12:46 "یسار"
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۹ ساعت 14:14 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا