یک شبنم اشکی فشان بر گونه هایم
یک شبنم اشکی فشان بر گونه هایم
شاید کند باران کمی از غم رهایم
از بس که جانسوز است غم هجران رویت
آغشته درد و غم است این گونه هایم
در خود کمی می نالم و می سوزم از غم
شاید شنیداری شود در دل صدایم
ای اوج ثروت در بلندای نداری
من در حضور فیض تو شاهم گدایم
آسوده باش و این شب ما را سحر کن
لیکن مکن از عشق خود یک دم جدایم
من از ازل با هجر تو خو کرده ام دوست
زان رو به هجران غمت هین مبتلایم
دردی که دارم سینه می سوزد فراقش
یا رب نما خود مستجاب اینک دعایم
عشق است اگر سوز دل خون رنگ خویشم
پس تا ابد از این بلا منما رهایم
بگذار تا خود بشکند مهر سکوتم
فریاد هجر روی تو گردد دعایم.
۱۴۰۱.۰۵.۰۴. ۲۰:۳۳. "یسار"
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 12:48 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا