شاه بیت غزلم سرمه چشمان شما
شاه بیت غزلم سرمه چشمان شما
دل من سوخته در آتش حرمان شما
یوسف ار کنج دلش عشق تو را می پرورد
می خرید از همه شهر گوشه زندان شما
خون دل ریزم اگر بر سر کوی غم عشق
خوش بود خون بچکد از نوک پیکان شما
من گدا پروری از کوی شما آموزم
خوش بود مفلسی سفره احسان شما
جام می گر که دهند از سر صدق عاشق را
مست و هوشیار شوم از می پیمان شما
چهره در هم نکشم گر که زنی صد تیرم
سینه آماده کنم بر نوک پیکان شما
شب ظلمانی من هیچ ندارد نوری
گر که رخساره رود در پس میغان شما
غم هجران کشدم باز به سوی غم تو
چون شود مقصد دل چاه زنخدان شما
گشته آواره دلم سوی بیابان فنا
خوش بود گم شده ای واله و حیران شما
۱۴۰۲.۰۸.۲۴. ۲۲:۰۶. "یسار"
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:55 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا