چشم، در چشم زمستان شده ای راحت جانم
آسوده ز غم‌های جهانی ندانم
آن روز که افتاده به پایت سر بی دار
من طاقت زلفان پریشان نتوانم
جانسوزی و از جان شده ام مفلس و درویش
در پای قدم‌های تو چون رطل گرانم
بیهوده بود راز من و راز تو پنهان
رسوا تر از آنی است که پنهان نتوانم
خیل دل مشتاق فتاده است به پایت
در میکده عشق چه مستی است ندانم
بی روی تو ای ماه شب تار ملولم
از دوری چشمان چو خورشید نگرانم

بیدار شو و عالم تاریک مرا هم
روشن کن از آن نور دو چشمان، تو جانم
من جان بدهم بر سر پیمان به گمانم

۱۴۰۴.۱۰.۱۴. ۰۹:۰۲. "یسار"