آمد که مرا دل ببرد عقل مرا برد
دانی که چرا عقل و دل ما همه را برد
دانست که مخمورم و جامی به برم نیست
هم ساقی و هم می ، همه را باز چرا برد
درویش ترین بودم و یک دلق می آلود
بر تن که نپوشید همان خود همه را برد
روزی که بدین خانه ویران شده زد پای
هم خانه و کاشانه ما را به حرا(ج) برد
گاهی سخنم می شنود از پس دیوار
سر بر سر دیوار نهادم که سرا برد
مدهوش رخ ماه پریشان شده بودم
در حوض، به موجی شد و آن سنگ مرا برد
رخسار نکویت چو مهی بود به شبهام
ابری بزد و روی مه ات را به ورا برد
در خلوت من یاد تو و بود و می نابی
زد کوزه شکست و قدح و می گذرا برد
حالی که منم واله آن روی دل آرام
آرام مرا دید ، به کوهسار حرا برد
آن زلف شکن در شکن اش داد به بادی
صد موج بزد ساحل و ویران مرا برد
چون زورق بشکسته به روی یم موجم
آن زورق بشکسته ببین باز مرا برد

1400.02.15  09:15  "یسار"