شرح فراق روی تو جان را به یغما می برد
شرح فراق روی تو جان را به یغما می برد
آرامش چشمت دلم ، تا عمق دریا می برد
در این هیاهوی خیال، افتاده جان من ملول
دار و ندار و هستی ام، گیسوی لیلا می برد
از نرگس مست رخت، دائم ملولند عالمی
رشک رخ نیکوی تو، یاسین و طاها می برد
شرحی نمانده تا زنم، بر این ورق از دفترت
وصف شب گیسوی تو، ما را به یلدا می برد
هر دم که می آیی برون، از ابر چشمان ترم
خود ترجمان داغ دل، یوسف به صحرا می برد
یعقوب را حسرت نمود، از دیده ودل بس ملول
آندم که یوسف چاه را، تا مصر، تنها می برد
صد ناله دارد چاه من، از گفته های دل غمین
شاید صدای ناله اش، دل را به یغما می برد
مهر سکوتی بر لبم، آکنده تاریک شبم
شاید برون آید سحر، آن مه که دلها می برد
مژگان تو تیر خدنگ، بر می زند بر قلب من
هر دم زلیخا عشق او، تا مصر لیلا می برد
شبگرد بودم ساده دل، آسوده از سودای دل
با یک نظاره دیده ات، ما را به صحرا می برد
تا می کشاند بند تو، خوش می زند لبخند تو
زخمی بر این آوند تو، جان را به جانا می برد
مشتاق روی لیلی ام، بر عاشقان سر خیلی ام
باشد مرا گر میلی ام، آن روی زیبا می برد
اکنون که آوردی مرا، در سر زمین پر بلا
سر را بگیر و جان رها، تا ما سوی الله می برد
سر سکوت عالمی، باشد به لبهای شما
بر کن تو قفل ناله را، هر دم که بالا می برد
پیرانه سر دادی مرا، عشقی و بنهادی مرا
این راز بگشادی مرا، عشقت به یغما می برد.
1399.11.12 14:02 "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا