بوسه گاهم شده آن چهره چون ماه صنم
در همه دور زمان عاشق دیوانه منم
می نهم بر دل ریش از رخ ماهت مرهم
با غم هجر مداوم تو بگو من چه کنم
خاطر آسوده ترین آهوی وحشی شده ای
عطر مشک تن تو مرهم زخم بدنم
می خرامی به چمن تا که بهار است دلم
بر زمستان رخم خود تو بگو من چه زنم
شهد شیرین لبت پاکی زنگاری بود
که من از هجر تو بر اینه ی دل بزنم
صبر کرده است مرا سوخته دل در پی تو
گذری کن به سر کوی من ای شاه صنم
گره افتاده به کار من درویش بدان
که من از هجر رخت، در پی گور و کغنم
نیست آسوده از این درد دمادم این دل
چاره ای ساز مرا ای تو طبیب وطنم
"عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی"
عشق داند که سر افکنده عالم نه منم
جور محمود بداد دولت دنیا بر باد
جور رخسار تو هم می برد از من ...
۱۴۰۲.۰۸.۱۳. ۱۶:۲۲. "یسار"