صبح شد باز از أن مأذنه بارید شهاب
صبح شد باز از أن مأذنه بارید شهاب
بر کشید از رخ خود لاله خورشید نقاب
با گل روی تو روشن بشود عالم، صبح
ای تو خورشید دلم بر دل محزون بتاب
نفس باد صبا تا که به آفاق رسید
مأذنه پر شد از آن نور رخ گل، مهتاب
دلبری کرد گل نرگس از آن مستی جان
جام صد باده از آن مستی می ها دریاب
چنگ بر تار دو گیسوی سیاهش زده صبح
نغمه ها می شنوم با تپش چنگ و رباب
ای عروس چمن از محنت دنیاش مرنج
تا رها گردد از این هجر دمادم ارباب
رنگ خون است رخ از شوق وصالت ای گل
بر گل روی تو دارد همه جا لاله نقاب
۱۴۰۴.۰۹.۲۵. ۰۹:۱۸. "یسار"
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 14:58 توسط علی
|
دل مشغولی های روزمره باعث کدورت دل می شود. گاهی دل نوشته ای شاید غبار غم بزداید از این دل پر سودا