مرا دعوت نما بر کوی و برزن
مرا دعوت نما بر کوی و برزن
مرا دعوت نما بر کوه و بر دشت
قد بنما به راه و راهی ام کن
ببر از شهر و آبادی برونم
شکوفا کن دلم را با محبت
بخوان بر من تو ای بلبل به بستان
که غمگینم از این تنهایی خویش
میان جمع تنهایان عالم
نمی پرسد کسی حال کسی را
مگر آندم که افتاده گره بر کار خویشش
تمنا دارد از افتاده حالی چون من زار
که دستش را بگیرم آن زمانی
که مغمومم از این حال و همه حال
بخوان بلبل که شاید آگهم سازی از این هجر
رهایم سازی از زندان این غم
که من هر صبحدم با تلخی لبخند خورشید رخ دوست
سفر آغازم از خویش
به سوی تکگل لبخند زیبای تو ای دوست
۱۴۰۲.۰۸.۲۵. ۱۱:۰۸. "یسار"
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:56 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا