من از اشکت خبر دارم
برایت شعر تر دارم

به بالین من خسته
بیا چشمی به در دارم

قدم نه بر سر بالین
نباشد رسم این آیین


که من در هجر تو باشم
تو باشی بی خبر از این


بسوزان دفتر شعرم
که من تنهای این دهرم

دعایی کن کنون بهرم
که در چشمان تو غرقم


رفو کن خرقه پاره
نما بر درد من چاره

تو بنما رنگ رخساره
که گشته دیده آواره


اسیر زلف افشانم
ز هجر تو پریشانم

هماره دیده بارانم
فقط وصل تو خواهانم

1403.10.12 12:34 "یسار"