خاطر آزرده شدم از دل دیوانه خویش
خوانده ام چند غزل از لب فرزانه خویش
مانده تا باز رسد مرغ سحر را آواز
چه سرایم به شب و روز طبیبانه خویش
مطلع شعر من از  طلعت زیبا جوشید
ختم کن این غزلم بر لب پیمانه خویش
آسمان تنگ شده رونق پروازی نیست
مانده ام‌در قفسی در شب ویرانه خویش
رخت بر بند مرا از دل صحرا ببرم
تا روم در عقب زورق پیمانه خویش
"لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست"
تا بگیرم طلب از همت مردانه خویش
سخت بیمار شدم از غم هجران رخت
کو طبیبی بدهد پند طبیبانه خویش
صورت ماه نهان در پس ابر است یا رب
خود رسان بر غم ما ماه مسیحانه خویش

۱۴۰۰.۰۲.۲۹   ۰۱:۱۴  "یسار."