دست تو اکسیر دارد، دست و بازوی مرا را
ای عزیز دل دمی از در به درگاهم در آ
تا تجلی میکنی ، جانم به شوق آید همی
ای که باران می شوی ، بر خاک از تین کمترا
شوق خندیدن مرا از خویش غافل میکند
تا ببیند چشم من، لبخندی از تو دلبرا
صبح اگر با چشم تو آید طلوعی دیگر است
شوق دیدار رخت، آورده جان بر لب مرا
سخت می گیرد جهان، بر عاشقان مقدمت
ای قدم بنهاده بر فرق سر دولت سرا
تار و پود جان ما، آغشته بر لبهای توست
هر شکر خند تو میریزد شکر شعر مرا

1399.07.10 09:24 "یسار"