بارها از کرده خویشم امانم می دهی
از سر لطفت مرا فیض دمادم می دهی
می نشانی در برت ام من یجیب درد را
چون طبیبی بی مَثَل از غم امانم می دهی
همچو ابری در بیابان دلم باران صفت
در نهایت اشک چشمی را نشانم می دهی
برگ برگ دفترم از بس سیاه است و کبود
لاجرم جرم مرا پنهان ز آدم می دهی
امتحان زندگی گر چه برایم سخت شد
از برای هر قدم روح جوانم  می دهی
می نویسی بهر من در دفتر پر نور خویش
هر قلم نیکی، مرا اجر جهانم می دهی
گرچه هر دم قاصرم از گفتن شکرت خدا
هر نفس، بر این لبم شکری گمانم می دهی

۱۴۰۰.۰۱.۲۹   ۲۲:۵۷  "یسار"