من به دیدار رخ ماه تو جان خرسندم
باید همواره به عشق تو عزیز، دل، بندم

تا که در ظلمت تاریک جهان نور شوی
بر من خسته از این عالم دون سور شوی

گاه گاهی بنشینی به بر خانه من
از من غم زده جانا به جوابی مشکن

شاید از گفتن این بیت تو رنجور شوی
لیکن از دیدن عشق باز تو مسرور شوی


چه کنم نیست توانم که ز غم دور شوم
بی رخ ماه تو من لحظه ای مسرور شوم

عاقبت عشق تو را بر سرخود بنشانم
دو سه روزی که در این خاک سیه مهمانم

می کشد مهر رخت تا به نهایت اینجا
می برد عکس رخت تا شب زیبای دعا

می کنم سجده بر این درگه رحمانی تو
نکند عشق شود اشک پریشانی تو

چه کنم تا که به یغما نرود عمر گران
دل از این میکده و جرعه آخر برهان

تو بنوشان به لبم شهد شکر خند دو لب
تو عزیزی و مرا عزت جانی بطلب

ساده کن شعر مرا تا که شود راحت جان
بر من خسته تو خود راحت جانی بچشان

۱۴۰۳.۱۰.۱۰. ۱۱:۱۵. "یسار"