"چه دردی می کشی وقتی که خیس عصه ها هستی"
زمانی که به رویایی، تک و تنها تو دل بستی
میان خواب و رویایت نشاندی یار زیبا رو
همه پیوند ماضی را برای اوست بگسستی
نشسته در دلت آهی، میان صبح و درگاهی
سرشک غم ز چشمانت، برِ رخسار خود بستی
نمی گویم فراموشش، کنی آن خاطراتت را
گهی باید میان غم، لب از گفتن فروبستی
بسوزان دل ، بشوران سر، به صحراها گذر می کن
که مجنون لیلی خویشش، به امیدی ز دل خستی
نباشد بر من مسکین که دردت را دوا سازم
بباید بهر ریش دل، ز دل بر اوش پیوستی
1399.09.18 13:51 "یسار"