بشکند تیر و کمانی که به گل تیر زند
بشکند تیر و کمانی که به گل تیر زند
تن تبدار اسیری چو به زنجیر زند
باغ اگر باغ گل و قصه اگر قصه وصل
که چنین قصه زیبای به تعبیر زند؟
آسمان رنگ شده با گل سرخی که چنین
بر همه رهگذران خنده تکبیر زند
لبه خنجر خونین به دامان مکشی
که تو را خار گلی، عاقبتت تیر زند
شده این قصه کمی مبهم و پیچیده چرا
نیست آیا سخنی نکته تفسیر زند؟
راه بندان همه سیراب ز رهواری عشق
تشنه لب باده به دست روی به نخجیر زند
آب هم تشنه شود بر رخ آن ساقی می
که به دریا فکند آب و به تصویر زند
هان ای تشنه لبان ساقی عطشان به کجا
لب آبی رود و لب به لب تیر زند
هر که آمد قدحی از می رخسارش خواست
او به عرش آمده تا خیمه تکبیر زند
۱۴۰۳.۰۸.۳۰. ۱۱:۵۱. "یسار"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 12:40 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا