شروع مشاعره :

---- زمان
00:58 25/10/1397

روزگاران میگذرد و مرا در تمنای دیدارت چنان مشتاق تر می کند که ، اشتیاق کودک به مادر خویش

حال که چنین آتشی بر دل من افروختی ، بیا و تفقدی کن و آب حیاتی بیاور تا فرو بنشانم این آتش فروزان را

رخسار بنمای تا التیام بخشد بر درد جانکاه اشتیاق و صبوری تا مرهمی باشد بر زخم دلی که از کلامی بر جانم می نشیند

ای تمنایی ترین گوهر هستی . ای محبوب ترین . ای خورشید غزل های دل خسته  ایام.

روزگارت روشن ، دلت شاد . کامت شیرین . نام و یادت زیبنده زبان قاصر من

1397.10.24  09:02  "یسار"

او:

طی زمان کن ای فلک ، مژده وصل یار را
پاره ای از میان ببر ، این شب انتظار را

----

تاب و توان من شده چهره گلفشان تو
تا که به چهره ات کنم ، نظر برد غبار را

او:

چون "آفتاب " شوم آتش و زگرمی دل
چون ذره ها همه را مست و عشقباز کنم

----

خطاب آمد مرا در دل نهانی

چرا آخر مگر گنج زمینم؟

او:

شوری دارم که بر نتابد گردون
شوری که به خواب در نبیند مجنون

این کمینه ایست از سینه دوست
تا سینه پا دوست چون باشد چون؟

مولانا

----

از شور تو در عالم ، شور دگری برپاست
از چیست زهر شوری ، شور دگری زاید؟

او:

امشبی را که دلم ، محو تماشای تو بود
در پس پنجره ی چشم ترم جای تو خالی

-----

هر شب نظرم سوی تو باشد به تماشا
شاید نظری بر من بیچاره نمایی

او:

زین دو هزارن من و ما ، ای عجبا ، " من چه منم؟"
گوش بنه عربده را ، دست منه بر دهنم

چونکه "من از دست شدم" ، در ره من شیشه منه
ور بنهی ، پا بنهم ، هر چه بیابم شکنم

مولانا

-------

شکوه مکن از دل زار ، برده ای ام صبر و قرار
تا تو بیایی به برم ، خویش ندانم که منم

 

او:

اهل دردی که زبان دل من داند نیست
دردمندم من و یاران همه بی دردانند

شهریار
------

درد دارم من ز بی دردی آدمهای شهر
گر که بی دردی چنین باشد ز درد خود خوشم

او:

سرمایه عمر آدمی یک نفس است
آن یک نفس از برای یک همنفس است

با همنفسی ، گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفس است.

ابو سعید ابوالخیر
-------

من  هم نفس می خوانمت ، از جان و دل می خواهمت
گر خود مرانی از درت ، جانا به خود می خوانمت

او:

آمد به خیالم رخ زیبای تو ای دوست
بر کنج دلم ، خنده و یادی ز تو ای دوست

ای روشنی نور دو  چشمم ، همه عشق
با خاطره های تو کنم زندگی ای دوست

ما را چه ثمر این همه شعر و غزل و عشق
وقتی که نباشد خم ابروی تو ای دوست

تا رخ ننمایی همه عالم به فنا رفت
ما را که خدایی و مرا بندگی ای دوست

هر گوشه این شهر ز تو خاطره ای هست
حالا من و تنهایی و در ماندگی ای دوست

------

از عشق و سودای رخت جانم به لب آمد چنین
گر رنج عالم می دهی ، من دوستت دارم همین

او:

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزد که بی سیم و زرم

------------

از رز و سیم نیاید هنر عشق که ما را
چون سیم و زری نیست همی بی هنرم خوانند.

او:

به م حفلی که تویی ، بس که رفته ام از خویش
گمان برند حریفان که جای ما خالی است..

-----

جای تو در کنج دل و عالم از آن خالی است
حضور تو در برِ ما مایه خوشحالی است

او:

در بدرم ، در سفرم ، عاشق و دیوانه سرم
ناله به چشمان ترم ، واله و ویرانه سرم
دلشده کوی تو ام ، دار به گیسوی تو ام
مست تن و بوی تو ام محو لب و روی تو ام
جزتو به کس بر حذرم ، گر که روم در خطرم
ناز نگاهت نظرم ، هیچ مگو رهگذرم

----
راه نباشد مرا جز سر کویت روم
گر که مرا می برد سیل خروشان عشق

او:

صبوری کردم وبستم ، نظر از ماه سیمایی

که دارد چون من بی تاب ، هر سو نا شکیبایی

به ناکامی دور روز دیگر از کوی تو خواهم شد

به چشم لطف بین سوی من ا مروزی و فردایی

-----

گر بروی همره راهت شوم

باز بمان جام جهانت شوم

عذر بنه گر چه کلام قاصر است

وقت سحر حرف تمامت شوم

 

او:

در دیده کور آینه را قیمت خشت است

وز نغمه داود چه شد قسمتِ کر هیچ

--

گوش شوم هوش شوم ، وین همه مدهوش شوم

نغمه بده نغمه مرا ، خالی و مدهوش شوم

 

پایان مشاعره:

01:40  1397.10.12