حالا که با مایی بیا یک بوسه مهمانت کنم
حالا که با مایی بیا یک بوسه مهمانت کنم
شادی ببخشم بر دلت از غم گریزانت کنم
از نیستی هستی دهم با عشق سرمستی دهم
از کم جدا سازم تو را فتُ و فراوانت کنم
میخواهمت ای ماه من ای یوسف در چاه من
در قحطی مهر و وفا چون چشمه جوشانت کنم
کن جلوه در لاهوت من ای همدم ناسوت من
تا گیرمت از یم تو را موسی عمرانت کنم
دستی بده در دست من ای شادی سرمست من
شعری بخوان شعری بگو تا خود غزل خوانت کنم
یک دم بمیران خویش را اغنا کن این درویش را
از خود گریزان خویش را بیرون ز زندانت کنم
مهرت نشسته بر دلم از خویش خویشم غافلم
شاید ندانی عاقلم از عقل ویرانت ن کنم
۱۴۰۱.۰۵.۲۶. ۲۳:۲۶. "یسار"
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:53 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا