خوشا ای ماه زیبا رو، طلوع صبح فردایت
که در بزم شبانگاهی، گشودی راه رویایت
نمودی بستر ما را، چو بزم عشق و دلداری
به شهدی که تراوش کرد، ز کام نوش لبهایت
غزل آورده ای آیا، دو ابروی کمانت را
که رشکت می برد هر دم، رقیب عشق زیبایت
سپردی بر منت، دل را نهان کردم ز بیم غیر
که عشقت را نموده خود، نهان در چشم شهلایت
کنون که با منی اما، ز دوریت فغان دارم
چه سازد ا ین دل سودا، ز بیم اشک غمهایت
چو لب وا میکنی هر دم، جهان شوری دگر گیرد
"نمک پاشیده ای شاید به خلوت روی لبهایت"
بسوزان این دل بیمار، نما خاکستر و بنشان
دمی ما را کنار خود، به شام صبح فردایت
بدان که هجر روی تو، زند تیغی به عمق جان
نشاید کس در این سودا، رسد بر نوش لبهایت
1399.11.11 09:09 "یسار