شب تا سحر با یاد رخسارت عجینم
عشق تو شد روشنگر شب مه جبینم
بگشای رخسارت دمی ای ماه منظر
تا بوسه ای از گونه ماهت بچینم
سودای عشق تو مرا کرده اسیرش
دردی نهان دارد غم عشقت یقینم
می سوزم از درد فراغت تا سحرگاه
باید رهی بهر رهایی بر گزینم
تنها ره وصل رخت باشد اگر مرگ
سر می کشم با میل و رغبت ...

۱۴۰۱.۰۷.۱۴. ۲۳:۲۹. "یسار"