در گذرگاه زمان، هستی ام داده خدا
کرده با عقل و دلم، از همه غیر جدا
خوانده ام در بر خویش گفته ای بنده من
باز بر خیز , بیا، دست بگشا به دعا
تو بخوان شعر و سرود، تو بخوان آیه عشق
تا که من هم بدهم، شهد شیرین، تو را
تار و پود من و تو ، جمله از روح خداست
پاس داریم چنین لطف که او کرده به ما
صبح صادق که زند، جان برد در برخویش
بنماید به منش، لطف بی پایان را
سهم من از عالم، کهکشانی باشد
کیست خواهد کندم، باز محروم مرا
در چنین زمزمه ای، که من و او داریم
کس نداند شنود، از من و او نجوا
باز خوانیم غزل، باز خوانیم سرشک
در سحرگاه کنیم  منظر اوی نگاه
بس تماشا چه خوش است، روی زیبای نگار
هر که خواند سحری، شعر شیرین دعا

1399.09.18 08:21 "یسار"