از بخت خویش شکوه به هر سال و ماه کرد
از رنگ روی، دیده سوی مهر و ماه کرد

از خلقت جهان به همین یک دلیل رسید
یوسف به جرم عشق، پدر را به چاه کرد

آتش گرفت دامن معشوق خسته را
در چشم شب لیلی مجنون سیاه کرد

بنوشت نامه به انگشت خون چکان
بر دست باد نامه سوی قصر شاه کرد

تا رنگ باغ از رخ ماهش فرو نشست
خورشید را قبضه به فرمان ماه کرد

انداخت تیر بر تن خونرنگ برگ گل
پرپر نمود باغ دل و گل تباه کرد

شبها برای حسرت دل گریه می کند
گویا برای گریه دو چشم رود آه کرد

بشکست بغض کودکی و گریه داد سر
آن پیر میکده تا قصد راه کرد

۱۴۰۳.۱۰.۱۰.۰۰:۰۴. "یسار"