با قدحی از می مینا به دست
با قدحی از می مینا به دست
رشته الفت ز دل ما گسست
از غم هجران، رخ دل خسته بود
بر در دروازه لیلی نشست
سوخته جان آمد و در کوی او
عهد دگر با دل شیدا ببست
برد مرا تا به کوی عاشقی
گشته خدای دل خود حق پرست
سوز دل تشنه لبان بر دلش
لب به لب جام می آن خسته بست
سهم من از زندگی با تو چیست
ای مه من هر شب یلدا خوش است
با تو نشینم به تمنای عشق
ای نگهت روشنی هر چه هست
نیم نگاهی به من خسته کن
تا که کنم جان به لب می پرست
"خام بودم پخته شدم سوختم"
من ادب از مکتبت آموختم
شمع شب زنده دلان روی تو
رهگذر خسته دلان کوی تو
بندی زندان دلت گشته ایم
این دل ما بسته به هر موی تو
چشم به این دور جهان دوخته
کلک جهان یک خم ابروی تو
قوَت ما گشته تمام از تلاش
تاب و توان هست به بازوی تو
می شنوم صوت مناجاتیان
گردش عالم به سر موی تو
عطر خوش جنت و فردوس هم
مشک ختن باد ز آهوی تو
"خام بودم پخته شدم سوختم "
من ادب از مکتبت آموختم
دیده به رخسار جهان دوخته
عشق تو هر جان و دلی سوخته
آتش عشقی که به عالم زدی
دست و سر و کاکلم افروخته
این دل بیچاره ز بس ساده بود
هر چه سخن از لبت آموخته
داده همه هستی خویش ای صنم
عشق رخ ماه تو اندوخته
ز آتش هجران رخ ماه تو
جمله آفاق جهان سوخته
"خام بودم پخته بودم سوختم"
من ادب از مکتبت آموختم
نور مه و ماه رخ انورت
نور فشان از مه نو اخترت
سایه به سر خواهم اگر از خدا
بر سر ما سایه آن چادرت
ای تو کرم کرده به هر پر گنه
دور مران یک نفسی از درت
دست به دامان شما بسته ایم
دست من و دامن پر از زرت
گوشه چشمی به دل ما نما
جان تو و مرحمت مادرت
مزد که خواهد به عمل جز غلام
ما به غلامی زده ایم این درت
لطف کن و بنده نوازی نما
ای حرمت گلشن هر زائرت
"خام بودم پخته بودم سوختم"
من ادب از مکتبت آموختم
۱۴۰۳.۱۲.۲۲. ۰۵:۱۸. "یسار"
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا