از تو یک حرف مرا بس که غزل خوان بشوم
از تو یک حرف مرا بس که غزل خوان بشوم
نروی گر که روی کلبه احزان بشوم
شاد گردم چو لبت بر سخنی بگشایی
خنده سر گیرم اگر همره جانان بشوم
جامی از می بدهی جان به جهانت بدهم
بر سرت جان بدهم ، طره جانان بشوم
تو مرا هم غزلی هم سخن ناب دلی
کی شود بر سر کویت ، گذری خوان بشوم
جان مسکین مرا مرهم و درمانی تو
گر نباشی طبیبم ، ز چه درمان بشوم.؟
خاطرت عارضم این حرف دل مسکین است
تو که لبخند زنی ، ملک سلیمان بشوم
1395/06/31 13:58
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا